خاطرات عملیات کربلای پنج-۱۳۶۵/۱۰/۱۹

images

مراعات متأهلان
عملیاتهای کربلای ۴ و ۵ به طور پیوسته انجام شد. گردان ما در هر دو عملیات شرکت کرده بود، اما به دلیل نیاز به نیرو، باز هم در منطقه حضور داشت.
قرار شد در یک عملیات آفندی دیگر شرکت کنیم،‌اما به عللی زمان آن به تأخیر افتاد.
حاج حسین از مدت حضور بچه‌ها در منطقه و تعداد متأهلان سوال کرد. وقتی تعداد متأهلان و حضور بیش از سه ماه و نیم آنان را در منطقه گزارش دادم، مرا همراه خود به قرارگاه نزد آقامحسن برد. پس از ارائه گزارش و اعلام آمادگی نیروها خدمت برادر محسن، ایشان گفتند: از کلیه برادران تشکر کنید و بگویید با توجه به عقب افتادن عملیات،‌از مرخصی استفاده نمایند.
مجموعه خاطرات رزمندگان گردان امام موسی بن جعفر(ع) لشکر۱۴ امام حسین(ع)کتاب خط شکنان
راوی: ناصر علی بابایی

 

هنر جانبازی
حاج آقا خیام نکویی، از بسیجیان دریا دل گردان امام موسی بن جعفر (ع)‌افزون بر چهل و پنج سال داشت و آرپی جی زن گردان بود. در عملیات کربلای ۴ مجروح شد . ده روز نگذشته بود که سراز پا ناشناخته و عاشقانه خود را به گردان رسانید تا در عملیات کربلای ۵ نیز آرپی جی زن گردان باشد، در آخرین روز پدافند، به علت اصابت ترکش خمپاره، پای چپ و چشم راست او جراحت برداشت تا مدال جانبازی را هم بر افتخارات دیگرش بیفزاید.
پدر مجروح شده بود که فرزند اسلحه او را بر دوش گذاشت و تا پای جان در مقابل دشمن پایداری نمود، تا عاقبت به فیض شهادت نائل آمد.
وقتی جنازه او را آوردند، خطاب به مردم گفت:‌شهادت فرزندم، به منزله دامادی اوست، هدیه شما، کمک به رزمندگان است. سپس آن عزیز، هدایای جمع آوری شده را روانه جبهه‌ها کرد. مجموعه خاطرات رزمندگان گردان امام موسی بن جعفر(ع) لشکر۱۴ امام حسین(ع) کتاب خودشکنان
راوی: «محمود جعفری»

 

کمین
طلبه بود و خود را برای رزم و شهادت آماده می کرد. به هنگام عصر، به بیابانهای اطراف مقر می رفت و با معبود خود خلوت می کرد. در عملیات کربلای ۴ به آرزوی خود نرسیده بود و همواره برای شهادت لحظه شماری می کرد.
عملیات کربلای ۵ آغاز شد و گروهان ما در خط شلمچه ، مشغول پدافند و دفع پاتکهای دشمن بود. نیمه‌های شب، بچه های تخریب برای مین گذاری جلو خط خودی، از ما برای تأمین، درخواست نیروی کمکی کردند.
محمود پورحیدری به همراه دو نفر دیگر، داوطلب این کار شدند و با تخریب چی به آن طرف خاکریز رفتند.
من که شاهد رفتن آنان بودم، به او گفتم: «زیاد جلو نرو، ممکن است اسیر شوی! سخنی نگفت و با خوشحالی از خاکریز گذشت.
کمین دشمن که حدود پنجاه متر با ما فاصله داشت،‌متوجه حضور بچه‌ها شده بود، اما محمود با شلیک سه موشک آر.پی. جی سنگر کمین را در هم کوبید تا بچه های تخریب کارشان را ادامه دهند.
پس از شلیک گلوله ها ،‌صدای محمود قطع شد. بچه ها که کارشان تمام شد و به پشت خاکریز بازگشتند سراغ محمود را گرفتم. گفتند: یکی از عراقیها که از انهدام سنگر کمین زخمی شده بود،‌نارنجی را به طرف محمود پرتاب کرد و او را به شدت زخمی نمود. مجموعه خاطرات رزمندگان گردان امام موسی بن جعفر(ع) لشکر۱۴ امام حسین(ع)کتاب خط شکنان
راوی : ناشناس؟

