سالروز شهادت فرمانده لشکر۱۴امام حسین (ع) گرامی.ویژه نامه دربخش زندگی نامه

۶ M109-01 M110

بیست و هشتمین سالگرد شهادت حاج حسین خرازی فرمانده لشکر ۱۴ امام حسین(ع) در گلستان شهدای اصفهان با گلباران مزار این سردار شهید و سخنرانی حجت الاسلام سید حسین مومنی و سخنرانی سید رضا نریمانی گرامی داشته شد.

دست نوشته های شهید حسن رضائی (کتاب هزار روز سبز) گردان امام موسی بن جعفر (ع) درخصوص زمان های شهید خرازی درارتباط با گردان

پنجشنبه ۱۳

 

پنجشنبه ۱۳/۵/۱۳۶۲:
«صبح ساعت ۴ بیدار شده رفتم مسجد، نماز را بجا آوردم و آمدم آسایشگاه. آماده شدیم براى
رفتن به خط اول. تجهیزات را بستم و رفتیم صبحگاه را اجرا کردیم برادر عرب گفتند که باید
برویم موقعیت. یکساعتى با بیسیم که به دسته ما داده بودند و من کمکىِ محمود باقرصاد بودم، کار
کردیم. ساعت ۳۰/۱۱ گفتند: «باید سریع ناهار بخورید، وضو بسازید و حرکت کنید» ناهار خوردیم
و ساعت ۳۰/۱۲ سوار ماشین شدیم. ساعت ۲ رسیدیم به گمرک مرزىِ عراق. پیاده شده و نماز
خواندیم ساعت ۳۰/۲ سوار تویوتا شدیم و من اسلحه‏ام را جا گذاشتم. آمدیم در همان جاده‏اى که
تازه کشیده بودند تا نزدیکى موقعیت. پیاده شدیم و در راه برادر حسین خرازى را دیدم. ساعت ۴
رسیدیم به موقعیت و استراحت کردیم. ساعت ۶ مقدارى غذا خورده و جیره جنگى گرفتیم.
ساعت ۷ وضو ساختیم و در این حین هلى‏کوپتر، نیروهاى گردان امیر المؤمنین علیه‏السلام را آورد.
دشمن مرتب آنجا را مى ‏کوبید ولى به لطف خداوند هیچکس صدمه‏ اى ندید.
از ساعت ۳۰/۷ تا ۳۰/۸ راه رفتیم تا اینکه رسیدیم به پشت خط اول و توقف کردیم. اوّل نماز را
نشسته خواندیم. دشمن لحظه به لحظه و دقیقه به دقیقه آنجا را مى‏ کوبید، تا اینکه ساعت ۳۰/۹
دستور برگشت بما دادند. ما آمدیم به جاى قبلى خودمان و در شیار مستقر شدیم و دعاى کمیل را با
عده‏اى دیگر از رفقا خواندیم و پتو براى ما آوردند.»
شنبه ۲۸/۸/۱۳۶۲: سخنرانى حسین خرازى براى واحد زرهى
«با بچّه‏ ها شروع کردیم به خُرد کردن چوبهاى بزرگ تا ساعت ۱۲ که جمشید آب گرم کرد. در کنار
رودخانه دستها و ظرفها را شستم. ساعت ۳ بود که شمس آمد وگفت: «بیائید کنار تانک، حسین
خرّازى فرمانده لشگر سخنرانى دارد» با تویوتا رفتیم آنجا و خبر شهادت برادر دستواره را شنیدم.
ساعت ۴ بود که خرازى سخنرانى کرد و گفت: «امشب عملیات است» بعد از سخنرانى سوار
تویوتاى برادر زاهدى معاون لشگر شدیم و آمدیم مقر… شام را خوردیم و خاطرات را نوشتم
قربانى گفت: «اگر احتیاج بشود امشب مى‏ رویم عملیات.»

یکشنبه ۲۹/۸/۱۳۶۲:
«ساعت ۳۰/۱۲ بود که محمودى آمد و مرا بیدار کرد. ما نگهبان بودیم. امشب عملیات شروع شده
و صداى تیربارها و انفجار گلوله‏ ها به گوش مى‏ رسید. با نگرانى منتظر صبح بودیم تا خبرى از نتیجه
عملیات بشنویم. تا ساعت ۳۰/۱ نگهبانى دادیم… آمدم از سنگر بیرون. ما همچنان در کنار رودخانه
قزل چه عراق هستیم. صبحها اینجا منظره جالبى دارد. بخار گرمى که از رودخانه بلند مى ‏شود،
درختانى که در کنار رودخانه‏ اند و برگهائى که نوک درختان هنوز سبزند. تپه‏ هاى کوچک و بزرگى که
در اطراف هستند، نسیم تقریباً سردى که مى وزد و گاهى هم قطرات بارانى که زمین را خیس مى ‏کند،
همه اینها در هنگام صبح روح تازه‏اى به انسان مى‏بخشد. از دور که به سنگرها مى‏نگرى، مى ‏توان دودِ
برخاسته از اجاق سنگرها را تماشا کرد.
ساعت ۱۰ بود که هواپیماهاى دشمن شروع به پرواز برفراز منطقه کردند و چندین بار به قصد
بمباران کردن اورژانس ـ که نزدیک ما بود ـ آمدند ولى به شکر خداوند مؤثر واقع نشد. تا ساعت ۱۱
چند مرتبه آمدند و هر بار با آتش شدید پدافندهاى نیروهاى اسلام رو برو مى‏ شدند و نتیجتاً
نتوانستند کارى کنند. ساعت ۱۱ آمدیم سنگر خودمان. جمشید گفت از این به بعد فقط براى دو نفر ـ
که خودمان هستیم ـ غذا بگیر. تخم مرغ را پخته با برنج خوردیم. در سنگر نشسته بودیم که اخبار
ساعت ۲ بعد از ظهر شروع شده و در آن یک اطلاعیه راجع به عملیات شبِ قبل قرائت شد .
ساعت ۵ رفتم در سنگر فرماندهى و حاج آقا رفیعى کلاس را شروع کرده بود و آیاتى از قرآن در
مورد قیامت ترجمه و تفسیر مى‏کردند و بعد هم مقدارى در باره واجبات نماز صحبت کردند و نیّت،
قیام و انواع آن (قیام در حال قرائت، قیام متصل به رکوع و قیام متصل به سجود) را توضیح دادند.»
شنبه ۱۹/۳/۱۳۶۳:
«امروز با اسلحه و تجهیزات بخط شدیم رفتیم میدان صبحگاه. در میدان، اطلاع پیدا کردم حسین
خرازى مسئول لشگر امام حسین علیه‏السلام ـ که در طلائیه دستش قطع شده بود ـ
بعد از برنامه صبحگاهى تا درِ دژبانى دویده برگشتیم میدان. نرمش کردیم بعد از نرمش کمى
حرکات ضربتى کار کردیم… بعد آمدیم آسایشگاه صبحانه خوردیم.
ساعت ۸ کلاس عقیدتى داشتیم. رفتیم در مکان هر روزى. ساعت ۹ از کلاس آمدیم و در خدمات
چائى خوردم… رفتیم براى کار گوهینامه درب کارگزینى و نتیجه نگرفتیم.
ساعت ۲۰/۳ بعد از کلاس قرآن با تعدادى از بچّه‏ ها رفتیم… در دستشوئی هائى که براى گردان مى‏ ساختند، ابتدا در کندن کف، به آنها کمک کردیم، بعد خاک اَلَک کردیم و سپس رفتیم بالا، پشت بام
را «دوغ آب» داده دور چینى کردیم. ساعت ۵ گروهان براى تاکتیک به خط شد و رفت…
ساعت ۶ رفتم لباسهاى گچى را در آورده، سرم را تمیز کردم. لباسهایم را شسته و پهن کردم.»

