یاد و خاطره شهدا و همرزمان عملیات بدر ۱۳۶۳/۱۲/۲۱گرامی، خاطرات و تصاویراختصاصی

IMG_0045

amg .  j  pg (1037)     شهید حسندست نوشت های شهید حسن رضائی منتخب عملیات بدر (کتاب هزار روز سبز )                     

 

یکشنبه ۲۱/۱۱/۱۳۶۳:
«بعد از اجراى صبحگاه، جهدى گروهان را دوانید و نرمش داده تذکراتى راجع به خودسازى
براى عملیات و اینکه عملیات نزدیک است و آموزش‏ها شروع مى ‏شود، داده بعد آمدیم اتاق
صبحانه خوردیم و ظروف را شستم. ساعت ۱۵/۸ بخط شده و به ستون حرکت کردیم از شهرک
خارج شده رفتیم محل گردان مستقر شدیم… ساعت حدود ۱۰ بود که ایرج شریفى آمده و گفت:
«جهدى گفته است بیسیم‏ چى ‏ها بیایند آموزش» من، نساجى، تربتیان و ایرج رفتیم محلّ آموزش و
چائى خوردیم. ساعت ۳۰/۱۰ با نساجى سوار یک بَلَم شده رفتیم در آب و شروع به حرکت کردیم
در آخر ـ چون هنوز در آب سقوط نکرده بودیم ـ زاهدى ـ مسئول آموزش ـ گفت: «بَلَم را در آب فرو
کنید و بعد خالى کنید تا یاد بگیرید» این کار را چند بار تکرار کردیم. نزدیک ساعت ۱۲ آمدیم بالا و
ایستادیم کنار آتش. در همین حین هواپیماى دشمن آمد. بعد آقاخانى آمد و گفت: «این دسته برود و
دسته یک یاسر بیاید.» آمدم محل گردان.
بعد بخط شده ۳۰/۴ حرکت کردیم و آمدیم شهرک ساعت ۵، آقاخانى و سیّد مهدى در اتاق
خواب بودند. بیدار شدند و چائى خوردیم. بعد با آقاخانى راجع به حمید حرف زدیم گفت: «اگر
جهدى موافقت کند، باشد» رفتم مسجد بین دو نماز جشن بود، کیک دادند و منصورى اشعارى
خواند. با جهدى راجع به حمید حرف زدم استخاره کرد، خوب آمد. آمدیم اتاق و شام خوردیم. بعد
جلسه قرآن بود تا ساعت ۹ که [موقع بانگِ] «اللّه‏ اکبر» [به‏مناسبت شب ۲۲ بهمن] بود.»

دوشنبه ۲۲/۱۱/۱۳۶۳:ششمین سالروز پیروزى انقلاب اسلامى
«چون شهردار بودم، صبحگاه نرفتم و در اتاق بودم. بعد از اجراى صبحگاه بابائى و آقاخانى
گفتند: «هر کس شنا مى‏ تواند بکند، بیاید بیرون» من هم مى‏خواستم بروم جزء آنها و بعد نرفتم.

بعد محمودمان آمد، حرف مى‏ زدیم و عکس گرفتیم، آمدم اتاق، گز خوردم… نماز ظهر را به
امامت جهدى خواندم بعد از نماز عصر ناهار ـ که نوشابه هم داشت ـ خوردیم و ظروف آن را شستم.
آمدم اتاق و از ۳۰/۲ تا ۳۰/۳ خوابیدم. بعد گردان بخط شد و آقاخانى راجع به مأموریتى که قرار است
برویم صحبت کردند و گفتند: «چون تقریباً نیمى از خط بین ایران و عراق را آب گرفته، باید
آموزشهاى آبى را هم یاد بگیریم و براى اینکار به استان گیلان مى‏ رویم» بعد گردان امام حسین علیه‏السلام
هم آمد. ساعت ۵ بخط شده، درب آسایشگاه‏ها را بستیم و سوار اتوبوس شده ساعت ۶ از شهرک
خارج شدیم. ساعت ۷ از اهواز گذشتیم، کمى خوابیدم. ساعت ۳۰/۹ رسیدیم اندیمشک. نماز را در
یک کافه خواندیم و شام را ـ که کوفته بود ـ در پیاده‏رو خورده و چائى هم خوردیم. ساعت ۳۰/۱۰
حرکت کرده به راه خود ادامه دادیم. ساعت ۳۰/۱۲ اتوبوس ما و چند اتوبوس دیگر در سه راه
اندیمشک، اسلام آباد، خرم آباد توقف کرده و خوابیدیم.»

[«۲۳/۱۱/۱۳۶۳ در راه رفتن به رشت»
«از ۲۴/۱۱ تا ۲/۱۲/۶۳ در رشت آموزش آبى ـ خاکى ،آموزش انواع شنا (به پشت، قوباغه‏اى،
ایستادن روى آب و…) آموزش غوطه‏ورى، هماهنگى دست و پا، کلاس (ش م ر)؛ عوامل شیمیائى
(مانند عامل اعصاب و عامل خفه کننده و علائم آن، عامل تاول زا و ضد آن و..)، تزریق واکسن
مننژیت. ۳/۱۲/۶۳ در راه بازگشت به جنوب.»]

شنبه ۴/۱۲/۱۳۶۳:
«بعد از اجراى صبحگاه دویده و نرمش کردیم… صبحانه خوردیم و ساعت ۸ سوار مینى‏بوس
شده آمدیم بطرف هور شادگان، ساعت ۳۰/۸ رسیدیم آنجا. بچه‏ هاى گروهانِ ما را برده بودند از ظهر
روز قبل روى آب و هنوز نیامده بودند. شب را هم روى آب خوابیده بودند. ما، در چادرها مستقر
شدیم، کیسه خواب و بادگیر گرفتیم. ساعت ۳۰/۹ سوار بَلَم شده با رضوانى و تربتیان رفتیم روى آب
و باد سردى از شب قبل [همچنان] مى‏وزید و بَلَم سوارى مشکل بود و خیلى سردمان مى‏شد تا
ساعت ۱۱ روى آب بودیم و آمدیم خشکى وگفتند باید برویم شهرک، کارهایمان را کردیم و در
برگشت حلاجى، محمد خاکى، بقالپور و بقیه بچّه‏ ها را ـ که ندیده بودم ـ دیدم و با محمد خاکى
حرف مى‏ زدیم، تا ظهر که رسیدیم شهرک نماز را به جماعت در دسته ۱ خواندیم ناهار خورده ودر
اتاق حرف مى ‏زدیم قرار بود ساعت ۳ بخط شویم… که به ۴۵/۳ موکول شد. از ۳۰/۳ تا ۴ خوابیدم که
گفتند بخط شوید. رفتیم در آشپزخانه جدید ـ که هنوز افتتاح نشده است ـ و علاوه بر ما، گردان‏هاى
امیر المؤمنین علیه‏السلام، امام محمّد باقر علیه‏السلام، امام حسن علیه‏السلام و امام حسین علیه‏السلام و تخریب، اطلاعات و یگان
دریائى حضور داشتند و برادر حسین خرازى ـ مسئول محترم لشگر ـ پیامى بمناسبت ۲۲ بهمن ـ که
در رابطه با جنگ بود ـ خواند و بعد پیام برادر محسن رضائى به لشگر ما را [خواند]. و بعد گردان‏هاى
خط شکن و پشتیبان، مسئولین محورها و مسئولین واحدهاى اصلى لشگر از جمله تخریب،
اطلاعات، یگان دریائى، طرح و برنامه، ستاد و از این قبیل را [معرفى کرده] و مقدارى تذکر در رابطه
با آموزش ـ که باید خوب ببینیم ـ [و… داد]. در پایان سید عباس عطائى چند لحظه‏اى مصیبت
[خوانده] و سینه‏زنى کردیم. نزدیک مغرب بود که جلسه تمام شد، آمدم مسجد در ضمن در
آشپزخانه رمضان کبیرى و بچه‏ هائى را که هنوز ندیده بودم، دیدم. نماز را خواندیم بین دو نماز، حاج
آقا در رابطه با حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام صحبت کردند و سینه ‏زنى بود.»

یکشنبه ۵/۱۲/۱۳۶۳:
«گروهان بخط شد و رفت و ما بیسیم‏ چى ‏ها نرفتیم. ساعت ۳۰/۹ بیسیم‏چى‏هاى گروهان ما و یاسر
جمع شدند و وطنى بیسیم تلفنکن و یک نوع بیسیم جدید را آموزش داد تا ساعت ۱۱ که کارمان
تمام شد. آمدیم اتاق و دراز کشیده بودیم که جهدى و بچّه‏ ها آمدند و حرف مى‏زدیم تا ظهر که نماز
را در دسته ۱ به جماعت خواندیم.
اثاث را براى رفتن آماده کردم ساعت ۳ مینى بوس آمد همراه دسته ۱ آمدیم لب هور شادگان و
پیاده شدیم… تمام اثاث چادرها را بیرون ریختیم و [بین افراد تقسیم] افراد شد. بعد، از تسلیحات
آمده و اسلحه‏ هائى که در زیر آب، لوله آنها مى ‏پکید با اسلحه مناسب تعویض شد.
بعد از نماز جهدى براى بچّه‏ هاى گروهان صحبت کرد و از ناراحتى گریه‏ اش گرفت. بعد از آن
دعاى توسّل شروع شد.»