 

 

غلام   رضا
نامش «غلامرضا» بود. بچه ها طبق عادت، خلاصه گویی می کردند و به زبان خودمان او را غلام صدا می کردند. اما این اواخر، هر کسی او را غلام صدا می‌زد، در جوابش می‌گفت: «من غلام حضرت رضا (ع) هستم و نام من غلامرضاست».
او که خود را همواره عاشق و غلام امام رضا (ع) می دانست، در این گفتار سماجت به خرج می‌داد و غلامی صاحب نامش را تا آخر ادامه داد.
عملیات کربلای ۵ آغاز شد در خط پدافندی و در سنگر نگهبانی بود که تیری به سرش اصابت کرد. لحظه‌های آخر بود که بربالین او رسیدم، او را صدا کردم : غلام! غلام …»
اعتنایی نکرد و جوابی نداد.
دوباره صدا کردم :«غلام! غلام! غلامرضا!»
دیدم پلکهای خود را بر هم زد و چشمهایش را برای آخرین بار باز کرد و با تبسمی زیبا، چشم از جهان فرو بست و به دیدار معبود شتافت.  شهید غلامرضا تمیزی مجموعه خاطرات رزمندگان گردان امام موسی بن جعفر(ع) لشکر۱۴ امام حسین(ع) کتاب خط شکنان
راوی:  سیدعطاء الله بدیع زادگان

 

عاشق ابوالفضل (ع)
در عملیات بدر شجاعانه می جنگید و در خط پدافندی از مواضع رزمندگان اسلام دفاع می‌کرد. براثر اصابت ترکش خمپاره‌ای، دستش قطع شد.
در بیمارستان به ملاقات او رفتم و به او گفتم: «فکرمی کنم دیگر تکلیف از گردن تو ساقط شده و واجب نیست به جهبه بیایی».
همچون کوهی با صلابت و رودی خروشان، در جوابم گفت:« مگر حضرت عباس (ع) با قطع شدن دستهایش، دست از امام خود برداشت؟»
آری،‌او عاشق ابوالفضل العباس (ع)‌بود و در مکتب او درس عشق و جهاد آموخته بود.
با عزمی راسخ‌تر از پیش دوباره به جبهه برگشت و در عملیات کربلای ۵ شرکت کرد. چون نمی توانست با یک دست از سلاح استفاده کند. قلابی به پوتینش بسته و اطراف بدنش را پر از نارنجک کرده بود. با یک دست نارنجک را بر می‌داشت، حلقه ضامنش را در قلاب پوتین قرار می داد و می کشید و پرتاب می‌کرد.
بی باکانه به سنگرهای دشمن حمله می کرد و در همان شب عملیات به شهادت رسید.
شهید «علیرضا صادقیان» بسیار فداکار و شجاع بود. چندی بعد برادر همرزمش «محمدرضا صادقیان» نیز در فاو به شهادت رسید. مجموعه خاطرات رزمندگان گردان امام موسی بن جعفر(ع) لشکر۱۴ امام حسین(ع)کتاب خط شکنان
راوی : اکبر صفری

 

 