چهارشنبه ۶/۴/۱۳۶۳:
«موقع صبحگاه رفتیم میدان و آنجا فهمیدیم که برادر حسین خرازى مى ‏خواهند سخنرانى کنند.
بعد از اجراى برنامه، برادر حسین خرازى فرمانده لشگر شروع به سخنرانى کردند و تا ساعت ۶ طول
کشید. بعدبرا در آقاخانى حدود یک ربع براى گردان صحبت کردند و بعد از گروهان عکس گرفته،
فیلمبردارى کردند. بعد که آمدیم اتاق، گفتند از هر دسته ۶ نفر باید بروند براى کارهاى اردوگاه.
رفتیم مسجد نماز خواندیم و بین دو نماز یکى از مسئولین واحد (ش. م. ر) راجع به برنامه‏هاى
حفاظتى و امدادى در عملیات صحبت کرد برگشتم آسایشگاه و ناهار خوردیم. ساعت ۷ با رفیعى
رفتم واحد تخریب، موهاى سَرَم را کمى کوتاه کرد و یک پیراهن نظامى نازک و نو به من داد.
آمدم مسجد جا براى نماز نبود. آمدم اتاق نماز خواندم و پیراهن را سید مهدى گرفت، بیرون
نشسته بودم که محمود بحرانى آمد پیش ما و گفت حمید برادرم در اتاق است. آمدیم و با آنها
صحبت مى‏ کردیم.
یکشنبه ۱۷/۴/۱۳۶۳:
«طبق معمول ساعت ۳۰/۴ گروهان بخط شده رفتیم صبحگاه، بعد از اجراى صبحگاه، دو شروع
شد حدود نیم ساعت در اطراف محوطه گردانِ امام حسن علیه‏السلام دویدیم، نیم ساعتى هم نرمش کردیم،
بعد برادر برزگر از دسته ۳ حدیث «المؤمن اخ المؤمن» یعنى مؤمن برادر مؤمن است را خواندند،
چند تذکر، خاطره و تجربه هم گفتند. برگشتیم چادرها، در راه برگشت بچه‏ ها صلواتهاى زیادى ختم
مى‏کردند. امروز رحیم شهردار بود. ما براى سر به سر او گذاشتن، صبح عده‏اى از بچه‏ هاى دسته ۲ را
براى صبحانه آوردیم.
ساعت ۸ براى کلاس عقیدتى رفتیم زیر نلخها، در حین کلاس چند نفر حرف مى‏زدند، که حاج
آقا حقیرى ناراحت شدند. بالاخره کلاس تمام شد، برگشتیم چادر.
امروز بچه‏هاى دسته ۳ روبروى چادرهایشان داشتند چاه مى‏کندند.
در ضمن قبل از ظهر یادداشتى را که بمناسبت شهادت سید عباس نوشته بودم. تکمیل کردم بعد
از ظهر حدود ۲ ساعت خوابیدم. در ضمن چاه دسته ۳ به آب رسید. ساعت ۳۰/۵ کلاس قرآن شروع
شد و قرار بود تا ساعت ۷ برقرار باشد.
ساعت ۳۰/۶ بود که سر دسته‏ ها رفتند و کلاس هم تمام شد و گفتند خشابها وتمام مهمّاتهایتان را
خالى کنید. اینجا بود که هر کسى حرفى مى‏زد. یکى مى ‏گفت مرخصى است، یکى دیگر، چیز دیگر
مى‏گفت. تا اینکه نماز را خواندیم و برگشته شام خوردیم. آنتن ۷ تکّه را بستم.
۴۵/۸ گروهان بخط شد. شایع بود که قرار است آقاى خامنه‏ اى در شهرک سخنرانى کنند. ساعت ۹
سوار کمپرسى شدیم و به طرف شهرک حرکت کردیم. بعد از رسیدن، در محوطه گردان پیاده شدیم و
بطرف میدان صبحگاه حرکت کردیم. وقتى رسیدیم تقریباً تمامى گردانها و واحدها جمع بودند. بعد
برادر عرب فرم قرار گرفتن گردان‏ها را به ترتیب از جناح راست به طرف جناح چپ و فرم قرار
گرفتن واحدها را در میدان صبحگاه مشخص کردند. بعد برادر حسین خرازى مقدارى صحبت
کردند. یک از جلو نظام و خبردار دادند.
ساعت ۳۰/۱۱ رفتیم محوطه گردان براى دسته ۵ از تدارکات پتو گرفتیم. محمود باباصفرى را هم
دیدم و احوالپرسى کردم. در اتاق گردان با بابائى، جهدى بیلان کار گروهان را براى فردا صبح تنظیم
مى ‏کردیم. تا ساعت ۱۱ آنجا نشستم. آمدم بخوابم دیدم در دسته ۴ و دسته ۲ گروهان دعاى توسل
برقرار است. بچه‏ ها حال خیلى خوبى پیدا کرده بودند.»
پنجشنبه ۱۵/۶/۱۳۶۳:«عید قربان» شادگان، شهرک
«اتوبوس به حرکت خود ادامه مى ‏داد تا اینکه ساعت ۲ [نیمه شب] رسید به اندیمشک، راننده
توقف کرد تا گریسکارى کند ما هم آبى به صورت زدیم بعد از ۲۰ دقیقه‏اى حرکت کردیم. راننده
بسرعت تمام ماشین را مى‏ راند. نصف راه اندیمشک ـ اهواز رفتم کف اتوبوس خوابیدم و تا نزدیک
شهرک خواب بودم، ساعت ۳۰/۴ [بامداد] اتوبوس رسید درب شهرک، پیاده شده و از دژبانى
گذشتیم. ساعت ۵ رسیدیم به آسایشگاه، نماز جماعت مسجد تمام شده بود. نماز را در آسایشگاه
خواندم… دفترچه را برداشته رفتم پذیرش و پرونده تشکیل دادم رفته در اتاق پشتى و شروع به پر
کردن فرمها و برگه‏ ها کردم تا ساعت ۳۰/۱۱٫٫٫ در همین موقع برادر حسین خرّازى مسئول لشگر
براى گردان امیر المؤمنین علیه‏السلام صحبت مى‏کرد و قرار بود از گردان آنها و گردان ما، از هر کدام ده نفر
براى واحد اطلاعات و عملیات بگیرند. ساعت ۳۰/۵ وقتى گردان ما در استخر جمع شد تا برادر
خرازى صحبت کند، رفتم پذیرش و یک برگه پُر کردم وقتى رسیدم استخر صحبتهاى برادر خرازى
تمام شد. بیرون استخر با برادر آقاخانى و بچّه‏ ها صحبت کردند و کم کم نزدیک مغرب شد رفتیم
براى نماز. در ضمن امروز بعد از ظهر گردان را برده بودند استخر براى شنا در دارخوئین ولى چون
من خسته بودم نرفتم و خوابیدم. بعد از نماز دعاى کمیل بود و من چُرت مى‏زدم تا اینکه دعا تمام
شد. آمدم اتاق شام را که خوردم خواب چشمانم را پُر کرد.»

سه‏شنبه ۲۷/۶/۱۳۶۳:
«گروهان رفت صبحگاه، من دیرتر رفتم و موقع شروع برنامه رسیدیم به گروهان بعد از اتمام
برنامه، گروهان ما و یاسر ادغام شده ناصر همه را دواند. بعد در اطراف فلکه گردان نرمش کرده رفتم
و صبحانه خوردم… تا ساعت ۸ با بچّه‏ها بودیم تا اینکه کلاس شروع شده رفتیم من اواسط کلاس
خوابم برد ساعت ۹ کلاس تمام شد…
ساعت ۳۰/۵ تا ۶ رفتم از قرآن سوره محمّد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و معنىِ آن را خواندم. وضو گرفته رفتم مسجد،
نماز خواندم و سپس دعاى توسل را نشستم. آمدم اتاق شام خوردم با حلاجى و سیّد مهدى ساعت
۳۰/۸ رفتیم سالن آمفى تئاتر، براى تئاتر «بهلول» و اوّل نمایش شلوغ مى کردند و حسین خرازى
مسئول لشگر هم آمده بودند. ساعت حدود ۳۰/۱۰ تمام شد و آمدیم.»

شنبه ۳۱/۶/۱۳۶۳:چهارمین سالگرد جنگ تحمیلى؛ رژه شادگان
«بعد از اتمامِ برنامه، آمدیم آسایشگاه، صبحانه خوردیم قرار بود بمناسبت آغاز هفته جنگ
تحمیلى ـ که امروز اولین روز آن بود ـ براى رژه برویم شادگان. ساعت ۷ با نساجى رفتیم از اتاق
گردان، بیسیم‏ ها را برداشتیم. آنتن ۷ تکّه با پرچم بستیم و رفتیم میدان صبحگاه، وقتى همه نیروهاى
لشگر با وسائل و ادوات خود جمع شدند سوار وسائل نقلیه شدیم. ما با رحیم و سیّد مهدى در یک
تویوتا سوار بودیم ساعت ۳۰/۹ رسیدیم شهر شادگان و از وسائل نقلیه پیاده شده از مقابل جایگاه
رژه رفتیم بعد برگشتیم امام جمعه موقت اهواز چند دقیقه‏اى صحبت کردند و بعد حرکت کردیم. ما
اولین گردانى بودیم که سوار شدیم در برگشت و قتى به سه راه شادگان رسیدیم، آمبولانسِ تعاون زد
به تویوتاى عقبىِ ما و آن هم زد به تویوتاى ما و پاى رحیم ضربه دید او را سوار یک آمبولانس کرده
فرستادیم شهرک، من آمدم بیسیم را گذاشتم اتاق و با سید مهدى و جهدى ساعت ۳۰/۱۱ رفتیم
بهدارى رحیم را دیدیم و بحمد اللّه‏ مسئله مهمى نبود. با سید مهدى رفتیم مسجد که رحیم هم آمد
نماز خوانده آمدیم اتاق، ناهار را خوردیم بعد از ناهار بچه‏ هاى گردان رفتند شنا. من هم ساعت ۳۰/۲
رفتم نقاهتگاه بهدارى حلاجى را که خوابیده بود، دیدم.
ساعت ۶ رفتم مسجد و بمناسبت شهادت دو نفر از نیروهاى پرسلنى مراسم ختمى بود که برادر
حسین خرازى صحبت کردند. بعد نماز مغرب را به امامت آیت اللّه‏ جمى ـ امام جمعه آبادان ـ
خواندیم و بین دو نماز صحبت کردند… ساعت ۹ آمدم پاى تلویزیون و رژه نیروهاى مسلح در میدان
آزادى را دیدم.»