دوشنبه ۶/۱۲/۱۳۶۳:
«در کنار هور شادگان در چادر، ساعت ۳۰/۴ بیدار شده نماز خواندم تا اذان که زیارت عاشورا،
نماز صبح و دعاى عهد را خواندیم. ساعت ۶ بخط شده بعد از اجراى صبحگاه دویدیم نرمش کرده
و بعد از آن برادر جهدى تذکراتى راجع به آموزش و مسائل عملیاتى دادند آمدیم چادر، صبحانه
خورده ساعت حدود ۳۰/۸ رفتیم لب آب و قرار بود برویم بَلَم سوارى، من، سید مهدى و نساجى
سوار یک بلم بزرگ (تراده) شدیم و اول ستون شروع به حرکت کردیم و رفتیم همه به ستون شروع
به حرکت کردیم و رفتیم همه به ستون حرکت مى‏ کردند و بعضى مواقع دیگر آبراه نبود و خودمان
آبراه باز مى‏ کردیم و خلاصه روى هور بَلَم مى ‏راندیم تا ساعت ۱۲ که برگشته و آماده براى نماز
شدیم. از تبلیغات لشگر آمده بودند و عکس مى‏ گرفتند.
باد هم شروع به وزیدن کرده بود ساعت ۳۰/۳ در چادر دسته ۱ کلاس (ش ـ م ـ ر) داشتیم تا
ساعت ۵، بعد رفتیم کمى بلم سوارى کردیم. باد هم شدید مى ‏وزید وضع عادى بود تا اینکه موقع
اذان شد نماز را خوانده و شام خوردیم… در ضمن قبل از ظهر رفتیم چادر تدارکات بیسیم آوردیم و
با آقاخانى راجع به بیسیم دسته‏ ها صحبت کردم. ساعت ۱۵/۹ مرا صدا زدند، آماده شدیم و برادر
جهدى کمى صحبت کرد رفتیم لب آب با رضوانى و سیّد مهدى سوار یک بَلَم سه نفره شدیم بیسیم
هم خراب بود، بعد از اینکه رفتیم پیش چادر گروه مسلم، سرستون حرکت کردیم وسط راه بچّه‏ ها
عقب افتاده بودند، پیدایشان کردیم با زدن تیر رسام و غیره ساعت ۱۲ آمدیم خشکى.»

سه‏ شنبه ۷/۱۲/۱۳۶۳:
«در حالیکه باد شدیدى مى ‏وزید، بعد از اجراء صبحگاه دویده و نرمش کردیم. بعد برادر جهدى
راجع به عملیات صحبت کردند تا اینکه آمدیم صبحانه خورده و براى خودمان چادر زدیم.
سوار یک بَلَم بزرگ شده رفتیم داخل هور. برادر کدخدائى براى دسته نکاتى را که باید در بَلَم
سوارى رعایت کرد، توضیح داد. ساعت ۱۰ آمدیم خشکى نساجى را سوار کرده کمپوت برداشتیم و
رفتیم مجدداً در هور و کم‏کم باد داشت شدیدتر مى‏شد. ساعت ۱۱ کمپوت خوردیم. در حالیکه باد
خیلى شدید بود و سطح هور را هم گرد و غبار گرفته بود، خودمان را به سختى ساعت ۴۵/۱۱ لب
خشکى رساندیم. باد نمى‏گذاشت حرکت کنیم. آمدیم در چادر خودمان.

آماده مى ‏شدم براى ساعت ۴ که قرار است برویم روى آب و شب را هم همانجا داخل بَلَم
بخوابیم… خلاصه ساعت ۱۵/۵ حرکت اصلى آغاز شد. ابتدا من و نساجى پارو مى ‏زدیم و بعد
یکساعت رضوانى و تربتیان پارو زدند و مجدداً ما و در آبراه‏هاى کوچک حرکت مشکل بود و نیروى
زیادترى مى‏ خواست. خسته مى ‏شدیم. رفتیم تا ساعت ۳۰/۸ که ایستادیم مقدارى برادر برزگر راجع
به زندگى در بَلَم حرف زد و نکاتى را که باید براى خوابیدن و کارهاى دیگر در بَلَم بدانیم، توضیح
داد. بَلَم‏ها را رو به قبله در نى‏ ها گیر دادیم و کم‏ کم آماده براى نماز شدیم. بعد از نماز در بشقاب
بوسیله خشک‏ها [نى‏ هاى خشک] آتش روشن کردیم، کنسروها را داغ کردیم ساعت ۹ ـ در حال
کنسرو داغ کردن ـ گروه مسلم از کنار ما گذشت. با محمد خاکى احوال پرسى کرده بعد شام خوردیم
در بَلَم. یکى از بچّه‏ ها داخل آب افتاد به او لباس خشک دادند، پوشید. صداى دعاى توسلِ از خشکى
ـ که در بلندگو خوانده مى ‏شد ـ بگوش مى ‏رسید. ساعت ۱۰ بود، در حالیکه در کیسه خواب، داخل
بَلَم در هور شادگان بودیم، خوابیدم.»

 

۱ (۳)

 

چهارشنبه ۸/۱۲/۱۳۶۳:
«داخل بَلَم در هورِ شادگان ساعت ۵ از خواب بیدار شدم. بعد نماز خوانده و ساعت ۶ حرکت
کردیم و هوا هنوز روشن نشده بود. ساعت ۷ من و نساجى با رضوانى و تربتیان عوض شدیم.
حدوداً آخرهاى مسیر بود که بَلَم قنبریان زد به بَلَم حلاجى و رضائى و بلم آنها رفت داخل آب. ولى
خودشان سوار چند بَلَم دیگر شدند. بعد منتظر شدیم تا آب بَلَم را خالى کردند. همین موقع تمرین
ترمز گرفتن، مى‏ کردیم. آمدیم نزدیک خشکى، برزگر یک ربعى راجع به اینکه چطور باید در بَلَم
آر پى جى زد، صحبت کرد و حرکت کردیم. در ضمن در راه رحیم (افتخاری)، سیّد مهدى و شمس ـ که با یک
بَلَم مى‏ رفتند ـ را دیدیم.
ساعت ۳۰/۸ رسیدیم به خشکى و پیاده شده، صبحانه خوردیم با رحیم و سیّد مهدى بودیم و با
محمد خاکى حرف مى ‏زدیم… ساعت ۳۰/۱۱ چند عکس گرفتیم و بعد با رهنما بیسیم‏ ها را چک
کردیم تقریباً خوب شده بود.
ساعت ۳ با اسلحه و تجهیزات کامل و ماسک به خط شده ابتدا چندین مرتبه ماسک گذارى کردیم
بطوریکه در مدت ۹ ثانیه، نفسها حبس، ماسک زده و امتحان کرده بودیم. بعد بستون حرکت کردیم،
من و رضوانى آخر ستون مى ‏رفتیم و از داخل ماسک با بیسیم صحبت مى‏ کردیم و صدا تقریباً مفهوم
بود بعد از نزدیک به یکساعت راهپیمائى برادر جهدى راجع به خودسازى عملیات، منظم بودن و
غیره سه ربعى حرف زدند بعد مسیر را برگشتیم. ساعت ۵ و خورده‏ اى رسیدیم به چادرها سیّد مهدى
بادگیرهاى اضافى را جمع کرد.
ساعت ۴۵/۷ رحیم مرا صدا کرد. به دسته ۱ ـ که مى‏ خواست برود روى آب ـ یک بیسیم داده موقع
تماس را مشخص کردم. بعد براى آنتن میله‏ اى رفتم به چادر تدارکات… آمدم چادر خودمان، دیدم
آقاخانى و بابائى در چادر هستند و سه عدد بیسیم تلفن‏کن آورده‏اند با رحیم راجع به برنامه فردا ـ که
خیلى طولانى و خسته کننده و شامل پیاده‏روى تا شهرک و سپس رفتن به اتاق گاز در روستاى کفیشه
و بعد از آن رفتن در رودخانه کارون و حمام و بعد آماده شدن براى رفتن روى آب در شب است ـ
صحبت مى ‏کردند… بعد ما هم بیسیم‏ ها را امتحان کردیم… آقاخانى همینجا در چادر ما خوابید. من
هم قرآن خوانده، گزارش کار نوشتم و ساعت ۳۰/۱۰ خوابیدم. در ضمن از امشب چادرهایمان
بوسیله موتور برق، روشن بود تا ساعت ۳۰/۹ و فقط شبها برق داریم.»

amg4 (1809)

پنجشنبه ۹/۱۲/۱۳۶۳:
«در کنار هور شادگان در چادر ـ در حالیکه هوا بقدرى سرد شده بود که داخل چادر هم کاملاً سرد
بود ـ ساعت ۵ از خواب بیدار شدم. نماز صبح، زیارت عاشورا و دعاى عهد را خواندیم. بعد با برادر
آقاخانى، بابائى و بچّه‏هاى خودمان صحبت مى ‏کردیم و اثاث را براى آمدن به شهرک آماده مى‏کردیم.
بعد صبحانه خوردیم. ساعت ۸ با اسلحه و تجهیزات کامل یعنى با ماسک، بیسیم و لباس اضافى
بخط شده بعد از ردیف کردن برنامه‏هاى بیسیم و هماهنگ کردن به ستون یک حرکت کردیم. در راه
با بیسیم دسته‏ها کار مى‏کردم… ساعت ۳۰/۱۰ رسیدیم شهرک و آمدیم در اتاقها قرار بود ساعت
۳۰/۱۱ به خط شویم. مقدارى نان و کنسرو خورده و آماده شدیم. ساعت ۳۰/۱۱ به خط شده رفتیم
لب رودخانه، نیروهاى بهدارى قبل از ما در آب ریخته شده بودند و بعد هم ما را یک نفر از یگان
دریائى توجیه کرد… بعد از ارتفاع ۳ مترى داخل آب مى ‏پریدیم. آب خیلى سرد بود. بعد از اسکله
آمدیم بالا و کنار آتش ایستادیم. در حال تعویض لباسهایم بودم که پاهایم گرفت و خشک شد و
گر یه ام گرفت. بابائى مرا با موتور آورد اتاق و چائى خوردم…

ساعت ۳۰/۳ بخط شده رفتیم آن طرف رودخانه، در روستاى کُفِیْشه و در اتاق گاز اشک‏آور با
ماسک بودیم. از چشمانم آب ریخت و تا آمدیم برگردیم گردان، ساعت ۳۰/۵ بود. بعد آماده براى
نماز شدیم… آمدیم اتاق، شام خورده و در اتاق صحبت مى ‏کردیم و دنبالِ محمد خاکى رفتم،
نبودش. آمدم اتاق و قرآن خواندم و در حالیکه دعاى کمیل با حالِ انصاریان را، رادیو پخش مى ‏کرد،
ساعت حدود ۱۱ خوابیدم.»