یک به هیچ
خط پدافندی عملیات کربلای ۵ هنوز تثبیت نشده بود. هر لحظه منتظر دستور فرماندهی بودم، تا گردان ما به اتفاق گردان حضرت زهرا (س) رهسپارمأموریت شود.
اوایل شب بود. حسین آقا،(خرازی) من و‌ آقای صادقی را احضار کرد. فوری به خدمت او رفتیم. گفت: طرح شما برای این عملیات چیست؟ طرحی که از قبل آماده کرده بودم را از روی کالک عملیاتی توضیح دادیم. از ما تشکر کرد.
برای استراحت به چادر خودمان آمدیم. هنوز عرقمان خشک نشده بود که دوباره مرا خواست.
با شگفتی به چادر حسین رفتم مثل دفعه گذشته طرح عملیاتی مرا خواست و من هم توضیح دادم. حسین آقا با لبخند ملیح باز هم تشکر کرد.
از این رفت و آمدها که سه – چهار مرتبه تکرار شد، متوجه شدم که ایشان قصد شوخی و مزاح دارد.
خیلی خسته بودم. بی خوابی مرا از پای درآورده بود. می دانستم هنوز نرسیده، پیک حسین دوباره سر می رسد. من هم به صورت سر و ته داخل کیسه خواب رفتم،به طوری که پیک حسین آقا هرچه جستجو کرد، نتوانست پیدایم کند.
فردای آن روز حسین آقا، با همان لبخند همیشگی به من گفت: «یک به هیچ» . مجموعه خاطرات رزمندگان گردان امام موسی بن جعفر(ع) لشکر۱۴ امام حسین(ع) کتاب خط شکنان
راوی : ناصر علی بابایی

 

 

عراقی پشت خاکریز
عملیات کربلای ۵ بود. در تاریکی شب به خط رسیدیم. از وضع دشمن و منطقه هیچ اطلاعی نداشتیم. در حالی که سنگر می ساختیم، نگهبانی هم می دادیم.
ناگهان یکی از «پی ام پی» های دشمن را دیدم که به طرف خاکریز می‌آید. پشت خاکریز رسید.
بچه ها از هر طرف به او حمله کردند. پی ام پی منفجر شد و به جز یک نفر که از آن خارج شد، بقیه به هلاکت رسیدند.
آن عراقی که زنده مانده بود، پشت خاکریز پنهان شد، تا در موقع مناسب فرار کند. یکی از بچه‌ها او را دید و فریاد زد:
«عراقی! عراقی»
«کریم انصاری» که در همان نزدیکیها مشغول حفر سنگر بود، به طرف عراقی دوید و بدون اسلحه در آن تاریکی، در نبرد تن به تن توانست او را به هلاکت برساند.
«کریم»‌یکی از بچه‌های باتجربه و شجاع دسته ما بود و درجریان دفع پاتک دشمن، شجاعانه می‌جنگید و با تیربار، نفرات پیاده دشمن را تار و مار می کرد.
عراقیها که او را شناخته بودند، مرتب سنگر او را هدف قرار می دادند.
هربار لازم می شد، بالای خاکریز می رفت و با تیربار به طرف دشمن تیراندازی می کرد و از لطف خدا گلوله های دشمن به او نمی خورد. او پس از هر شلیک تغییر موضع می داد و بدینوسیله توانست عده زیادی را به هلاکت برساند.
کریم الگویی از شجاعت و شهامت بود و سرانجام در روزهای آخر جنگ، در منطقه «فاو» به شهادت رسید. مجموعه خاطرات رزمندگان گردان امام موسی بن جعفر(ع) لشکر۱۴ امام حسین(ع) کتاب خودشکنان
راوی : «علی خدامی»

 

خاطره ارسالی ازطرف بی سیم چی گردان غلامحسین رهنما۲۲-۱۰-۱۳۹۳

سلام خدا رحمت کند شما و همه شهدای گردان را خوب بود . در عملیات کربلای ۴ وقتی با گروهان یاسر رفتیم جزیره ام الرصاص بعد از اتفاقاتی که برای گروهان یاسر افتاد و سید مرتضی و تعدادی از عزیزان گروهان زخمی و شهید شدند باتفاق حاج ناصر برگشتیم کنار آب حاج ناصر با حسن آقایی مشغول صحبت شد و قرار شد باقیمانده گروهان راببریم عقب تر  هواپیماهای عراقی هم که مرتب بمباران می کردند ناگهان یک ته راکت بسمت ما می آمد که من بلند داد زدم ماشاالله راکت و بلافاصله همه بچه ها کنار نیزارها زمین گیر شدیم و بعد از چند ثانیه همه بچه ها با سرو کله ی لجن مال شده بلند شدند و ماشالله با یک پس گردنی آب دار از من پذیرایی کرد و با همان لهجه محلیش گفت : خو پسر تو که ما را کشتی . روحش شاد. البته قبل این یک پس گردنی هم از حاج ناصر خوردم که وصفش نگفتنی است …..