سه‏شنبه ۸/۸/۱۳۶۳:
«براى صبحگاه آماده شده رفتیم میدان، بعد از اجراى برنامه، برادر حسین خرازى چند تذکر
دادند. بعد گردان رفت عقب میدان صبحگاه و برادر آقاخانى گفتند «ابوذر ۲ دسته شود و یاسر یک
دسته. در چند روز آینده نیروى زیادى وارد لشگر خواهد شد» چون مى‏ خواستند سازماندهى شوند،
ما بیسیم ‏چى ‏ها آمدیم. کترى را روى چراغ گذاشتیم بچه‏ها که آمدند صبحانه خوردیم ساعت ۱۵/۸
رفتیم کلاس بینش دینى تا ۴۵/۹، ساعت ۱۰ رفتم سر کلاسِ عربى تا ۳۰/۱۰ و کلاس شیمى… تا اذان
ظهر که تمام شد رفتیم مسجد و بعد از نماز سید اسماعیل اعتصامى را دیدم… رفتم کلاسِ شیمى تا
۳۰/۵ که کلاس تمام شد.
در ضمن با حلاجى از آقاخانى براى روزه اجازه گرفتیم و مى‏خواهیم فردا روزه بگیریم.»
شنبه ۱۷/۹/۱۳۶۳:
«رفتیم میدان صبحگاه ابتدا برادر قوچانى مسئولیت اجراى صبحگاه را بعهده داشت و در پایان
برنامه ـ در حالیکه هوا سرد بود ـ برادر حسین خرازى فرمانده مخلص و محترم لشگر صحبت کرده
و گفتند: «لشگر خط گرفته، گردان امیرالمؤمنین علیه‏السلام و گروهانهاى مستقل مى‏ مانند ومى‏روند پدافند
گردان شما، گردان «یا زهرا علیهاالسلام» و چند گردان دیگر مرخصى مى‏ روند» بعد از اتمام صحبتهاى ایشان،
گردان رفت اسلحه خانه، کسانى که اسلحه تحویل گرفته بودند، تحویل دادند… خلاصه بعد از نماز
آمدیم اتاق ناهار خورده، ساعت ۲ برگهاى مرخصى را دادند و ساعت ۳۰/۲ رفتیم درب دژبانى و
قرار شد رهنانی ها یک اتوبوس جدا بگیرند، حافظ این کار را کرد و ساعت ۳۰/۳ سوار اتوبوس
شدیم… ۳۰/۴ رسیدیم اهواز و بعد من خوابیدم، بعد که رسیدیم اندیمشک، شام خورده نماز
خواندیم و سوار شدیم اتوبوس حرکت کرد و کم‏کم هوا سر مى‏شد و داخل اتوبوس هم… ساعت
۳۰/۱۲ رسیدیم خرّم‏آباد رفتیم داخل سپاه و در مسجد خوابیدیم در ضمن یک اتوبوس هم قبل از ما
رسیده و خوابیده بودند. پتو نبود و ما کم‏ کم از روى آنهائى که پتو زیاد بود، بر مى‏ داشتیم و با حلاجى
کنار هم خوابیدیم. بعد او رفت و من بعداً فهمیدم که رفته بود، نماز شب بخواند و من چرت زدم تا
اینکه خوابم بُرد.»
جمعه ۱۴/۱۰/۱۳۶۳:هور العظیم ـ پدافند
«ساعت ۴ همه را بیدار کرده گفتند «آماده شوید» ساعت ۱۰/۴ بطرف حمام رفته تمام راه را دویدم
و سپس در برگشت نیز همینطور. در حمام گروهان مستقل «مالک اشتر» را ـ که از خط پدافندى آورده
بودند، عقب ـ دیدم و آمدم گردان. همه سوار بودند. ابتدا قرار بود با ماشین تدارکات بروم ولى بعد
رفتم در ماشین بنز… ساعت ۵ حرکت کرده رفتیم پل جهادگران که بر اثر طغیان آب رودخانه، پل آمده
بود بالا و نمى‏شد از آن بگذرى. برگشتیم در نزدیکى اهواز نماز خوانده در ماشین کره و مربا
خوردیم. هنوز هوا تاریک بود که از شهر اهواز گذشتیم. ما در کف ماشین زیر پتو خوابیده بودیم و
ماشین حرکت مى ‏کرد. یک مرتبه هم راه را اشتباه رفتیم و برگشتیم تا اینکه ماشین تدارکات گردان
امیر المؤمنین علیه‏السلام را دیدیم. ساعت ۳۰/۹ رسیدیم شطعلى ـ که اسکله هم آنجا بود ـ پیاده شدیم و
رفته چادر دسته ۳ خودمان… رفتیم پیش یک تویوتا که در گِل فرو رفته بود.
ساعت ۱۱ برادر بابائى با یک تویوتا آمدند ولى از بچّه‏ ها خبرى نبود، گفتند «حسین خرازى گفته
نمى‏ خواهد بروید و بقیه در شهرک مانده‏اند» رفتیم کنار اسکله پهلوى بچّه‏ها و قایق‏ها آمدند و برادر
آقاخانى، سلمانى و حافظ بودند. آقاخانى به من گفت آماده شو. بیسیم مرا وطنى گرفت داد به گردان
امیر المؤمنین علیه‏السلام. من سوار قایقى شدم که برادر بابائى، سلمانى و یکنفر بیسیم‏چى در آن بودند. ابتدا
برادر سلمانى رانندگى مى‏ کرد و سپس برادر بابائى تا رسیدیم به پاسگاه یک که سید مهدى آنجا بود.
صحبت کردیم و حرکت کردیم تا رسیدیم به پاسگاه ۲ که برادر آقاخانى گفته بود، بمانم… چائى
خوردم و آمدم چادر خودمان، کتاب داستان‏هاى شگفت آیت اللّه‏ دستغیب را مطالعه کردم. ساعت ۳
تا ۴ دراز کشیدم… ساعت ۵ دعاى سمات را خوانده موقع اذان رفتم در نمازخانه و نماز را به امامت
جهدى خواندیم. آمدیم چادر شام خوردیم. بعد من لیست نگهبانى امشب و فردا را تنظیم کردم و
قرآن خواندم.»