جمعه ۱۰/۱۲/۱۳۶۳:
«ساعت ۳۰/۸ رفتم درب پذیرش و یک فرم پر کرده و یک برگه براى ارزیابى داد، رفتم آنجا هم
یک فرم پُر کرده و یک برگه داد براى کارگزینى، آنجا هم دو فرم پر کرده و عکس و فتوکپى دادم.
ساعت ۱۰ بود که آمدم و با اسلحه و تجهیزات بخط شدیم وبرادر جهدى اسلحه و تجهیزات کلّ
گروهان را بازرسى مى‏کرد بعد آمدم لباسهاى خودم و حلاّجى را شستم… کارکِرد و برنامه‏هایم ردیف
شده و حالا کارم فقط به کارت شناسائىِ لشگر ـ که لب هور بود ـ گیر کرده بود. نزدیک اذان با ماشین
تدارکات با محمود باباصفرى رفتم لب هور و کارت را برداشتم. سریع با تاج ‏فیروز آمدم شهرک و
نماز را خواندم. حلاجى هم پوتینهاى مرا واکس زده و اسلحه‏ام را تمیز کرده بود. ناهار خورده با
چائى و مى‏ خواستیم برویم حمام بعد منصرف شده و گزارش دیروز را نوشتم.
ساعت ۳۰/۲ رفتم کارگزینى و تدارکات، پایانىِ بسیج گرفتم و ساعت ۳ رفتم کارگزینى سپاه، فرم
پر کرده و کارم تمام شد. ساعت ۳۰/۳ آمدیم گردان، بخط شده آمدیم مسجد موتورى و حاج آقا
بهشتى تا ساعت ۵ صحبت کردند.
امشب قرار بود که آقاى محلاّتى ـ نماینده امام در سپاه ـ بیایند و نیامدند و امام جمعه اردستان که
آمده بودند بین دو نماز صحبت کردند. بعد از اتمام نماز و صحبت با بچه‏ها، با حلاجى برگشتیم. شام
را دسته ۲ خوردم… یک مرتبه رفتم پیش آقاخانى راجع به خط شدن سئوال کردم. یک مرتبه هم رفتم
کوله‏ هاى کلت منور را عوض کنم. خلاصه قمقمه را آب کرده آماده براى رزم شدیم… بعد سوار یک
ایفا شده با دسته ۲ و لب هور پیاده شدیم به ما یک چینگو داده بودند که ما چهار نفر بیسیم ‏چى با آقاى
جهدى و راست‏قلم از دسته ۲ و سه نفر از نیروهاى جدید گردان، قرار بود سوار آن بشویم. در آغاز
کار، کادر مقدادمى خواست سوار چینگوى ما بشود. بعد پتو، غذا و اسباب مورد احتیاج را آوردیم.
در ضمن قبل از سوار شدن برادر آقاخانى هدف از رزم، چگونگى آن و نکات مورد نیاز را توضیح
دادند ساعت ۳۰/۱۰ سوار شده حرکت کردیم. اولِ ستون، دسته مسلم بود، بعد دسته یک ـ که رحیم
با آنها بود ـ سپس دسته ۲ ـ که ما با آنها بودیم ـ و بعد هم دسته ۳ ـ که سید مهدى با آنها بود ـ و بعد
گروهان یاسر، حرکت کردیم و بعد از یکساعت برگشتیم و از طرفى دیگر رفتیم. ما بیسیم‏ چى ها پارو
نمى‏ زدیم و بگوش بودیم.»

شنبه ۱۱/۱۲/۱۳۶۳:
«در داخل بلم در روى هور شادگان از خواب بیدار شدیم و تازه ستون ایستاده بود که بخوابند.
مجدداً خوابیدیم تا ساعت ۶ که بیدار شده نماز و زیارت وارث خواندیم. ساعت ۷ صبحانه را
خورده مجدداً چُرت زدیم. ساعت ۳۰/۸ رفتیم پیش چینگوى آقاخانى و گفت: «از این منطقه بروید
جائى که علفهاى آن بلند است و بلم‏ ها را استتار کنید و سکوت کنند» حرکت کرده در یک منطقه
مستقر شدیم، رحیم و رهنما از بلم‏شان آمدند در بلم ما، و سید حسین و جهدى رفتند که به بلم‏ ها نظم
بدهند. ما مستقر شده بودیم و صحبت مى‏ کردیم که رسول بندى آمد و حافظه بیسیم‏شان را به هم زده بودند.
براى آنها بستم و طرز کار بیسیم را به آنها یاد دادم آمدم در بلم و جهدى از خاطرات کردستان و
جنوب تعریف مى‏ کرد تا ساعت ۱۱ که همه خوابیدند و فقط من در بَلَم بیدار بودم. گزارش دیروز و
امروز را تا الآن ـ که ساعت ۴۵/۱۱ است ـ نوشتم و بیسیم را به گوش هستم.
بعد نیم ساعتى دراز کشیدم و سپس چینگو را جابجا کردیم تا بچه‏ ها بروند دستشوئى. ساعت
حدود ۵ کم کم براه افتاده و گردان حرکت کرد تا ساعت ۶ که آقاخانى رسید. براى همه راجع به رزم
امشب و چگونگى خط دشمن صحبت کرد و بعد آمدیم. بلم‏ ها را پارک کرده نماز خواندیم و شام
نخوردیم. ساعت ۸ بیسیم را خاموش کرده و خوابیدم تا ساعت ۱۱ که از بیسیم صداى بابائى مرا از
خواب بیدار کرد و گفت: «حرکت کنید» آماده شده و براى رزم حرکت کردیم. بَلَم‏ ها به ستون مى‏ رفتند
اوّلِ ستون دسته مسلم بود، بعد گروهان ما و گروهان یاسر، ما خیلى با خط دشمن فاصله داشتیم که
تیربارها شروع به کار کرد، منورها روشن شد و یک منور داخل آب افتاده و زیر آب را روشن کرده
بود. خلاصه رسیدیم به خشکى و از چینگو پیاده شدیم. دیدیم که هنوز آب هست. و مجبور شدیم
حدود ۲۰ متر راه را در آب ـ که تا شکم مى‏ رسید ـ برویم و بعد از آن رسیدیم به لوله آب و فریاد «اللّه‏
اکبر» مى‏ کشیدیم بعد روى جاده مستقر شده و دیدیم که برادر حسین خرازى، آقائى، سلمانى،
قوچانى، موحد و عده‏اى دیگر از مسئولین ناظر بر رزم ما بوده‏اند. در ضمن بین گروهان ما و یاسر
فاصله افتاده بود و بعد از اینها [گروهان] یاسر درگیر شده و آمد پیش ما. بعد آقاخانى چند کلمه‏اى ـ
که شامل تشکّر مسئول لشکر از کارمان بود ـ صحبت کرده و گفتند: «کسانى که خیس شده‏اند بایستند
که با تویوتا آنها را ببریم شهرک» و آنها که خشک بودند سوار بلم‏ها شده و رفتند و ما با تویوتا آمدیم
شهرک.»

یکشنبه ۱۲/۱۲/۱۳۶۳:
«ساعت ۳۰/۸ با مینى بوس ـ که نیرو آورده بود ـ برگشتم به چادرها و ساکهاى خودم و حلاجى و
بیسیم نساجى را آوردم و تا آمدم برگردم ۳۰/۹ شد.
بعد رفتم بیرون و با محمد خاکى آمدیم اتاق و راجع به جنگ و عملیاتها صحبت مى‏کردیم بعد
محمود بحرانى هم آمد و تا ساعت ۴۵/۱۱ حرف مى‏ زدیم. رفتم کارگزینى سپاه و کارت و برگه لباس
گرفته و آمدم نماز ظهر و عصر را به جماعت خوانده و ناهار را خوردم… قرار بود بخط شویم ولى
چون آقاخانى نیامده بود، لغو شد.
بین دو نماز نماینده امام در سپاه صحبت کردند. چند مرتبه برق رفت و آمد، هوا خیلى سرد
شده بود بعد از خواندن نماز آمدم اتاق و شام خورده رفتیم اتاق دسته ۲ ـ که آقاى بهشتى مسئله
مى‏ گفت ـ بعد قرآن خواندم و ساعت حدود ۱۱ بود که در اتاق کنار سیّد مهدى خوابیدم.»