 

 روز شمارگردان دست نوشته های شهید حسن رضائی (کتاب هزار روز سبز)

 

amg .  j  pg (1037)

 

 

جمعه ۱۹/۱۰/۱۳۶۵:
«در منطقه عرایض صبح قبل از اذان بیدار شده و نماز خواندم. سپس زیارت عاشورا، نمازِ صبح و
دعاى ندبه را خواندیم. ساعت ۷ رفتم در سوله‏اى که گروهان در آن بود… ساعت ۸ آمدم پیش دسته و
صبحانه خوردیم. با بچه‏ها حرف مى‏زدیم. آتش از دو طرف تبادلِ نسبتاً شدیدى داشت. گاه و بیگاه
هواپیماى دشمن هم سر و کلّه‏شان پیدا مى‏شد. گزارش نوشتم تا ۳۰/۹ رفتم در سوله‏اى که گروهان
در آن بود و به صابرى گفتم ما را از آن اتاق ببرد جائى دیگر. خودم هم گشتى زدم که جائى پیدا کنم.
بعد قرار شد نصف دسته برود پیش نیروهاى گروهان یاسر و نصف دیگر در سوله گروهان خودمان.
بعد از اینکه نیروها در دو سوله جاگیر شدند ساعت ۳۰/۱۰ تا ۳۰/۱۱ خوابیدم… آماده شده قرآن
خواندم و سپس نماز خواندیم یوسفى آمد و با هم رفتیم در سوله آنها ـ که نصف دسته ما هم
آنجاست ـ و ناهار را با او و بچه‏هاى خودمان خوردم و بعد چائى. رادیو هم از صبح مارش
[عملیات ] را مى‏زد و از عملیات خبر مى‏گفت… ساعت ۲ شد و اخبار را گوش کردیم. با بچه‏ها

حرف مى‏زدیم که حاج عباس آمد و از منطقه خبر آورد و گفت: «نیروهاى اسلام در حال پیشروى
هستند». بچّه‏ها به شکرانه آن سجده شکر رفتند و عده‏اى هم نماز شکر خواندند. بعد قرآن و نماز
شکر خواندم. یوسفى آمد با او حرف مى‏زدم و گزارش کار نوشتم. در همین حال بچّه‏هاى دسته ۲
یاسر سرود «شهیدان میروند نوبت به نوبت» را مى‏خوانند و سینه مى‏زنند. گزارش نوشتم تا ساعت
۳۰/۴٫ بچّه‏ها هر کدام حالى دارند: یک نفر زیر لب ذکر خدا مى‏گوید. یک نفر قرآن مى‏خواند.
دیگرى آیه قرآن ـ که درباره شهداست ـ نشان دوستش مى‏دهد. یک نفر کتاب دعا باز کرده و دعا
مى‏خواند و هر سرى شورى دارد. رفتم سوله‏اى که گروهان در آن بود… بعد از ساعت ۵ دعاى
سمات شروع شد. و رفتم در آن سوله، دیدم گروهان یاسر را از روى کالک توجیه مى‏کنند. آمدم سوله
گروهان، نماز را خواندیم جوادى بین دو نماز صحبت کرد و بعد از نماز گروهان توجیه شد. کمى
شام خوردیم و گفتند «حرکت کنید» ساعت ۷ پیاده حرکت کرده از کنار پُل عرایض گذشتیم و در
جاده شلمچه مى‏رفتیم که تویوتاها آمده سوار شدیم. آمدیم در سوله‏هاى شهید ترکش. بچّه‏ها را
جاگیر کردم. رفتم گروهان مقداد با حمید و مهدى خواهرم خداحافظى کردم… ساعت ۳۰/۸ آمدم
سوله خودمان گزارش نوشتم و ساعت ۹ آماده خواب شدم… ساعت ۳۰/۹ خوابیدم و ساعت از
۳۰/۱ گذشته بود که بیدارمان کرده و آماده شدیم. تویوتاها آمده و سوار شدیم ساعت از ۲ گذشته
حرکت کردیم. من و شهیدى جلو نشسته بودیم تا ساعت ۳ که رسیدیم به موقعیت مهدى «عج». پیاده
شده، دسته ما و چند نفر از دسته ۲ در یک سنگر رفتیم که برق هم داشت و روشن کردیم… بعد از آن
در سنگر اورژانس سرى زده و آمدم سنگر خودمان در همین گیر و دار بود که سید اکبر میرحسینى در
فاضلاب افتاد و خودش را آب کشید. براى او لباس و تجهیزات پیدا کردند. بعد در سنگر نشسته
بودیم. بچّه‏ها استراحت مى‏کردند. از رادیو خطبه‏هاى نماز جمعه را گوش مى‏کردیم تا ساعت ۵ که
رفتم کترى پیدا کرده آوردم روى چراغ گذاشتم براى چائى.»