شنبه ۴/۱۲/۱۳۶۳:
«بعد از اجراى صبحگاه دویده و نرمش کردیم… صبحانه خوردیم و ساعت ۸ سوار مینى ‏بوس
شده آمدیم بطرف هور شادگان، ساعت ۳۰/۸ رسیدیم آنجا. بچه‏هاى گروهانِ ما را برده بودند از ظهر
روز قبل روى آب و هنوز نیامده بودند. شب را هم روى آب خوابیده بودند. ما، در چادرها مستقر
شدیم، کیسه خواب و بادگیر گرفتیم. ساعت ۳۰/۹ سوار بَلَم شده با رضوانى و تربتیان رفتیم روى آب
و باد سردى از شب قبل [همچنان] مى‏وزید و بَلَم سوارى مشکل بود و خیلى سردمان مى ‏شد تا
ساعت ۱۱ روى آب بودیم و آمدیم خشکى وگفتند باید برویم شهرک، کارهایمان را کردیم و در
برگشت حلاجى، محمد خاکى، بقالپور و بقیه بچّه‏ ها را ـ که ندیده بودم ـ دیدم و با محمد خاکى
حرف مى‏ زدیم، تا ظهر که رسیدیم شهرک نماز را به جماعت در دسته ۱ خواندیم ناهار خورده ودر
اتاق حرف مى ‏زدیم قرار بود ساعت ۳ بخط شویم… که به ۴۵/۳ موکول شد. از ۳۰/۳ تا ۴ خوابیدم که
گفتند بخط شوید. رفتیم در آشپزخانه جدید ـ که هنوز افتتاح نشده است ـ و علاوه بر ما، گردان‏هاى
امیر المؤمنین علیه‏السلام، امام محمّد باقر علیه‏السلام، امام حسن علیه‏السلام و امام حسین علیه‏السلام و تخریب، اطلاعات و یگان
دریائى حضور داشتند و برادر حسین خرازى ـ مسئول محترم لشگر ـ پیامى بمناسبت ۲۲ بهمن ـ که
در رابطه با جنگ بود ـ خواند و بعد پیام برادر محسن رضائى به لشگر ما را [خواند]. و بعد گردان‏هاى
خط شکن و پشتیبان، مسئولین محورها و مسئولین واحدهاى اصلى لشگر از جمله تخریب،
اطلاعات، یگان دریائى، طرح و برنامه، ستاد و از این قبیل را [معرفى کرده] و مقدارى تذکر در رابطه
با آموزش ـ که باید خوب ببینیم ـ [و… داد]. در پایان سید عباس عطائى چند لحظه‏اى مصیبت
[خوانده] و سینه‏زنى کردیم. نزدیک مغرب بود که جلسه تمام شد، آمدم مسجد در ضمن در
آشپزخانه رمضان کبیرى و بچه‏ هائى را که هنوز ندیده بودم، دیدم. نماز را خواندیم بین دو نماز، حاج
آقا در رابطه با حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام صحبت کردند و سینه‏زنى بود.»
شنبه ۱۱/۱۲/۱۳۶۳:
«در داخل بلم در روى هور شادگان از خواب بیدار شدیم و تازه ستون ایستاده بود که بخوابند.
مجدداً خوابیدیم تا ساعت ۶ که بیدار شده نماز و زیارت وارث خواندیم. ساعت ۷ صبحانه را
خورده مجدداً چُرت زدیم. ساعت ۳۰/۸ رفتیم پیش چینگوى آقاخانى و گفت: «از این منطقه بروید
جائى که علفهاى آن بلند است و بلم‏ها را استتار کنید و سکوت کنند» حرکت کرده در یک منطقه
مستقر شدیم، رحیم و رهنما از بلم‏شان آمدند در بلم ما، و سید حسین و جهدى رفتند که به بلم‏ها نظم
بدهند. ما مستقر شده بودیم و صحبت مى ‏کردیم که بندى آمد و حافظه بیسیم‏شان را به هم زده بودند.
براى آنها بستم و طرز کار بیسیم را به آنها یاد دادم آمدم در بلم و جهدى از خاطرات کردستان و
جنوب تعریف مى‏کرد تا ساعت ۱۱ که همه خوابیدند و فقط من در بَلَم بیدار بودم. گزارش دیروز و
امروز را تا الآن ـ که ساعت ۴۵/۱۱ است ـ نوشتم و بیسیم را به گوش هستم.
بعد نیم ساعتى دراز کشیدم و سپس چینگو را جابجا کردیم تا بچه‏ ها بروند دستشوئى. ساعت
حدود ۵ کم کم براه افتاده و گردان حرکت کرد تا ساعت ۶ که آقاخانى رسید. براى همه راجع به رزم
امشب و چگونگى خط دشمن صحبت کرد و بعد آمدیم. بلم‏ها را پارک کرده نماز خواندیم و شام
نخوردیم. ساعت ۸ بیسیم را خاموش کرده و خوابیدم تا ساعت ۱۱ که از بیسیم صداى بابائى مرا از
خواب بیدار کرد و گفت: «حرکت کنید» آماده شده و براى رزم حرکت کردیم. بَلَم‏ها به ستون مى‏رفتند
اوّلِ ستون دسته مسلم بود، بعد گروهان ما و گروهان یاسر، ما خیلى با خط دشمن فاصله داشتیم که
تیربارها شروع به کار کرد، منورها روشن شد و یک منور داخل آب افتاده و زیر آب را روشن کرده
بود. خلاصه رسیدیم به خشکى و از چینگو پیاده شدیم. دیدیم که هنوز آب هست. و مجبور شدیم
حدود ۲۰ متر راه را در آب ـ که تا شکم مى‏ رسید ـ برویم و بعد از آن رسیدیم به لوله آب و فریاد «اللّه‏
اکبر» مى‏ کشیدیم بعد روى جاده مستقر شده و دیدیم که برادر حسین خرازى، آقائى، سلمانى،
قوچانى، موحد و عده‏اى دیگر از مسئولین ناظر بر رزم ما بوده‏اند. در ضمن بین گروهان ما و یاسر
فاصله افتاده بود و بعد از اینها [گروهان] یاسر درگیر شده و آمد پیش ما. بعد آقاخانى چند کلمه هاى ـ
که شامل تشکّر مسئول لشکر از کارمان بود ـ صحبت کرده و گفتند: «کسانى که خیس شده‏اند بایستند
که با تویوتا آنها را ببریم شهرک» و آنها که خشک بودند سوار بلم‏ها شده و رفتند و ما با تویوتا آمدیم
شهرک.»
دوشنبه ۲۰/۱۲/۱۳۶۳:
«در حالیکه در چینگو بطرف دشمن بعثى در حرکت بودیم، ساعت ۲ بیدار شدم. رفتم جایم را با
رضوانى ـ که سکاندار جلو بود ـ عوض کردم و شروع به پارو زدن کردم. از دور منورها و صداى
رگبار کالیبر را که دشمن به نیزارها مى‏زده مى‏دیدیم و مى‏شنیدیم. در حین حرکت هر گاه توقفى
داشتیم من به زیر پتو رفته و چُرت مى ‏زدم. در مسیر به نیروهاى لشگر نصر رسیدیم و از آنها گذشتیم.
به حرکت ادامه داده تا اینکه ساعت ۶ هوا داشت روشن مى‏شد و آفتاب در حال زدن بود. همانطور
در حال حرکت وضو گرفته و در حالیکه چینگو حرکت مى‏کرد، همانجا نماز خواندم… ساعت ۷
توقف کرده نیم ساعتى طول کشید تا چینگو را به داخل نیزار بردیم و نى‏هاى اطراف را به داخل بلم
کشیده و استتار هوائى کردیم و چون چینگوى ما سوراخ ریز داشت، آبهاى آن را خالى کردیم و پتوى
خشک کف آن پهن نمودیم. بعد از جیره جنگى، کنسرو ماهى برداشته و صبحانه خوردیم. اما از
همینجا صداى قایق‏هاى دشمن ـ که در حال تردد و گشت‏زنى بود ـ و همینطور صداى هلى
کوپترهاى دشمن را مى‏شنیدیم و خطر زیاد بود. در ضمن از قبل قرار بود که در ۳ کیلومترى دشمن
[هنگام] روز توقف کنیم ولى به دلیلِ دیر آماده شدن و دیر حرکت کردن گردانِ امیر المؤمنین علیه‏السلام به
محلّ مورد نظر نرسیده بودیم. من حدود ساعت ۹ در چینگو خوابیدم تا ساعت ۱۱٫٫٫ و تا فرصتى که
تا اذان داشتم، گزارش دیروز را تکمیل کرده و گزارش امروز را ـ تا ساعت ۱۲ ـ نوشتم. بعد نماز و
قرآن خواندم. داشتیم ناهار مى‏ خوردیم که ساعت ۳۰/۲ دستور حرکت دادند و ما مى‏بایستى مسیرى
که هنوز نرفته بودیم مى‏رفتیم که شب به دشمن برسیم و الاّ اگر مى ‏خواستیم شب حرکت کنیم نزدیک
صبح به دشمن مى‏رسیدیم که هم مهتاب بود و هم فرصت کار براى گردان‏هاى بعد نبود و هم اینکه
نمى‏توانستیم هماهنگ با لشگرهاى دیگر وارد عمل شویم. خلاصه حرکت کردیم و من سکاندار
جلو بودم و در حین حرکت سید حسین صدیقى و منصور صباغ از گردان امیر المؤمنین علیه‏السلام را
دیدم آقاخانى تلفن غواصها و مقدارى سیم تلفن را به داخل چینگوى ما گذاشت. در حال حرکت ما
کمى عقب‏تر از گروهان خودمان بودیم در گروهان یاسر و مى‏خواستیم به گروهان خودمان برسیم…
در حال حرکت بودیم که ناگهان در ساعت ۴ تعدادى از هواپیماهاى دشمن در آسمان ظاهر شدند.
گردان‏هاى ما و امیر المؤمنین علیه‏السلام همه در وسط آبراهها بودیم و همه گفتیم: «ما را دیده‏اند.» بالاخره بداخل نیزارها رفتیم و بچّه‏ها شروع به خواندن «و جعلنا» کردند. یکساعتى هواپیماها مانند اینکه
دنبال چیزى بگردند. بالاى سرِ ما پرواز کردند. همه این فکر مى ‏کردیم که ما را شناسائى کرده‏اند.
ساعت ۵ مجدداً به حرکت خودمان ادامه دادیم ولى بحمد اللّه‏ اتفاقى نیفتاد، حرکت کردیم تا اینکه
هوا تاریک شد نماز مغرب و عشاء را خواندیم و در همین موقع برادر آقاخانى یک بیسیم آورد در
چینگوى ما و به من گفت: «فرکانس گردان به لشگر را ببند روى این بیسیم.» من هم این کار را کردم
سپس برادر آقاخانى با برادر خرازى مسئول لشگر صحبت کرده و به من گفتند: «بگوش باش، اگر
کارى داشت به من بگو» من در آن موقع هم بیسیم خودم، هم بیسیم نساجى و هم بیسیم لشگر را به
گوش بودم و از تمام اوضاع با خبر. آقاخانى هم نمازش را خواند و ما اسلحه و تجهیزات را بستیم در
این موقع دیدم که بیسیم خودم کار نمى ‏کند. یکمرتبه جا خوردم. خلاصه با کمى خاموش و روشن
کردن فهمیدم که باطرى کمى شل شده است و به همین دلیل قطع مى ‏کند. با کاظم‏زاده تماس گرفتم
بگوش بود، هر چه با رهنما تماس گرفتم بگوش نبود و بعد فهمیدیم که بیسیم او خراب شده است.»
جمعه ۳۰/۱/۱۳۶۴:
«رفتم مسجد، نماز صبح و بعد دعاى ندبه خواندیم و آمدیم گردان براى اجراى صبحگاه… برادر
گلابدار براى گروهان صحبت کرده و گفتند امروز نظافت عمومى است… مشغول نظافت محوطه
گروهان شدیم.
رفتم دسته ۳ که دسته ۱ هم آنجا مهمان بود و کادر گردان و گروهان هم بودند. بابائى یکى دو
حدیث خواند و بعد برادران خودشان را معرفى کردند. بعد رفتم دسته ۲ با بچّه‏ها… از تجربیات و
خاطرات جنگ صحبت کردیم و شکرفروش از انفجار زاغه مهماتِ لشگر در و الفجر ۱ تعریف
مى‏ کرد. بیرون ساختمان با رسول باقرى حرف مى‏زدم تا ساعت ۴ که ساعت ۳۰/۴ گردان به خط
شده، دمِ سینه‏زنى را تمرین کردیم و رفتیم گردان امام حسین علیه‏السلام که بمناسبت شهادت نیروهایش
مراسم گرفته بود در آنجا ابتدا نساجى و بعد یک مداح دیگر خواندند سپس مسئول محترم لشگر امام
حسین علیه‏السلام برادر حسین خرازى صحبت کردند و بعد یک حاج‏آقا. با گرجى آمدم گردان و براى نماز
آماده شدیم و با رسول باقرى رفتیم مسجد دعاى سمات را خواندند و بین دو نماز یک حاج آقاى
جوان یک ربعى صحبت کردند… پیش بچّه‏ها بودیم که خبر شهادت شریفى را که از تعمیرگاه لشگر
بود. شنیدیم.»
پنجشنبه ۱۲/۲/۱۳۶۴:شهادت برادر قربانعلى عرب یکى از سرداران رشید اسلام
«بخط شدیم و رفتیم میدان صبحگاه لشگر. بعد از اجراى صبحگاه رفتیم سالن، دویدیم، نرمش
کردیم و سپس تکنیک کار کردیم… آمدیم گروهان، صبحانه خورده و همگى رفتیم براى غرب کارون
وقتى رسیدیم کلاس احکام بود. بعد نیروهاى جدید رفتند آموزش بَلَم سوارى.
ساعت ۴ شد و موقع کلاس قرآن و من خودم همانجا قرآن مى‏خواندم. رحیم آمد و نوار سرود
گلریزان را که در لشگر خوانده بود گوش مى‏کردیم رحیم که دلش گرفته بود، گریه مى‏کرد. ساعت
۴۵/۴ گفتند جمع شوید و… برادر گلابدار گفتند: «برادر عرب یکى از مسئولین لشگر به شهادت
رسیده است و باید برویم طرح و برنامه لشگر» به سرعت حرکت کردیم و دَمِ سینه‏زنى تمرین
مى‏کردیم. تا ساعت ۳۰/۵ که رسیدیم محل ستاد آنجا سینه‏زنى کردیم و سپس جنازه شهید قربانعلى
عرب را تا مسجد تشییع کردند و من و حلاجى آمدیم گردان شربت خوردیم. و آماده شده رفتیم
مسجد. برادر حسین خرازى مسئولِ لشگر چند دقیقه‏اى راجع به این شهید بى‏ریا، فداکار و مخلصِ
لشگر صحبت کردند و بعد همه آماده نماز مغرب و عشاء شدیم.
در دسته ۲ با کاظم نشسته بودیم که رادیو تهران نوار دعاى کمیل شیخ احمد کافى رحمه‏الله را گذاشته
بود. چون هوا امروز شرجى بود و خیلى گرم. با دهم اصلاً نمى‏آمد، پشه زیاد بود و از همین اوّل شب
نیش مى‏زنند. با بچه‏ ها روى تخت نشسته بودیم و صحبت مى‏کردیم… ساعت ۳۰/۱۱ قرآن خواندم و
آمدم بخوابم ولى از پس پشه‏ ها مى‏زدند، بلند شده و راه مى‏رفتم. بابائى آمده بود و آنهائى را که پتو و
چفیه [چپیه] هایشان کنار رفته بود و پشه‏ها نیششان مى‏زدند، رویشان را مى‏انداخت و خلاصه تا
ساعت ۲ که خواب خیلى مرا گیج کرده بود، بیدار بودم و بعد هم که خوابیدم مرتب بیدار مى‏شدم.»