دوشنبه ۱۳/۱۲/۱۳۶۳:
«ساعت ۳۰/۶ به خط شده بعد از صبحگاه دویده و نرمش کردیم. هوا خیلى سرد بود. آمدیم اتاق
صبحانه خورده و بعد دراز کشیدم… رفتیم مسجد موتورى کلاس عقیدتى توسط حاج آقا بهشتى تا
ساعت ۱۰٫
بیسیم‏ ها را که برده بودند چک کنند، آورده بودند. نماز را به امامت حاج آقا بهشتى در دسته ۲
خواندیم و چند مسئله بین دو نماز گفت، آمدیم ناهار خورده و گوشى اضافه‏ ها را برداشتیم. ساعت ۲
بخط شده با اسلحه و تجهیزات کامل. در راه با نساجى و وطنى بیسیم‏ ها را امتحان مى‏ کردیم تا اینکه
رسیدیم کنار میدان مین آموزشىِ تخریب و آنجا آقاى جهدى یکساعتى راجع به عملیات و نکات
موردِ نیاز صحبت کردند. بعد کسانى که تاکنون، نارنجک دستى پرتاب نکرده بوده، نارنجک
انداختند. سپس ما بیسیم‏ چى‏ ها رفتیم با کلاش تیراندازى کرده و دسته‏ها به ترتیب رفتند تیراندازى
نمودند در آخر سیّد مهدى و محمّد خاکى نارنجک‏هائى که منفجر نشده بود را با تیر کلاش منفجر
کردند. ساعت ۳۰/۵ بود که آمدیم گروهان و با رضا فتحى، محمد خاکى، سید مهدى و رحیم در اتاق
حرف مى‏ زدیم تا اینکه رفتیم مسجد… بعد از نماز عشاء یک فیلم راجع به (ش م ر) گذاشتند.»

چندروز بعدازعملیات بدر دیدارازخانواده شهید حجت الاسلام بهشتی درکاشان

چندروز بعدازعملیات بدر دیدارازخانواده شهید حجت الاسلام بهشتی درکاشان

سه‏ شنبه ۱۴/۱۲/۱۳۶۳:
«بعد از صبحگاهى دویده و نرمش کردیم. بعد از نرمش رحیم راجع به منظم بودن و گوش دادن به
حرف مسئولین نکاتى را تذکر داد. بعد با سیّد مهدى در راه تا اتاق راجع به حرفهاى دیشب رحیم
حرف زدم و بعد از آن صبحانه را خوردیم ساعت ۳۰/۸ آر پى جى زنها و کُمَکى‏ هاى آنها رفتند که در
بَلَم تیراندازى کنند، سید مهدى و محمد خاکى هم رفتند. من با بنزین و سمباده سُورکِت‏هاى بیسیم را
تمیز کردم تا ساعت ۹٫٫٫ آمدم گزارش را نوشتم تا الآن که ساعت ۳۰/۱۰ است. رادیو الآن اطلاعیه
ستاد مشترک ارتش را خواند که به دلیل بمباران دیروز شهر اهواز و کارخانه لوله‏ سازىِ نَوَرد تا ساعت
۱۲ امشب به مردم بصره فرصت تخلیه داد که از امشب بصره را بزند .»

چهارشنبه ۱۵/۱۲/۱۳۶۳:
«بخط شده رفیتم دویدیم و سیّد مهدى مرا گذاشت نفر اوّل ستون. بعد از نرمش سیّد مهدى چند
تذکر داد. در راه با حلاجى حرف مى‏زدم که کمى مریض بود. آمدیم پر هلوها را که آب انداخته بودیم
خوردیم و سپس صبحانه را. ساعت ۳۰/۸ کلاس بهداشت داشتیم تا ۱۵/۹ که آمدم اتاق پیش سید
مهدى و رحیم ولى بچّه‏ ها کلاس امدادگرى داشتند تا ساعت ۱۰ که قرار بود برویم فیلم منطقه
عملیاتى را ببینیم و لغو شد.
ساعت ۳۰/۳ خوابیدم تا ساعت ۳۰/۴ بعد آماده شده براى کلاس [آقاى] حقیرى که ۵ شروع شد تا
ساعت ۶ طول کشید. بچّه‏ ها گریه مى‏ کردند. بعد از آن آماده براى نماز شدم و رفتم مسجد و امشب
حجه الاسلام محسن قرائتى نماینده امام و سرپرست نهضت سوادآموزى بین دو نماز حرف زد. بعد
از نماز حال خوبى پیدا کرده بودم بعد بچّه‏ها را دیدم.»

پنجشنبه ۱۶/۱۲/۱۳۶۳:
«رفتم بیسیم‏ هاى راکال یک واتى و سه واتى را که از مخابرات گرفته بودند، دیدم و یاد گرفتم. بعد
سه عدد یک واتى را آوردم اتاق، دو عدد از آنها را بردند، دو عدد تلفن کن آوردند، تا قبل از ظهر.
آماده شدم براى نماز جماعت و به امامت حاج آقا بهشتى خواندیم و بین دو نماز شرائط وضو را
گفتند. بعد از نماز بیسیم‏ها را به رضوانى و تربتیان یاد دادم. ناهار را گرفته و خوردیم و بعد از ناهار به
بزرگر، رهنما و بندى بیسیم راکال یک واتى را آموزش دادم و رهنما و بندى کار کردند بعد به قاسم
زمانى از دسته ۱ و کاظم‏زاده از دسته ۳ تلفن‏کن را آموزش دادم.
ساعت ۵ بخط شده رفتیم در آسایشگاه واحد نظامى لشگر و ابتدا برادر آقاخانى نقشه عملیات ـ
که در صفحه مقابل است ـ را از روى کالک توضیح داد و بعد از روى نقشه هوائى توجیه کرد. سپس
فیلم منطقه را از طریق ویدئو نمایش دادند تا ساعت ۷ که با حلاجى آمدیم دسته ۲ نماز را به امامت
حاج آقا بهشتى خواندیم و رفتیم مسجد دعاى کمیل از ساعت ۸ [شروع شده] و آخرهاى دعا بود.
بعد از دعا کاظم اکبرى و بچه‏ ها را دیدیم و با حلاجى عقد اخوت خواندیم. آمدم اتاق شام خورده و
با رهنما بیسیم کار کردیم. رفتیم کیسه خواب و بادگیر به دسته‏ ها دادیم.»

جمعه ۱۷/۱۲/۱۳۶۳:
«در حالیکه طبق قرار قبلى باید امروز از شهرک مى‏ رفتیم، صبح ساعت ۵ بیدار شده و زیارت
عاشورا خواندم رفته مسجد نماز صبح خواندیم و بعد دعاى ندبه که محبوبى با حال خیلى خوبى
خواند. ساعت ۷ آمدیم اتاق صبحانه خورده گروهان یاسر را بردند توجیه نقشه و من هم به انصارى
بیسیم تلفن کن را آموزش دادم و نیز به رهنما و کدخدائى. ساعت ۸ مشغول جمع‏آورى کارها و اثاثم
شدم ساعت ۹ رفتم بیرون و با بچّه‏ ها عکس گرفتیم… قرار بود ساعت ۳۰/۱۰ حرکت کنیم ولى لغو
شد. با بچه‏ ها در محوطه گردان بودیم هر کسى مشغول کارى بود. یکى وصیتنامه مى ‏نوشت و دیگرى
عکس مى‏ گرفت و آن یکى به اسلحه و تجهیزات مشغول بود. در ضمن از بچّه‏ هاى گردان
فیلمبردارى کردند. خلاصه نزدیک ظهر که شد آماده براى نماز شدیم. ابتدا ناهار خورده و بعد از اذان
نماز را به جماعت خواندیم. ساعت ۱ جمع شدیم و آقاخانى صحبت کرد راجع به نکات مورد لزوم
در عملیات و بعد حاج آقا بهشتى مصیبت خواند تا ساعت ۲ که رفتیم و آقاى جهدى مأموریت
گروهان را توجیه کردند تا ساعت ۳ که بعد آمدیم. گفتند: «رفتن امروز لغو شده تا فردا صبح»… رفتیم
عکس تکى گرفتیم در نخلها و با بیسیم کار کردیم. ساعت ۳۰/۵ آمدیم و ساعت ۶ در گردان بودیم.
پدر آقا اسماعیل اعتصامى و خودش آمدند، دیدمشان رفتم مسجد، دعاى سمات را خواندم و نیز
نماز را… بین دو نماز حدود ۳ ربع سخنرانى و یکساعت سینه‏زنى و مصیبت بود و من خوابم برده
بود. چندین مرتبه رفتم دنبال حلاجى نبود. رفته بودکه چینگو سوار کنند. بعد کفش کتانى براى
گروهان آوردند و تقسیم کردند. من هم گرفتم.»