 

دوشنبه ۲۳/۲/۱۳۶۴:نشست برادر حسین خرّازى با کادر گردان
«در دسته ۲ ساعت ۱۰/۳ مرا بیدار کردند و از بس خوابم مى‏آمد در اتاق خودمان خوابیدم تا
ساعت ۳۰/۴ که نماز صبح را خواندم و آماده براى صبحگاه شدیم و رفتیم میدان، بعد از اجراى
مراسم افراد کلاس نقشه‏ خوانى و مسئولین دسته‏ ها با معاونین اول و مسئولین گروهانها آمدیم اتاقِ گردان و بقیه قرار شد دور آسایشگاه‏ها را تمیز کنند. بعد برادر بابائى هدف از جمع شدن را دیداربرادر حسین خرازى گفتند و نتایج امتحان نقشه‏ خوانى که من اوّل، شهیدى و گردن سرائى نفرات دوّم و سوّم شده بودند را اعلام کردند. ساعت ۶ بود که برادر حسین آمدند، جلسه با تلاوت قرآن
آغاز شد، سپس برادر بابائى صحبت کردند و همه را یکى یکى معرفى کردند و گزارش کارى از
کلاس‏هاى کادر ارائه نمودند و برادر حسین خوشحال شدند و بعد شروع به صحبت کردند، از وضع عملیات بدر و خطبه ۱۸۱ نهج البلاغه ـ که راجع به شهادت یاران حضرت على علیه‏السلام در جنگ صفین بود ـ تعریف کرده رهنمودهائى براى ما گفتند و اینکه این گردان خط شکن است و در باره اینکه
شهید آقاخانى، برادر بابائى را بعنوان مسئول گردان معرفى کرده‏ اند و نیز نقاطِ ضعف عملیات بدر و همینطور امدادهاى غیبى این عملیات و ثمرات آن را بیان نمودند. با خاتمه جلسه، صبحانه را همه با هم خوردیم و ساعت ۸ جلسه تمام شد. ایشان براى نمونه از دسته ۱ گروهان ابوذر دیدن کردند و در ضمن جوایز ما را اهداء کردند و یک دست لباس نخى هنگ کنگى به من دادند… بعد با مینى بوس
رفیتم استخر دارخوئین، شنا و من زود آمدم از آب بالا، لباس پوشیدم و بقیه هم تا ساعت ۳۰/۱۱
آمدند. آمدیم غرب کارون و من حدود نیم ساعت تا اذان ظهر خوابیدم.
گروهان بخط شد و آمد محل کلاس احکام. من و رحیم آمدیم اتاق خودمان… با رحیم
نقشه‏خوانى کار کردیم و او یاد گرفت، کم کم عصر شد و آماده شدیم براى نماز و شربت خوردیم…
نماز را خواندیم و… آمدیم آسایشگاه، شام خوردیم. قرار بود برویم عکاسى ولى چون شلوغ بود
نرفتیم.»
چهارشنبه ۲۲/۳/۱۳۶۴:
«مطلع شدیم که برادر خطیبى مسئول گردان محمّد رسول اللّه‏ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نیمه شب گذشته در جاده
خندق شهید شده، پیام او را در بلندگو گذاشتند و برادر خرازى چند کلمه‏اى صحبت کردند. بعد
جنازه او را آوردند میدان صبحگاه و تا محوطه فرماندهى تشییع کردند. بعد آمدیم گردان، صبحانه را
خوردیم و… آسایشگاه جدید را نظافت کردیم تا نزدیک ۱۰ که آیفا آمد، سوار شده رفتیم استخر
دارخوئین و مربى به همه مى‏گفت شنا کنید و آنها که ضعیف بودند را مى‏برد در قسمت کم عمق و
آموزش شنا مى‏داد. ما هم رفتیم، گفت خوب است. شنا مى‏کردیم، تا نزدیک ساعت ۱۲ که آمدیم
گردان نماز را به جماعت خواندیم.
ساعت ۳۰/۵ بچّه‏ ها را براى کلاس قرآن صدا زدم و چون کولر خودمان کمى عیب داشت. رفتیم
در دسته ۲ (ابوذر) جلسه قرآن را تشکیل دادیم و در آخر راجع به طریق انجام غسل هم صحبت شد.
ساعت ۳۰/۶ کلاس تمام شد.
مطلع شدم فردا بعد از ظهر باید برویم پاسگاه. بعد از نماز به بچّه‏ هاى دسته اطلاع دادم و شام
خوردیم. ساعت از ۹ گذشته بود که… رفتیم مسجد. مراسم کم‏کم شروع شد. کمى خوابیدم و بقیه
مراسم را… که پذیرائى، خواندن قرآن، دعاى جوشن کبیر و احیاء بود ـ کم و بیش بیدار بودم ساعت
۱۵/۲ مراسم تمام شد. آمدم اتاق تدارکات… وصیتنامه را بسته بندى کردم. گزارش دیروز و امروز را
نوشتم تا الآن ـ که ساعت ۳ (نیمه شب) است.»

سه‏شنبه ۸/۵/۱۳۶۴:
«ساعت ۶ عصر کلاس قرآن برقرار شد ساعت ۷ تمام شد و آماده براى نماز شدیم… امشب چون
شام ولادت امام رضا علیه‏السلام بود دعاى توسل نبود و برنامه ویژه‏اى بود و حاج آقا راجع به زندگانى امام
رضا علیه‏السلام صحبت کردند و دو نفر اشعارى خواندند و کیک و شربت دادند. آمدیم اتاق داشتیم
سیب‏زمینى‏ها را دُرُست مى‏کردیم که حدود ساعت ۱۰ برق رفت شام را خوردیم.
در ضمن امشب حدود ۲۰۰ نفر از رؤساى اداره‏جات استان اصفهان آمدند شهرک که رهنما رفت
دنبال آنها… جهدى و سخاوتی آمده و گفتند: «فردا حسین خرازى کادر را معرفى مى ‏کند و فردا مسلّح مى ‏شویم.»

چهارشنبه ۹/۵/۱۳۶۴:
«سه گروهان جمع شدیم و برادر حسین خرازى و قوچانى آمدند برادر حسین وضع فعلى جنگ
را تشریح کرد و برادر صادقى را معرفى کردند. مقدارى هم راجع به اینکه زیاد باید آموزش دید،
صحبت کردند ساعت ۷ آمدیم اتاق و صبحانه خوردیم. ساعت ۸ بچّه‏ هاى دسته را جمع کردم در
اتاق، و سازماندهى دسته را گفتم… سازماندهى یک تغییر کوچک کرد و ساعت ۱۱ شهیدى لسیت
اسلحه را آورد. اسامى دسته را نوشته از همه امضاء گرفتم تا اینکه ظهر شد نماز خوانده و ناهار
خوردیم. بعد از ناهار نشستم فانسقه تجهیزاتم را عوض کرد.
ساعت ۴ تمام گردان در اتاق ما جمع شدند و برادر عمو صادقى فرمانده گردان صحبت کرده
تذکراتى دادند تا ساعت ۵ که رفتند. گروهانها یکى یکى رفتند اسلحه خانه اسلحه گرفتند تا نوبت ما
شد. گروهان جمع شد ولى سَر شهیدى به پنجره خورد. من گروهان را بردم تسلیحات اسلحه بگیریم
وشهیدى آمد. با موتور آمدم گروهان، اسلحه را بردم که دُرُست کند بعد تجهیزات را تحویل گرفتم و
در ماشین گردان ریخته آوردم اتاق. هنگام نماز شد رفتم مسجد، نماز مغرب را به جماعت خوانده و
نماز عشاء را فرادا خواندم و آمدم اتاق. کوله‏ام را بسته، تجهیزات را منظم کردم بچّه‏ها آمدند شام
خوردیم بعد از شام تجهیزات را به بچّه‏ها دادم شروع به بستن کردند رفتم کوله امداد، برانکارد و
مقدارى اثاث براى گروهان آوردم.»

پنجشنبه ۱۱/۷/۱۳۶۴:
«ساعت ۴۵/۶ آمدیم میدان و تمام گردان‏ها آمدند. ساعت ۱۵/۷ برادر حسین خرازى مسئول
محترم لشگر صحبت کرده و گفتند: «ما براى اداى تکلیف آمده‏ایم و نگوئید که من محصّلم یا دانشجو
و یا غیره و مى‏خواهم بروم» مقدارى هم از وضع کنونى جنگ گفتند و بعد مسئولین گردان‏ها و
محورها را معرفى کردند… ساعت ۳۰/۹ کلاس عقیدتى نبود و جلسه دسته را گذاشتیم و تا ساعت
۳۰/۱۰ تقریباً طول کشید بعد رفتم در چادر گروهان و با گلابدار راجع به سازماندهى دسته حرف
مى‏زدیم که چه کسى باید برود.
بخط شده حرکت کردیم و رفتیم بیرون برادر گلابدار مقدارى در باره هدف خلقت انسان و هدف
از جبهه آمدن و اطاعت را گفتند بعد طریقه تیراندازى با آر پى جى، کلاش و نارنجک تفنگى را هم
گفتند. ساعت ۳۰/۵ آمدیم.»
شنبه ۲۷/۷/۱۳۶۴:
«آمدم چادر، جلسه دسته بود و سید مسعود حسینى راجع به دنیا و مظاهر فریبنده آن حرف زد…
ساعت ۳۰/۳ معاون گروهان‏ها از منطقه برگشتند و گفتند: «آماده باشید که هر موقع اعلام شد بخط شوید» همه منتظر حاجى بودند که برگردد.
ساعت ۱۵/۴ بخط شدیم و رفتیم در محلّ صبحگاه، گردانهاى «یازهرا علیهاالسلام»، «امام حسین علیه‏السلام» و
«حضرت ابوالفضل علیه‏السلام» هم آمده بودند و شلوغ بود. با رمضان کبیرى و محمود برهانى حرف
مى‏زدیم تا حسین خرازى آمد. ساعت ۴۵/۴ سخنرانىِ فرمانده محترم و مخلص لشگر امام حسین
علیه‏السلام حسین خرازى شروع شد و در آن راجع به (وضعیت سیاسى، نظامى و اقتصادى عراق و روحیه و
وضع نیروهاى عراقى) حرف زدند و گفتند: «الآن عراق مسئله اصلىِ خودش را جنگ مى‏داند و همه
چیز را فداى جنگ کرده است» و بعد راجع به (وضعیت نیروهاى خودى و کشورمان) صحبت کردند
و گفتند: «ما باید درس، دانشگاه و حوزه علمیه را فداى اسلام کنیم و اگر اسلامى نباشد اینها هیچ
ارزشى ندارد و اگر اینطور شود خداى ناکرده ممکن است صلح به ما تحمیل شود» و گفتند که «به
مرخصى مى‏روید و در شهرها جذب نیرو کنید و بر همه تکلیف است که برگردند» و مقدارى سخنان
دیگر که تا ساعت ۳۰/۵ طول کشید… بعد از نماز یک تئاتر بود که بچه‏هاى گردان امام حسن علیه‏السلام
بازى مى‏کردند و در آن از وضعیت به هم ریخته ارتش عراق صحبت مى‏شد و اینکه عراق بواسطه
کمبود نیروى رزمىِ خود، اقدام به بستن کافه و مغازه‏ها کرده و مردم را به زور به جبهه مى‏آورد. بعد از
تئاتر رفتیم چادر. در ضمن امروز عصر یک باد تندى مى‏وزید.»

شنبه ۱۸/۸/۱۳۶۴:
«ساعت ۹ موقع کلاس عقیدتى شد و یک حاج آقاى جدید حرف زدند و خیلى جالب بود. بعد از
کلاس رفتم یک برگ معرفى از منشى گردان براى گوهینامه گرفتم، رفتم تعاون براى گواهینامه ثبت
نام کردم… عصر رفتم بیرون پیش سید مهدى و گفت: «حسین خرازى بخاطر دعوا در اتوبوس،
فرستاده دنبال رحیم افتخارى» رفتیم مسجد و نماز خواندیم. بین دو نماز مسئول بسیج اصفهان
حرف زد و با سید مهدى رفتیم پیش همان کسى که رفته بود جریان را به حسین خرازى گفته بود،
حرف مى‏ زدیم بعد آمدیم شام خوردیم رفتیم پیش رحیم و جریانِ رفتن پیش حسین را گفت بعد
آمدم سوره واقعه را دسته‏جمعى خواندیم.»
سه‏شنبه ۲۸/۸/۱۳۶۴:
«رفتیم کلاس عقیدتى، امروز حاج آقا کاظمى ـ که سال گذشته براى ما، در استخر گردان کلاس
مى‏گذاشت ـ آمده بود. بعد از کلاس عقیدتى با شکرفروش رفتیم اندازه جاکفشى‏ها را گرفتیم که
بسازد. چون هوا خیلى ابرى بود و گاهى هم چند قطره باران مى‏آمد، شهیدى، سیّد مهدى و بچّه‏ها
رفتند الوار و بلوک آوردند که اگر زمین خیس و گِلى شد، بگذارند.
امشب به جاى دعا، حاج آقا تحویلیان صحبتهاى جالبى کرد و بچّه‏ها گریه مى‏کردند. رفتیم جلسه
قرائت قرآن که در مسجد بود، بابائى، صادقى و چندین نفر دیگر خواندند و برادر حسین خرازى
حرف زد.»

دوشنبه ۴/۹/۱۳۶۴:
«آمدم جلسه هفتگى دسته بود و وطنخواه راجع به «شهید و شهادت» حرف زد و چند تذکّر من
دادم. بعد جا ساکى جدید را آوردیم و اتاق را مرتب کرده. رفتم یک پایه براى جاى تجهیزات ساختم
و تجهیزات، اسلحه‏ها و ساکها را منظم کردیم… ناهار را خوردیم و ساعت ۳۰/۱ رفتم در توربین برق
و جزء ۱۹ قرآن را از رادیو عربستان شنیدیم و یک ساعت بطول کشید.
ساعت ۴۵/۳ بخط شده رفتیم کنارِ گردان امام محمّد باقر علیه‏السلام، گردان جمع شد و طبق روال، جلسه
انتقادات و پیشنهادات بود و آقاى سخاوت حرف زده و به سئوالات جواب دادند. حدود ساعت ۵
آمدیم گردان… رفتیم مسجد و بین دو نماز برادر حسین خرازى راجع به بسیج و هفته بسیج صحبت
کردند و راجع به سرداران بسیجى شهید، همچون شهید عرب و آقاخانى هم حرف زدند.»

شنبه ۹/۹/۱۳۶۴:
«بعد از اجراى برنامه صبحگاهى، بمناسبت هفته بسیج جوائزى براى بسیجیان با سابقه تهیه کرده
بود که برادر حسین خرازى تقدیم مى‏کردند و به رحمت‏اللّه‏، جمشید قربانى و چندین نفر دیگر از
گردان ما هم دادند. بعد هدیه جمشید را من آوردم آسایشگاه و ساعت ۳۰/۷ رسیدیم و باز کردیم یک
رادیو داخل آن بُود و یک قرآن زیپى. سپس صبحانه را خوردیم. بچّه‏ها رفتند کلاس عقیدتى و از
امروز سالن ویدئو افتتاح شد… بعد نماز را خواندیم و ناهار را امروز گردان دسته جمعى در سالن
ویدئو خوردند، ناهار چلوکباب با نوشابه بود بمناسبت میلاد با سعادتِ حضرت محمّد بن عبداللّه‏
صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و امام جعفر صادق علیه‏السلام، بعد از ناهار، ساعت ۳۰/۱ رفتم قرآن گوش کردم… بعد از نماز عشاء
برگشتیم گردان که براى کادرها تا سطح معاون دسته هم هدایائى تهیه کرده بودند و به من یک شلوار
سه خط و زیرپوش دادند. بعد قرار بود به جاى کلاس قرآن عصر، ساعت ۸ برویم کلاس تجوید
قرآن در عقیدتى، سیاسى و چون ساعت ۳۰/۸ بچّه‏ها هنوز شام مى‏خوردند نرفتیم.»