شنبه ۱۸/۱۲/۱۳۶۳:
«ساعت ۳۰/۸ بخط شده از شهرک رفتیم بیرون و ساعت ۹ وارد روستاى کفیشه شدیم. گردان
ابوالفضل علیه‏السلام و امام حسن علیه‏السلام هم آمدند. با شکرفروش و باقرى راجع به عملیات آینده حرف
مى‏ زدیم. ساعت ۳۰/۹ کلاس حاج آقا حقیرى شروع شد. شرائطِ [و خصوصیات] سربازان حضرت
على علیه‏السلام را مى‏گفت. بعد از آن منصورى نوحه سینه‏زنى خواند تا ساعت ۳۰/۱۰ که با نساجى دراز
کشیده بودیم. بعد رفتیم با سید جواد، سید کمال، رحیم‏زاده و شریفى راجع به اثبات خدا صحبت
مى‏ کردیم. بعد با محمد خاکى رفتیم لب رودخانه کارون و از یک موتور آبِ بزرگ ـ که آنجا بود ـ
دیدن کردیم… افشار آمد و گفت: «سریع بیائید شهرک» به ستون حرکت کردیم و با محمد خاکى
حرف مى‏ زدیم.۳۰/۱ حرکت کرده و ساعت ۲ رسیدیم اتاق ناهار خورده و نماز عصر را خواندم.
اخبار گوش مى‏ دادم. رفتم اتاق گردان و علیزاده طریقه قفل فرکانس را یاد داد. بیسیم کاظم‏زاده را
عوض کرده راکال دادند… ساعت ۳۰/۳ مجدداً برادر آقاخانى نقشه عملیات را توجیه کردند تا ساعت
۴ که آماده حرکت شدیم… اثاث مورد احتیاج و تجهیزات را برداشتیم با کاظم اکبرى و علویجه خدا
حافظى کرده ساعت ۳۰/۴ سوار یک اتوبوس شدیم که دسته ۲ در آن بود. با حلاجى کنار هم بودیم.
بعد از سوار شدن گردان حرکت کردیم و از شهرک خارج شدیم در راه با برادران رضوانى و قنبریان و
چند نفر دیگر ـ راجع به اینکه چگونه انسان راه حق و باطل را مى ‏پیماید ـ حرف زدیم و کمى هم
چرت زدیم. ساعت ۳۰/۷ رسیدیم به شط‏ على. پیاده شدیم. هوا تاریک بود و حرکت کرده رفتیم جلو
و کنار جاده مستقر شدیم. نماز مغرب و عشاء را به جماعت خوانده پتو پیدا کردیم. مجدداً یک
کیلومتر برگشتیم عقب و شام خوردیم. ساعت ۹ با حلاجى، سید حسین میرحسینى، اسماعیل
صادقیان خوابیدیم تا ساعت ۳۰/۱۰ که بیدارمان کردند براى حرکت و بعد لغو شد.»

یکشنبه ۱۹/۱۲/۱۳۶۳:
«در محل شط‏ على ساعت ۳ صبح بیدار شده و بخط شدیم. مقدارى حدود نیم ساعت روى یک
پُل که با یونالیت زده بودند، حرکت کرده، سوار قایق‏ها شده و حرکت کردیم. بعد از یکساعت
رسیدیم به پاسگاه ۲٫ رفتیم روى یک پل خیبرى که کمى آب آمد روى آن. موّحد هم روى آن بود،
موتور به آن وصل کرده بودند. رفتیم تا ساعت ۳۰/۵ رسیدیم به پاسگاه ۳ ـ که گردانِ «یازهرا علیهاالسلام»
آنجا بود موقعى که رسیدیم آنجا عبد الرحیم را دیدیم و گردان «یازهرا علیهاالسلام» رفت. نماز صبح را
خواندیم و کنار آتش گرم شدیم بعد رفتیم داخل یک چادر با آقاخانى، بابائى، سیّد مهدى، رحیم و
جهدى صبحانه خوردیم. ساعت ۹ رفتیم بخوابیم ولى خوابمان نمى‏برد. رفتیم در چادر تخریب با
رسولِ باقرى چائى خوردیم و صحبت کردیم تا ساعت ۱۰ که آمدیم بیرون. عده‏اى از بچّه‏ هاى گردانِ
امیر المؤمنین علیه‏السلام آمدند پیش ما و ساعت ۱۱ ما رفتیم پیش گردان امیر المؤمنین علیه‏السلام… بعد جلیقه
نجات برداشته، کمى دراز کشیدیم.

ساعت ۴ دشمن حدود ۱۰ گلوله اطراف پاسگاه زد. بعد براى جهدى یک کلت برتا آوردند. رفتم
فشنگ براى آن گرفتیم و برگه کد و فرکانس را از وطنى گرفتم. آمدم بیسیم‏ چى ‏هاى دسته‏ ها را توجیه
کرده بآنها باطرى دادم. کم کم مغرب شد نماز خوانده و اثاث را بردیم کنار چنیگو و آب داخل آن را
خالى کردیم و مرتب نمودیم. مجتبى آقابابائى دوشیکاچى چینگوى ما بود. هوا تاریک شده بود و
رفتیم کنار بَلَم‏ ها، همه با هم خدا حافظى مى‏کردند و طلب شفاعت مى ‏نمودند. مى‏ گفتند «سلام ما را به
شهداء برسانید» خلاصه لحظه دلخراشى بود. هر کسى با دوستان و رفقا خدا حافظى مى ‏کرد و طلب
بخشش و نیز طلب شفاعت مى‏کرد و از او مى‏خواست سلامش را به شهدا برساند و براى آنها که
رفیق نزدیک داشتند سخت‏تر بود. همه در حال گریه بودند و از هم دل بر نمى‏ داشتند. خلاصه هر چه
از آن لحظه بگوئى، کم گفته‏اى و هیچ قلم، زبان و بیانى قادر به توصیف واقعى آن لحظه نیست. زیرا
که مسلّم بود که عده زیادى از این جمع مى‏ روند همه در این فکر بودند که آن یکى مى ‏رود و لحظه
جانسوزى بود. من یکى یکى بابچّه‏ ها خدا حافظى مى ‏کردم ولى با حلاجى چند مرتبه خدا حافظى
کردم و برایم خیلى سنگین بود چونکه او را خیلى زیاد دوست مى ‏داشتم. خلاصه وقت مى‏ گذشت و
باید حرکت مى ‏کردیم ولى هنوز مى ‏دیدیم که همه رفیق خودشان را در بغل گرفته‏اند و چون باران
بهارى گریه مى ‏کنند و درب گوش هم زمزمه مى‏ کنند بالاخره لحظه حرکت فرا رسید. همه سوار
بلم‏ هاى خودشان شدند و دسته خط شکن گروهانِ ما ـ که گروهانِ خط شکنِ گردان خط شکن بود ـ
دسته ۲ بود و رحیم افتخارى، حلاجى، سید حسین میرحسینى و غلامحسین رهنما در بَلَم اوّل این
دسته بودند و جلوى ستون حرکت مى‏ کردند. البته دسته مسلم علیه‏السلام که مأموریتش تأمین طرفین ستون
بود، وظیفه سنگینى داشت و محمد خاکى و اسماعیل صادقیان از رهنان در آن دسته بودند. حرکت
کردیم و آمدیم تا پاسگاه، که دستور توقف دادند چون گردان امیر المؤمنین علیه‏السلام که مسیرش طولانى‏ تر
بود و بایستى جلوى ما حرکت مى‏ کرد، هنوز آماده نشده بود. ما ساعت ۹ تا ۱۱ منتظر شدیم تا آنها
آمدند. در ضمن اصغر شریفى ـ که مسئول تدارکات بود ـ آمده بود در چینگوى ما و مى‏ خواست بیاید
جلو که آقاخانى او را دید، ناراحت شد و پیاده‏اش کرد. خلاصه ساعت ۱۱ حرکت کردیم. من نشسته
بودم و گاهى چرتى هم مى‏ زدم.»

دوشنبه ۲۰/۱۲/۱۳۶۳:
«در حالیکه در چینگو بطرف دشمن بعثى در حرکت بودیم، ساعت ۲ بیدار شدم. رفتم جایم را با
رضوانى ـ که سکاندار جلو بود ـ عوض کردم و شروع به پارو زدن کردم. از دور منورها و صداى
رگبار کالیبر را که دشمن به نیزارها مى ‏زده مى ‏دیدیم و مى ‏شنیدیم. در حین حرکت هر گاه توقفى
داشتیم من به زیر پتو رفته و چُرت مى‏زدم. در مسیر به نیروهاى لشگر نصر رسیدیم و از آنها گذشتیم.
به حرکت ادامه داده تا اینکه ساعت ۶ هوا داشت روشن مى‏شد و آفتاب در حال زدن بود. همانطور
در حال حرکت وضو گرفته و در حالیکه چینگو حرکت مى‏کرد، همانجا نماز خواندم… ساعت ۷
توقف کرده نیم ساعتى طول کشید تا چینگو را به داخل نیزار بردیم و نى‏هاى اطراف را به داخل بلم
کشیده و استتار هوائى کردیم و چون چینگوى ما سوراخ ریز داشت، آبهاى آن را خالى کردیم و پتوى
خشک کف آن پهن نمودیم. بعد از جیره جنگى، کنسرو ماهى برداشته و صبحانه خوردیم. اما از
همینجا صداى قایق‏هاى دشمن ـ که در حال تردد و گشت‏زنى بود ـ و همینطور صداى هلى
کوپترهاى دشمن را مى‏شنیدیم و خطر زیاد بود. در ضمن از قبل قرار بود که در ۳ کیلومترى دشمن
[هنگام] روز توقف کنیم ولى به دلیلِ دیر آماده شدن و دیر حرکت کردن گردانِ امیر المؤمنین علیه‏السلام به
محلّ مورد نظر نرسیده بودیم. من حدود ساعت ۹ در چینگو خوابیدم تا ساعت ۱۱٫٫٫ و تا فرصتى که
تا اذان داشتم، گزارش دیروز را تکمیل کرده و گزارش امروز را ـ تا ساعت ۱۲ ـ نوشتم. بعد نماز و
قرآن خواندم. داشتیم ناهار مى‏خوردیم که ساعت ۳۰/۲ دستور حرکت دادند و ما مى‏بایستى مسیرى
که هنوز نرفته بودیم مى‏رفتیم که شب به دشمن برسیم و الاّ اگر مى‏خواستیم شب حرکت کنیم نزدیک
صبح به دشمن مى‏رسیدیم که هم مهتاب بود و هم فرصت کار براى گردان‏هاى بعد نبود و هم اینکه
نمى‏توانستیم هماهنگ با لشگرهاى دیگر وارد عمل شویم. خلاصه حرکت کردیم و من سکاندار
جلو بودم و در حین حرکت سید حسین صدیقى و منصور صباغ از گردان امیر المؤمنین علیه‏السلام را
دیدم آقاخانى تلفن غواصها و مقدارى سیم تلفن را به داخل چینگوى ما گذاشت. در حال حرکت ما
کمى عقب‏تر از گروهان خودمان بودیم در گروهان یاسر و مى‏خواستیم به گروهان خودمان برسیم…
در حال حرکت بودیم که ناگهان در ساعت ۴ تعدادى از هواپیماهاى دشمن در آسمان ظاهر شدند.
گردان‏هاى ما و امیر المؤمنین علیه‏السلام همه در وسط آبراهها بودیم و همه گفتیم: «ما را دیده‏اند.» بالاخره
بداخل نیزارها رفتیم و بچّه‏ها شروع به خواندن «و جعلنا» کردند. یکساعتى هواپیماها مانند اینکه
دنبال چیزى بگردند. بالاى سرِ ما پرواز کردند. همه این فکر مى‏کردیم که ما را شناسائى کرده‏اند.
ساعت ۵ مجدداً به حرکت خودمان ادامه دادیم ولى بحمد اللّه‏ اتفاقى نیفتاد، حرکت کردیم تا اینکه
هوا تاریک شد نماز مغرب و عشاء را خواندیم و در همین موقع برادر آقاخانى یک بیسیم آورد در
چینگوى ما و به من گفت: «فرکانس گردان به لشگر را ببند روى این بیسیم.» من هم این کار را کردم
سپس برادر آقاخانى با برادر خرازى مسئول لشگر صحبت کرده و به من گفتند: «بگوش باش، اگر
کارى داشت به من بگو» من در آن موقع هم بیسیم خودم، هم بیسیم نساجى و هم بیسیم لشگر را به
گوش بودم و از تمام اوضاع با خبر. آقاخانى هم نمازش را خواند و ما اسلحه و تجهیزات را بستیم در
این موقع دیدم که بیسیم خودم کار نمى‏ کند. یکمرتبه جا خوردم. خلاصه با کمى خاموش و روشن
کردن فهمیدم که باطرى کمى شل شده است و به همین دلیل قطع مى‏ کند. با کاظم‏زاده تماس گرفتم
بگوش بود، هر چه با رهنما تماس گرفتم بگوش نبود و بعد فهمیدیم که بیسیم او خراب شده است.»