 

پنجشنبه ۸/۱۲/۱۳۶۴:
«با اسلحه و تجهیزات کامل بخط شدیم. صبحگاه اجراء شد و بعد برادر حسین خرازى مسئول
محترم لشگر براى گردان راجع به عملیات صحبت کرد، بعد از آن آمدم سنگر. در ضمن در بین
سخنرانى برادر خرازى از چادر ما دود رفت بالا، سید حسن را فرستادم [رفت و] آمد و چراغ آتش
گرفته بود خاموش کرده و بعد که برگشتیم شهردارها را تنبیه کردم… صبحانه خورده و ساعت ۳۰/۸
مسئول دسته‏ها، مسئولین و معاون گروهان‏ها در نمازخانه جمع شدند برادر حسین از روى کالِک و
نقشه خط پدافندى آخرین مرحله عملیات مقدارى راجع به عملیات حرف زد تا ساعت ۱۰ که تمام
شد، عکس گرفتیم و آمدم بچّه‏ها را فرستادم کلاس عقیدتى و خودم رفتم، ساعت ۴۵/۱۰ تمام شد…
ظهر نمار را خواندم و بعد از آن از روى کالِک والفجر ۸ یکى براى خودم کشیدم.
قطب‏نماى روسى را به شاهنگى و جانثارى آموزش دادم. سوره الرحمن را خواندیم و رفتم
مسجد قرآن و نماز خواندیم و دعاى کمیل را، آمدیم آسایشگاه، شام خورده ساعت ۳۰/۹ سوره
واقعه را خواندیم. یک قطب‏نماى روسى دادم به کاظمى و شاهنگى که با سه گِرا ـ که به آنها داده بودم
ـ بروند… ساعت ۱۵/۱۰ حرکت کردند و رفتند. برگشتم آسایشگاه، گزارش کار امروز و یکى از
گزارش کارهاى قبل از عملیات را از دفتر کوچک وارد این دفتر کردم.»
جمعه ۲۳/۳/۱۳۶۵:دیدار از شهر فاو (فاطمیّه)
«ساعت ۳۰/۸ نساجى آمد دنبالم و گفت: «خودت با معاونت بروید آنطرف اروند پیش حاجى»…
رفتیم آنطرف رودخانه، حسن آقائى با مسئول گردان‏ها و مسئول گروهان‏ها جلسه داشت… ساعت
۳۰/۹ حرکت کردیم به طرف شهر آزاد شده فاو، ابتدا رفتیم در مسجد جامع و از بالاى منار آن شهر را
دیدیم. بعد حرکت کرده در شهر و در یک ایستگاه صلواتى دوغ خورده و در یک کافه صلواتى دیگر
چائى خوردیم. بعد از آن رفتیم بطرف آخر فاو که برویم لب اسکله و تا نزدیکى آن رفته و برگشتیم.
چون خیابان‏ها خیلى دست انداز داشت، چند جا نزدیک بود از ماشین به بیرون پرت شوم. بعد
آمدیم در یک کافه صلواتى دیگر آب یخ خورده و حرکت کردیم بطرف اروند. ساعت ۳۰/۱۰
رسیدیم سنگر حسین خرازى، که حاجى با یک موتور آمده بود به دنبال ما و منتظر او ماندیم تا آمد…
خلاصه برگشتیم گردان ساعت ۱۲ بود، آماده نماز شده در سنگر گروهان هندوانه خورده و نماز
خواندیم تا ناهار چرتى زده و ناهار خوردیم و رادیو گوش مى‏کردم… گزارش کار نوشته و با… بچّه‏ها
حرف مى‏زدیم تا ساعت ۳۰/۶٫٫٫ رفتیم در نخلها قرآن و دعاى سمات خوانده تا مغرب که آمدیم نماز
خوانده و لیست نگهبان‏ها را نوشتم شام خوردم و رفتم سنگر کادر گردان… حرف مى‏زدیم که
یکمرتبه یک گلوله در نزدیکى ما به زمین خورد و منفجر شد. با کمى فاصله یک گلوله دیگر هم آمد.
بچه‏ها را گفتم بروند در سنگر و رفتم همانجا… ساعت ۳۰/۱۰ آمدم سنگر و ساعت ۱۱ بود که
خوابیدم.»

 

شنبه ۱۲/۷/۱۳۶۵:
«با اسلحه و تجهیزات بخط شده رفتیم میدان صبحگاه بعد گردان حرکت کرد و رفتیم اردوگاه
شهید حسن قربانى ـ که در گردان حضرتِ ابو الفضل علیه‏السلام مستقر بود ـ و با آن گردان صبحگاه برگزار
شد. بعد برادر حاج حسین خرازى فرمانده محترم لشگر از دو گردان بازدید و سپس سخنرانى
کردند. بعد رفتیم همانجا صبحانه خوردیم دو گردان و بخط شدیم. من با سنائى حرف مى‏ زدم و
آمدیم اردوگاه. ساعت ۱۵/۸ آمدیم سنگر. ساعت ۴۵/۸ بخط شده رفتیم کلاس عقیدتى و حاج آقا
سلیمانى حرف زدند… ظهر شد نماز خوانده براى ناهار سیّد مهدى و رحیم در دسته ما بودند. بعد از
ناهار راجع به ماجراى عاشورا و وقایعِ آن حرف مى‏زدیم تا ساعت ۳۰/۲ که خوابیدیم.
ساعت ۳۰/۴ بخط شده رفتیم کلاس «ش. م. ر» که صابرى درس داد بعد با دسته کمى حرف
زدم… رفتیم مسجد و بعد از نماز آمدم لب سنگر با سبزوارى و آقائى حرف مى‏زدیم و شام خوردیم.
ساعت ۸ کادرها با حاج آقا سلیمانى کلاس داشتند رفتیم و راجع به ولایت و امامت بحث را شروع
کرد. ساعت ۹ آمدیم قرار بود ساعت ۱۱ رزم بگذاریم. ساعت ۳۰/۹ خوابیدم و ده دقیقه [به یازده]
حاج عباس مرا بیدار کرد. ساعت ۱۱ بچه‏ها را بیدار کردم. بخط شدند و کمى کار کردیم. بعد گروهان
به ستون یک حرکت کرده و پس از مقدارى راهپیمائى جمع شده گرجى چند نکته راجع به عملیات
گفت. بعد نیروهاى جدید رفتند و قدیمى‏ها ماندیم حاج عباس گفت: «باید براى نیروهاى جدید
الگو باشیم و خاطرات شهداء را زنده کنیم.» و مقدارى حرف زد. ساعت ۱ آمدیم و خوابیدیم.»
پنجشنبه ۹/۱۱/۱۳۶۵:
«بیرون بودم که حاج ناصر آمد در همین موقع حاج حسین خرازى، اصغر اعتصامى و حاج عباس مطلبی هم آمدند خط را دیدند. با رضوى چائى درست کرده و خوردیم. در خط سرکشى میکردم تا حدود
ساعت ۹ که در سنگر دراز کشیدم و ساعت ۱۰ که بیدار شدم فهمیدم یک تیر به پیشانى تمیزى
(سرِ پِست نگهبانى) خورده و در حالیکه شدیداً مجروح بوده او را برده‏اند عقب و احتمال شهادتش
خیلى زیاد است. ساعت ۳۰/۱۰ هم صباغ و شریفیان ـ که در حال گونى پُر کردن بودند ـ بر اثر
ترکشهاى یک گلوله که چند مترىِ آنها به زمین خورده [زخمى شدند]. شریفیان از ناحیه پا ـ که زیاد هم نبود ـ و صباغ هم از ناحیه صورت ـ بطور سطحى ـ مجروح شدند ولى رفتند عقب. بعد از آن حاج عباس آمد و گفت «ما هر وقت آتش سبک بود مى ‏رویم جاى دسته ۲ و شب با دسته ۴ عوض
مى‏شویم».
کارها را [مرتب] کرده و لوحه نگهبانى را نوشتم. بچّه‏ ها هم با خمپاره و آر پى جى روى دشمن
آتش مى‏ ریختند. در همین حال حاج ناصر نفت آورده بود و چراغهاى سنگرها را یک به یک نفت
مى ‏کرد و این خیلى جالب توجه بود از خضوع یک فرمانده. این کارها تا مغرب طول کشید.
ساعت ۶ بود که دسته ۴ آمد در خط و به ما گفتند «حرکت کنید براى عقب» ما پیاده حرکت کردیم
و در راه که مى‏آمدیم، دیدیم چشمها و گلوها مى‏سوزد و متوجه شدیم که در این منطقه گاز شیمیائى
زده‏اند. سریع ماسک زده و به راه ادامه دادیم تا رسیدیم به قرارگاه. آمدیم در یک ساختمانِ بزرگ
زیرزمینى ـ که خیلى محکم بود ـ نماز را خوانده و رفتم سنگر فرماندهى و به سنگر گردان بیسیم زدم
در مورد اینکه چند نفر از بچّه‏ هاى ما هنوز نیامده بودند. گفتند «اقدام مى‏شود» آمدم شام خورده لوحه نگهبانى را نوشتم و ساعت حدود ۹ خوابیدم. در ضمن اکرمى که از ظهر آمده بود اینجا و مقدارى گازخورده و نفس تنگى گرفته بود، او را بردیم بهدارى.»

شنبه ۱۱/۱۱/۱۳۶۵:
«دیشب خواب دیدم که با رحیم، تمیزى، حافظ و صباغ بودم که همه اینها مجروح شده و احتمال
شهادت بعضى از آنها هست. بیدار بودیم تا اذان شد. زیارتِ عاشورا، نماز صبح و دعاى عهد را
خواندیم. بعد سبزوارى اسلحه و تجهیزاتش را بین بچّه‏ ها تقسیم کرد و رفت که با اورژانس برود
عقب. مقدارى چرت زده و آمدم صبحانه خوردم تا حدود ساعت ۹ که رفتم دراز کشیده و دیدم آتش
خیلى سنگین شد و دشمن، قرارگاه، جاده تدارکاتى و احتمالاً خط را زیر آتش شدید گرفته بود. دراز
کشیدم تا ساعت ۱۰ که آمدم غذا خورده و گزارش دیروز و امروز را نوشتم تا ساعت ۱۱ که هنوز
آتش دشمن قطع نشده بود. با بچّه‏ها حرف مى‏زدیم تا ظهر شد و نماز را خواندیم. هنوز آتش دشمن
شدید بود. ناهار و چائى را خورده و دراز کشیده بودم تا ساعت ۴٫ جواد آبکار گفت: «۵ نفر آماده
شوند، بروند جلو». رفتم سنگر فرماندهى. حاج حسین خرّازى هم بود. با بیسیم با جلو تماس گرفتم
و مقدارى غذا هم از آنجا آوردم. به شریعتى، صادق امینى، دوست محمّدى، دلال و عظیمى گفتم آماده شدند و بعد از حدود یکساعت، ماشین آمد و آنها را بُرد جلو. هنوز آتشِ دشمن زیاد بود.نشسته بودیم تا مغرب و کمى خوابیدم. نماز خوانده و شام خوردیم. لوحه نگهبانى را دادم به امینى تنظیم کرد. قرار شد تخریب تا هر موقع بیدار است، [نگهبانى دهد] و بعد از آن ما.»

[«از ۲۴/۱۱/۶۵ تا ۱۴/۱۲/۶۵»
«بمباران اصفهان توسط هواپیماهاى عراقى (۲۵/۱۱)، اخذ گذرنامه از اداره (۲۵/۱۱) مراسم شب
هفته و هفتم شهادت مهدى حیدرى (۲۷/۱۱)، دیدار با خانواده شهداء و از جمله در معیت حاج
حسین خرازى و با خانواده شهید محمد زاهدى (۲۸/۱۱) شهادت حاج حسین خرازى (فرمانده
لشگر امام حسین علیه‏السلام) و نیز فریدون بختیارى (معاونت لشگر ۲۵ کربلا) (۸/۱۲) تشییع جنازه جمعى
از شهدا) از جمله سید عبد اللّه‏ حسینى، سید مهدى حسینى، حسن قربانى، رسول ناصرى، احمدرضا
سلطانى (۱۰/۱۲) تشییع جنازه حسین خرازى در اصفهان (۱۱/۱۲)…]
یکشنبه ۱۷/۱۲/۱۳۶۵:
«کارهایم را انجام دادم براى رفتن به اهواز. بچّه‏ها رفتند اردوگاه و من با امیرى از دسته ۲ با یک
مینى بوس رفتیم تا جاده آسفالت اهواز ـ خرمشهر. ساعت ۷ رسیدیم و سوار یک مینى بوس شدیم.
از خستگى خوابم برد تا ساعت ۸ که رسیدیم اهواز. بعد از آن پیاده شده رفتیم در یک کافه صبحانه
خورده و سپس با امیرى خدا حافظى کرده رفتم فلکه چهارشیر و از آنجا رفتم پادگان گلف، سراغ
رضا طاهرى که گفت: «رفته است مرخصى». رفتم براى کار راهنمائى رانندگى، که دُرُست نشد.
برگشتم چهارراه نادرى براى اعتبارى فیلم خریدم و [نیز] دمپائى و چپیه ساعت حدود ۱۱ سوار یک
اتوبوس صلواتى شدم. راننده خیلى خوبى داشت. در اتوبوس خوابیدم تا نزدیک شهرک ساعت ۱۲
رسیدیم و پیاده شدم. آمدم گردان.
هوا ابرى شده و حکایت از آمدنِ باران مى‏کرد. آمدم اردوگاه. بین دو نماز، بهرامى وصیّتنامه حاج
حسین خرّازى را خواند. بعد از نماز عشاء، دعاى توسل را خواندیم. سپس آمدم سنگر. در ضمن
هنگام نماز و دعا باران مى‏بارید. بعد از ظهر هم به جاى کلاس عقیدتى، فیلم ویدئوئى حاج حسین ـ
که قبل از عملیات والفجر ۸ براى گردان یونس صحبت کرده بود ـ را نشان داده بودند. خلاصه بعلت
اتصالى سیمهاى برقِ گروهان، ما امشب برق نداشتیم و شام خورده با صابرى راجع به کار صحبت
مى‏کردیم.»
پنجشنبه ۲۱/۱۲/۱۳۶۵:
«از طرف گردان گفتند باید برویم میدان تیر. آمدیم اسلحه‏ها را برداشته پیاده‏روى کردیم تا میدان
تیر. آنجا شهیدى مقدارى توضیح داد و بعد نیروها با اسلحه خودشان تیراندازى کردند. من و امراللّه‏ با
موتور آمدیم اردوگاه و برگشتیم صبحانه را گروهان همگى آنجا خورده و پیاده برگشتیم اردوگاه.
ساعت ۳۰/۹ بود. اسلحه‏ام که هنوز گازوئیلى بود، باز کرده گذاشتم آفتاب. ساعت ۱۰ گروهان در
دسته ۳ جمع شد و حاج عباس نکاتى که باید از خط خودى تا شکستن خط دشمن رعایت کرد را
گفت و تا ساعت حدود ۱۱ طول کشید. ناهار را در دسته ۴ بودیم و دسته ۱ هم مهمان بود. بعد از
صرف ناهار (چلومرغ) خودمان را معرفى کردیم و حاج عباس از حاج حسین خرّازى یک خاطره
گفت. آمدم اسلحه‏ام را بستم.
رفتیم مسجد، گردان جمع شد و بمناسبت دومین سالگرد شهادت شهید آقاخانى و شهداى
عملیات بدر مراسمى در گردان بود. در آخر مراسم، فیلم ویدئوئى مصاحبه آقاخانى را گذاشتند و تا
ساعت ۳۰/۵ طول کشید. آمدم چراغها را نفت کرده رفتم مسجد قرآن خواندم. بعد نماز و دعاى
کمیل بود. بعد از دعا آمدیم سنگر.»
چهارشنبه ۵/۱/۱۳۶۶:
«بعد از انجام مراسم صبحگاه گروهان ما و یاسر با هم دویدند آقاى شهیدى نرمش داد و من
گروهان را بخط کرده تذکر دادم. سپس براى صرف صبحانه آمدم… گزارش کار دیروزِ گروهان و
گزارش دیروز و امروز خودم را تا الآن ـ که ساعت ۳۰/۹ است ـ نوشتم. بعد بخط شده گروهان را
بردم زمین فوتبال کلاس عقیدتى که حاج آقا جوادى صحبت کردند. بعد از کلاس، تیم فوتبال
گروهان ما و یاسر بازى داشتند رفتم تماشا. کار به وقت اضافى و پنالتى کشید که در نتیجه تیم ما بازى
را برد. آماده نماز شده قرآن و نماز را خواندیم. ناهار کادر گردان مهمان ما بود… صحبت مى‏کردیم تا
ساعت ۲ که آنها رفتند. بعد من رفتم زمین والیبال، بازى کردم و با سعید و بچّه‏ها بازى کمدى داشتیم
تا ساعت ۳۰/۳ که آمدم قرآن خواندم. رفتیم بیرون، پدر حاج حسین خرازى و چند نفر دیگر آمدند
گردان… رفتم در بالا بردن طاق نصرت کمک کردم تا ساعت ۳۰/۴ که گروهان در دسته ۳ جمع شدند
و حاج عباس معینی کالک [عملیات] کربلاى ۵ را توجیه کرده در مورد اصول عملیات صحبت کرد.
بعد از نماز مسئولین و معاونین گروهان‏ها با حاجى جلسه داشتیم و گفت: «بدلیل مأموریت آینده،
فردا مى‏ رویم مرخصى». آمدم شام خورده گزارش کار گروهان و گزارش خودم را نوشتم تا ساعت
۱۵/۹ که رفتم سینه‏زنى ـ که بمناسبت شب شهادت [حضرت] امام موسى بن جعفر علیه‏السلام برگزار شده
بود ـ ساعت ۳۰/۱۰ بعد از سینه‏زنى رفتم شهرک براى کار پرسنلى که آخر شب بود.»

 

  

نوشته شده توسط معینی در پنج شنبه, ۰۷ اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۳:۳۱ ب.ظ

دیدگاه

*

.

© تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق است به گردان موسی ابن جعفر لشکر ۱۴ امام حسین (ع)

 

طراحی و میزبانی سایت توسط : مرکز فناوری اطلاعات هامان

 

.

-