IMG_3 (13)

سه‏ شنبه ۲۱/۱۲/۱۳۶۳:آغاز عملیات بدر
«وقتى که آقاخانى رفت بیسیم هنوز پیش من بود تا اینکه چینگوى بابائى رسید و من بیسیم را
دادم به وطنى. بعد حرکت کردیم تا اینکه رسیدیم به اوّل مِه‏وا. در ضمن قبل از اینکه برسیم آقاخانى
به جهدى گفت: «اوّل مِه‏وا توقف کن و پس از اینکه درگیرى شروع شد موتور چینگو را روشن کن و
برو بطرف دژ» وقتى رسیدیم اوّلِ مِه‏وا، بَلَم نیروهاى اطلاعات رسید و به ما گفتند: «اینجا خطر دارد،
حرکت کنید» ما به دنبال طنابى که نیروهاى تخریب در حال کشیدن بودند، حرکت کردیم ولى ستون
گردانِ ما که ابتدا دسته ۲ و بعد دسته ۳ بود از طناب کِش‏ها گذشته بودند و ما هم از آنها گذشتیم. من
بوسیله بیسیم به بابائى گفتم: «بگو طناب را شل کنند» در همین موقع ـ که ما در مِه‏وا بودیم ـ لشگر
نصر در جاده خندق درگیر شده بود ما هم پارو مى‏ زدیم در همین حال دشمن یک منور زد که رفت
زیر آب روشن شد و بعد یکى دیگر زد که تقریباً در قسمت عقب مِه‏وا نزدیک ما روشن شد و ما
گفتیم: «دشمن فهمیده است». بعد از اینها وقتى سر ستونِ گردان، ۵ یا ۶ مترى دژ قرار گرفته بود، یکى
از نیروهاى دشمن نور چراغ قوه را روى ستون مى‏ اندازد و مى ‏بیند و سریع به داخل سنگر مى ‏رود و
با کِلاش یک رگبار به داخل آب مى‏ زند که ما هم فهمیدیم ولى بحمد اللّه‏ به کسى اصابت نمى‏ کند در
همین حال محمّد خاکى که یک تیربار روى بَلَم سوار کرده بود یک رگبار در جواب او مى‏ زند و
بچّه‏ ها تکبیر گفتند و دیگر روى دژ بودند و خط شکسته شد. من از عقب شنیدم که روى دژ
مى‏ گویند: «دسته ۲ اینطرف بیاید» و با بیسیم به بابائى گفتم که درگیر شده‏ ایم. در همین موقع موتور
چینگو را روشن کرده و سریع بطرف دژ حرکت کردیم و دسته ۳ سریعاً با گردان امیر المؤمنین علیه‏السلام
الحاق کرده بود و از آنطرف هم دسته ۲ وارد الصخره شدند و درگیرى در الصخره شروع شد. ابتدا
بچّه‏ ها چند تیربار دشمن را خاموش کردند و رحیم هم رفته بود داخل الصخره و جهدى هم نیروها
را لب دژ مستقر کرد. رفتیم بطرف الصخره که درگیرى بود. در راه که مى‏ رفتم گفتند «حلاجى زخمى
شده است» او را دیدم و رفتم. اولین شهید گردان و در واقع اوّلین شهید لشگر ما سید حسین بود که به
محض اینکه از بَلَم پیاده شده و چند مترى رفته بود با تیر او را زده بودند و بعد از چند لحظه کوتاه
شهید شده بود. بعد هم حلاجى زخمى شده بود. بعد از اینکه خط شکسته شد همه آمدند، آقاخانى،
بابائى و بیسیم‏ چى‏ هایشان. گروهان مقداد هم رفت بطرف الصخره و لحظات اوّل الصخره محاصره
شد ولى چند تیربار هنوز داخل آن مقاومت مى‏ کردند کنار الصخره چندین لودر و بولدزر بود. در یک
لحظه که کادر گردان و کادر گروهان ما و یاسر همه جمع شده بودند و با آقاخانى صحبت مى ‏کردند،
یک گلوله آمد نزدیک و پاى نساجى زخمى شد رفت کنار و بیسیم را باز کرد. بعد جهدى به من و
تربتیان گفت: «بنشینید در یک سنگر تا من بیایم.» رهنما هم آمد و سه نفرى شدیم. من و رهنما رفتیم
از داخل سنگر عراقیها پتو آوردیم و خیلى سردم شده بود، رفتم زیر پتو و بیسیم را به گوش بودم که
سیّد مهدى آمد و با رهنما رفتند که مهمات بیاورند. بعد که سید مهدى آمد دیدم تنهاست از او
پرسیدم که رهنما چطور شد، گفت شهید شد.

amg4 (49)

    از راست شهید غلامحسن رهنما در کنار برادرش غلامحسین رهنما، فرزندان مرحوم حاج مرشد رهنما سردار جبهه های غرب

من رفتم گونى آر پى جى رهنما را برداشتم و با سید
مهدى بردیم براى آر پى جى زن‏هائى که جلو هستند و بعد رفتیم نیروهاى دژ را مرتب کردیم و رحیم
را دیدم و بعد حلاجى را او را بوسیدم. رفتیم بطرف الصخره که عقیلى مرا صدا زد که «جهدى زخمى
شده و اینجاست» رفتم او را دیدم و گفت: «کلت را بردار» کلت او را برداشته رفتیم پیش آقاخانى و
یکمرتبه دیگر هم رفتیم [در] دژ به دنبال مهمات و برگشتیم پیش آقاخانى چون یکى از کمین ‏هاى
داخل آب ـ که گروهان یاسر باید آن را خنثى مى‏ کرد ـ هنوز سقوط نکرده بود، جلوى راه گردان امام
حسن علیه‏السلام سد شده بود، آقاخانى با بیسیم به آقائى گفت: «سریع بیائید» و به ما گفت: «بروید این تیربار
را خاموش کنید» من و سیّد مهدى، رحیم، حافظ، سخاوتی و عده‏اى دیگر رفتیم پشت خاکریز که
دورِ الصخره بوده داشتیم فکر مى‏ کردیم چطور برویم بطرف تیربار، محمد خاکى رفته بود آن طرف
خاکزیر داخل کانال. سخاوتی هم چند آر پى جى زد و سلیمانى ـ از دسته ۱ ـ آنطرفتر زخمى شده و
کمک احتیاج داشتند. رفتم بطرف آن که در بین راه یکمرتبه از زمین بلند شدم و خوردم روى زمین و
فهمیدم چیزى خوردم و چون پهلوى راستم سوراخ شده و هوا داشت به داخل بدنم مى‏ رفت،
شهادتین را خواندم و از حال رفتم. دیدم حافظ آمد و کلت را دادم به او و نمى‏ دانم چه کسى روى
زخم را بست. بعد دیدم تربتیان با یک نفر دیگر یک برانکارد آوردند و من را داخل آن گذاشتند و
بردند کنار دژ و آنجا گذاشتند.»

چهارشنبه ۲۲/۱۲/۱۳۶۳:عملیات بدر
«… ساعت ۵ صبح بود که قایق‏هاى گردان امام حسن علیه‏السلام رسید و من را داخل یکى از قایق‏ها
گذاشتند و چون خیلى خون از بدنم خارج شده بود از هوش مى‏ رفتم فقط وقتى رسیدیم به پاسگاه
هوش آمدم که مرا مجدداً پانسمان کرده، سرم وصل کردند واز بس بیحال بودم سیّد ناصر را دیدم
ولى نمى ‏توانستم او را صدا بزنم و همینطور حلاجى را هم دیدم. وقتى مرا گذاشتند داخل قایق که
بطرف شط على مى‏ رفت، مجدداً خوابم برد تا اینکه رسیدیم آنجا، مرا بردند داخل بیمارستان و اتاق
عمل و لوله‏اى داخل سوراخ پهلویم گذاشتند که به یک شیشه بزرگ وصل مى‏ شد و به آن (چست
تیوپ) مى‏ گفتند بعد از چند ساعتى که آنجا بودم مرا داخل یک آمبولانس گذاشته و بطرف اهواز
حرکت کرد. ما را بردند در یک بیمارستان، روى یک برانکارد بودیم مرا بردند عکس گرفتند،
باریک اندام و مزروعى را هم دیدم. کم کم شب شد باز مرا بردند یک عکس دیگر گرفتیم و شب را
در بیمارستان خوابیدیم…»

پنج‏شنبه ۲۳/۱۲/۱۳۶۳:
«صبح زود مرا بردند فرودگاه، آنجا منتظر بودیم تا اینکه یک هواپیما آمد و ما را بردند داخل
هواپیما، تاج فیروز هم آنجا بود. هواپیما حرکت کرد بطرف تبریز و من سَرْدَم شد تا اینکه رسیدیم به
شهر تبریز و ما را بردند در بیمارستان سینا و دیگر غذا و آب ما شده بود، سِرُم و گفته بودند که به این
غذا و آب ندهید و تشنه‏ام که مى‏شد با گاز استریل لبهاى مرا خیس مى‏کردند ولى آب نمى‏دادند.»

[«از ۲۴/۱۲/۱۳۶۳ تا ۲۶/۱/۱۳۶۴»
«عیادت یکى از ائمه جمعه اطراف تبریز، معاینه روز جمعه (۲۴/۱۲) و اجازه غذا خوردن، صدور
اجازه ترخیص از بیمارستان (۲۷/۱۲) بوسیله قطار تا تهران و با اتوبوس (هنگام تحویل سال) تا
اصفهان، ادامه درمان، عیادت از دوستان»]

 

ازچپ شهیدمفقودالاثرعملیات بدر حمیررضا معینی درکنارشهیدسخاوتی

ازچپ شهیدمفقودالاثرعملیات بدر حمیررضا معینی درکنارشهیدسخاوتی

شهیدحیدرعلی آقاجانیان مفقودالااثر عملیات بدر

شهیدحیدرعلی آقاجانیان مفقودالااثر عملیات بدر


۱

گروهان یاسر

چندروزقبل از عملبات بدر: ازراست شهیدآقاخانی،حجت تاج فیروز،کشتکار،ناصربابائی،شهیدباباصفری،نشسته از راست وطنی،رهنما،شهیدامرالله اعتباری

چندروزقبل از عملبات بدر:ایستاده از راست شهیدآقاخانی،حجت تاج فیروز،کشتکار،ناصربابائی،شهیدباباصفری،نشسته از راست وطنی،رهنما،شهیدامرالله اعتباری

۱ (۲۲)

شهید حافظ صادقیان

 

۱ (۲)

ازراست سردارحاج ناصر بابائی ، حاج حجت تاج فیروز، شهید غلامرضا آقاخانی ، شهید کاظم زاده

۱ (۴)         k   bmp (232) IMG_0026

صبح روز دوم عملیات بدرازچپ شهیدرسول بندی اسامی بقیه را شما کمک کنید بگوئید.

صبح روز دوم عملیات بدرازچپ شهیدان رسول بندی ، سورمه ای ، و معمار.

 

روزدوم عملیات بدرازچپ حسین معینی شهید اصغر خرسندی و اگرکسی مشخصاتشو میدوند بگوید.

روزدوم عملیات بدرازچپ حسین معینی، شهید اصغر خرسندی و اگرکسی مشخصاتشو میدوند بگوید.

 

خاطرات گردان از مجموعه خاطرات کتاب های خودشکنان و خط شکنان (گردان امام موسی جعفر (ع) لشکر۱۴
زندگینامه شهید غلامرضا آقاخانی
در سال ۱۳۳۷ در خانواده‌ای مذهبی در شهرستان شهرضای اصفهان دیده به جهان می‌گشاید.
تحصیلات ابتدایی را در آن شهر می‌گذراند و پس از مهاجرت به اصفهان، در دبیرستان ادب تحصیلاتش را ادامه می دهد. وی با معدل عالی، از آن دبیرستان فارغ التحصیل می شود. پس از اخذ دیپلم به خدمت سربازی اعزام می شود (در این دوران به عنوان سپاه دانش به یکی از روستاها اعزام می گردد).
در اوج درگیریهای سال ۱۳۵۷ به اتفاق تنی چند از دوستانش، به مبارزه علیه رژیم ستمشاهی می‌پردازد.
با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، شغل شریف معلمی را انتخاب نموده و در آموزش و پرورش استخدام می شود.
او به اتفاق همرزم شهیدش غلامرضا کریمی به عنوان معلم به روستاهای اطراف اصفهان می‌روند، سپس مدتی را نیز در آموزش و پرورش ناحیه ۵ اصفهان مشغول تدریس می‌شوند.
ایشان ضمن تدریس در رشته معماری نیز تحصیل می کردند.
با شروع جنگ تحمیلی بر خود واجب می داند که سنگر علم و دانش را رها نموده، به سنگر جهاد بپیوندد.
بدین ترتیب، در اسفندماه سال ۱۳۵۹ به جمع رزمندگان اسلام می پیوندد.
در ابتدای امر، مدتی را در خطوط پدافندی محمدیه و سلمانیه سپری می کند.
پس از گذرانیدن آموزشی چند روزه، به منطقه غرب روانه شده و در آنجا مسئول مخابرات سپاه سنندج می‌شود و با شروع عملیات« لا اله الا الله» به مریوان می رود. او در طول عملیات، در خدمت شهید احمد متوسلیان بود.
پس از تشکیلات تیپ «محمدرسول الله (ص)»‌به منطقه جنوب آمده و در عملیات «بیت المقدس» در کنار شهید منصور رئیسی شرکت می‌کند.
در عملیات رمضان به یاری شهید «مهدی نصر» می شتابد. در عملیات محرم با اصرار زیاد شهید نصر، فرماندهی گردان هلی برد لشکر را به عهده می‌گیرد.
فرماندهی گردان یا زهرا (س) در عملیاتهای والفجر مقدماتی و الفجر ۱ به عهده ایشان بود.
عملیات والفجر ۲ بود که به عنوان فرماندهی لایق و کارآمد، در خدمت شهید «حاج حسین خرازی» حاضر شد.
پیش از عملیات والفجر ۴، به گردان موسی بن جعفر (ع) می پیوندد ودر گردان مسولیتی را عهده دار می شود.
ایشان عملیاتهای والفجر ۴، خیبر (منطقه زید)، خیبر (منطقه جزیره مجنون) و بدر را کنار بچه‌های گردان موسی بن جعفر (ع) سپری می کند.
او فردی متقی، متدین و متخلق به اخلاق اسلامی، کاردان،‌مدیر، مدبر، خلاق و آگاه به مسایل روز بود.
نه تنها بر حسب ظاهر فرماندهی می کرد که به دلها نیز حکومت داشت. همه او را دوست داشتند. بسیار خوشرو و خوش برخورد بود.
با آنکه فرمانده بود، اما همیشه در بین بچه‌ها و در نقاط پرخطر حاضر می شد و در شجاعت نظیر نداشت.
ایشان در عملیات بدر در حالی که فرماندهی گردان را بر عهده داشت، به فیض عظیم شهادت نایل شد و روح ملکوتیش به اعلی علیین پیوست.
شیدای شهادت
التهاب و ولوله‌ی زایدالوصفی پیش از عملیات بدر در شهید آقاخانی دیده می شد. گویی دنبال گمشده ای می گشت.
وقتی احساساتش غلیان می کرد، مشت بر خاک می کوبید یا در حین رانندگی مشتی بر داشبورد می کوبید و می‌گفت: حتماً باید به یاری خدا پیروز شویم و ان‌شاء الله شهید می‌شوم! تمام دیون خود را پرداخته‌ام و مشکلی ندارم.
او در همان عملیات، رشادتهای زیادی از خود نشان داد و در آخرین دقایق عملیات، به شهادت رسید و به حق جاودانه پیوست .
کتاب خودشکنان –  راوی «سیدجعفر شهیدی»

 

صدای آب
معاون گروهان بود. جدی، با صلابت، بسیار صمیمی و بذله گو. هم جاذبه داشت هم دافعه. وقت شناس و زیرک بود. پیش از عملیات بدر در هور شادگان آموزش می دیدیم تا در یک عملیات بزرگ آبی، خاکی شرکت کنیم.
روزها و شبهای دشواری را پشت سر می گذاشتیم. فصل زمستان بود و روی پلها خوابیده بودیم. همه جا سکوت حکم فرما بود. ناگاه صدای ریزش قطرات آب، خواب را از چشمایم ربود.
خوب که به اطراف نگاه کردم، «شهید رحیم افتخاری»۱ را دیدم، آماده خواندن نماز شب می شد و مثل همیشه خود را با زمزمه دعا و قرآن، به وسعت بی‌کران آسمانها سپرده بود.
کتاب خودشکنان –   راوی «عباس معینی»
– رحیم افتخاری، معاون گروهان ابوذر که در منطقه شلمچه به شهادت رسید.

 
به دنبال شهادت
عملیات «بدر» در منطقه «هورالهویزه» انجام می شد. گردان «موسی بن جعفر(ع)» و گردان «حضرت امیر (ع)» خط شکن بودند.
در سایه ایثار و شجاعت تک تک عزیزان مسافت حدود سی کیلومتری از هور را با بلم پیمودند و پس از عبور از کمین ها به خط پدافندی دشمن یورش بردند و آن را در هم شکستند.
«آقاخانی» فرمانده دلاور گردان موسی بن جعفر (ع) در جریان پاتکهای پی در پی دشمن از ناحیه دست و پا مورد اصابت تیر و ترکش قرار گرفته و بشدت مجروح شد.
با اصرار زیاد همرزمان او را به پشت خط منتقل و در اورژانس پاسگاه سه،‌مورد مداوا قرار دادند.
«آقاخانی» دوباره قصد داشت به خط عزیمت کند. یکی از بچه‌ها که دوست صمیمی و قدیمی او بود،‌به او گفت: « همین جا بمان، فکر می کنم اگر وارد منطقه شوی، به شهادت برسی!»
«آقاخانی» با اطمینان کامل گفت: « اگر تو فکر می‌کنی، من یقین دارم!» سپس با شوقی بسیار، اضافه کرد: «می خواهم در کنار بچه ها باشم» و با لبخندی که همیشه بر لبهایش نقش می بست، اورژانس را ترک کرد و ساعاتی بعد، پیکر خونین و مطهرش را دیدم!
آری، ‌او با تنی زخمدار و مجروح، مشغول هدایت نیروها بود، که ناگهان تیری بر سرش اصابت کرد. رحمت و رضوان الهی بر آن دلداده باد.
کتاب خودشکنان – راوی «مهدی حاجیان»

                                                                                          ۱ (۱)
                                                                                           شهیدآقاخانی چندساعت قبل ازشهادت

 

 

فرمانده گردان ، شهیدآقاخانی یک ساعت بعداز شهادت

فرمانده گردان ، شهیدآقاخانی یک ساعت بعداز شهادت

 

عمامه
یک روز پیش از عملیات بدر بود. پس از نماز ظهر ، «حاج آقا بهشتی» روحانی گردان، آرام آرام به خواندن زیارت عاشورا مشغول شد.
فراز «السلام علیک و علی الارواح التی حلت بفنائک…» را می‌خواند که اشکش جاری شد. آرام می گریست. کم کم توجهش به نیروهایی که در بلمهای اطراف بودند، جلب شد. هق هق گریه‌اش بلند و اشک از گونه‌هایش سرازیر شد. همه را به گریه انداخت. صدای بلند گریه حاج آقا، آقاخانی را بر آن داشت که همه را به سکوت دعوت کند، اگر چه خود او نیز آرام آرام اشک می ریخت.
حاج آقا با تحت الحنک خود، اشکهایش را پاک می کرد، عمامه او برایم خاطره‌ها داشت.
به یادم آمد. او با همین عمامه، در مرحله اول عملیات خیبر در منطقه زید بر سر معبر ایستاده بود و نیروها را از زیر قرآن عبور می داد، و ذکر «یا حفظ» می‌خواد و با همین عمامه در جزیره مجنون ، زیر آتش شدید دشمن، شجاعانه ایستاد و نیروها را به دفاع جانانه دعوت کرد. او با همین عمامه…
و اکنون او با همین عمامه، اشکهایش را پاک می کرد
صبح شد دشمن در الصخره مقاومت می کرد. مهمات نیاز داشتیم و بایستی از مسافتهای نسبتاً دوری آنها را حمل می کردیم. فراموش شود که مهمات را برای عملیات از جعبه پوشش خارج می کردند.
برای سرعت عمل، باید از وسیله‌ای استفاده می‌کردیم . این بار هم عمامه حاج آقا مشکل گشا شد. عمامه را پهن کرد:
– مهمات را در آن بریزید.
– نه حاج آقا! خدای نکرده اهانت می‌شود.
– نه این افتخاری است که عمامه من حامل مهمات رزمندگان باشد.
مهمات را روی عمامه پهن شده ریختیم و با بردن آنها، مقاومت عراقی‌ها را در هم شکستیم.
ساعتی بعد، تیری به پهلوی مبارک این سید بزرگوار خورد. صدای «یا زهرا» یش دلم را لرزاند. عمامه خود را باز کرد و من آن را به پهلوی او بستم. در حالی که ذکر یا زهرا می گفت به ملاقات معبود شتافت.
راوی: سیدجعفر شهیدی

 

عاشق ابوالفضل (ع)
در عملیات بدر شجاعانه می جنگید و در خط پدافندی از مواضع رزمندگان اسلام دفاع می‌کرد. براثر اصابت ترکش خمپاره‌ای، دستش قطع شد.
در بیمارستان به ملاقات او رفتم و به او گفتم: «فکرمی کنم دیگر تکلیف از گردن تو ساقط شده و واجب نیست به جهبه بیایی».
همچون کوهی با صلابت و رودی خروشان، در جوابم گفت:« مگر حضرت عباس (ع) با قطع شدن دستهایش، دست از امام خود برداشت؟»
آری،‌او عاشق ابوالفضل العباس (ع)‌بود و در مکتب او درس عشق و جهاد آموخته بود.
با عزمی راسخ‌تر از پیش دوباره به جبهه برگشت و در عملیات کربلای ۵ شرکت کرد. چون نمی توانست با یک دست از سلاح استفاده کند. قلابی به پوتینش بسته و اطراف بدنش را پر از نارنجک کرده بود. با یک دست نارنجک را بر می‌داشت، حلقه ضامنش را در قلاب پوتین قرار می داد و می کشید و پرتاب می‌کرد.
بی باکانه به سنگرهای دشمن حمله می کرد و در همان شب عملیات به شهادت رسید.
شهید «علیرضا صادقیان» بسیار فداکار و شجاع بود. چندی بعد برادر همرزمش «محمدرضا صادقیان» نیز در فاو به شهادت رسید.
راوی:  اکبر صفری
دو برادر
پس از مرحله اول عملیات بدر برادرم همراه من در گردان موسی بن جعفر بود. روزی به سراغ من آمد و از من خواست لباسهایش را بشویم. از این خواهش برادرم اولاً خوشحال شدم و ثانیاً بسیار تعجب کردم، زیرا هیچ وقت کارش را به دیگری واگذار نمی‌کرد.
روز بعد سراغم آمد و از من خواست تا اسلحه اش را تمیز کنم. برتعجب من افزوده شد زیرا او تا به حال چنین کارهایی از من نخواسته بود.
سعی کردم از ماجرا سر در بیاورم. تا اینکه موقع ظهر، کنار یکی از تانکرهای آب، او را در حال وضو گرفتن دیدم…
فاصله من تا او تقریباً زیاد بود و او مرا نمی دید. آستین راستش را که بالا زد، متوجه شدم از بالای مچ تا آرنجش باندپیچی شده است. یک لحظه چشمهایم پر از اشک شد و از آن همه صبرو تواضع به فکر فرو رفتم.
راوی: حسین معینی

ابتکار
روز دوم عملیات بدر بود، با بچه ها پشت خاکریزی که توسط دشمن ساخته شده بود پدافند کردیم و آماده دفع پاتکهای دشمن شدیم. تقریباً ساعت دو بعداز ظهر، آنان با تمام امکانات موجودشان اقدام به پاتک کردند. بچه‌های گردان هم بر سر خاکریزها، شجاعانه دفاع می‌کردند. اما فاصله تانکهای دشمن به اندازه‌ای بود که گلوله های آر.پی. جی ۷ به آنها نمی‌رسید.
گوشه سمت راست محور عملیاتی ما ، محلی بود به نام الصخره که دشمن برای دیده بانی در آن سنگری ساخته بود. برادر عباسعلی ریاحی به طرف آن تپه حرکت کرد. یک کلاهخود بر سر چوبی قرار داده و آن را بر سر تپه، مرتب بالا و پایین می‌برد.
با این روش، توجه تانکهای دشمن به طرف تپه جلب گردید. عده ای از بچه‌های از غفلت دشمن استفاده کرده و از طریق کانالی که در نزدیکی آنجا بود به مواضع دشمن و تانکهای آنان نزدیکتر شده و با شلیک آر.پی. جی چندین دستگاه تانک دشمن را به آتش کشیدند.
دشمن که غاففگیر شده و تلفاتی هم متحمل گردیده بود، در حال عقب‌نشینی اطراف تپه‌ ای را که ریاحی بالای آن بود، به شدت گلوله باران کرد. بدین ترتیب، ریاحی پس از ایثار، ابتکار و فداکاری کم نظیر خود به شهادت رسید.
  راوی: مصطفی کیانی

معبر
عملیات بدر آغاز شد و تا صبح ادامه پیدا کرد. به خواست خداوند، خطوط دشمن یکی پس از دیگری فتح می شد. برای من و همرزمانم خیلی عجیب بود که هیچ گونه مانعی سر راهمان وجود نداشت.
هنگام صبح و با روشن شدن هوا، مشاهده کردیم که در مسیری که برای حمله به خط دشمن طی کرده ایم موانع بسیار زیادی از سیم خاردار ، ‌مین و موانع خورشیدی وجود داشته که به لطف خداوند هنگام شب با آنها هیچ‌گونه برخوردی نکرده بودیم. ما از معبر دشمن عبور کرده بودیم و به خط اول رسیده بودیم.
راوی: اکبر صفری

  

نوشته شده توسط معینی در یکشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۷:۳۳ ق.ظ

دیدگاه

*

.

© تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق است به گردان موسی ابن جعفر لشکر ۱۴ امام حسین (ع)

 

طراحی و میزبانی سایت توسط : مرکز فناوری اطلاعات هامان

 

.

-