شنبه ۲۰/۱۰/۱۳۶۵:خطّ مقدّم و کفیشه
«ساعت ۳۰/۸ گفتند آماده شوید. در همین حین یکى از هواپیماهاى دشمن توسط پدافند ما زده
شد و سقوط کرد که خودم مشاهده کردم و همچون یک شعله آتش در هوا روشن بود تا به زمین
افتاد. آماده بودیم. رادیو مارش نظامى عملیات مى‏زند. گزارش کار را در ماشین تدارکات (جمشید)
نوشتم با رضا و رحیم حرف مى‏زدیم تا ساعت ۹٫ و به لطف و رحمتِ خداوند اوضاع و احوال بنفع
اسلام پیش مى‏رود و نیروهاى ما به مواضع جدیدترى دست پیدا مى‏کنند. با رحیم و گرجى در دهانه
سنگر نشسته و صحبت مى‏کردیم. رفتم داخل سنگر و از ۳۰/۱۰ تا ۳۰/۱۱ خوابیدم. بعد سنگر را
نظافت کرده و قرآن خواندم. نماز را به جماعت خواندیم و بعد از آن ناهار را بین بچّه‏ها تقسیم کردیم
و چائى درست کرده و دادم به آنها. [همه] بچّه‏ها را در سنگر جاگیر کردم، یوسفى آمد مرا دید و رفت.
در ضمن در حین خوردن ناهار حاج ناصر را دیدم که دستش مجروح شده بود و بسته بودند و از پا
هم زخمى شده ولى [لنگ لنگان] راه مى‏رفت و حاج عباس با او بود. حاج احمد موسوى هم از
دست مجروح شده بود. مطلّع شدیم که سیّد مهدى و گلابدار که با آنها بوده‏اند، مجروح شده‏اند.
ظاهراً مسئله باین صورت بوده که حاج ناصر و مسئول گروهانها براى توجیه رفته بوده و زخمى
شده‏اند و رفتند در اورژانس. سپس گزارش نوشتم… به ساعت ۲ نزدیک شده و اخبار را گوش
کردیم… بعد به ما گفتند «آماده شوید تا کالک را توجیه کنند» بعد از اینکه آماده شدیم، هر چه منتظر
شدیم دیدم خبرى نشد. رفتم دسته ۳، با جعفرى، بقالپور و حلاجى کالک جعفرى را دیدیم. آمدم
دسته و فهمیدم قرار است برویم عقب. از ساعت ۴ با تمیزى قرآن خواندیم تا حدود ساعت ۵ که
گفتند «آماده شوید براى رفتن [به] عقب». ساعت ۵ سوار آیفا شده و آمدیم تا ساعت ۶ که رسیدیم
قرارگاه فتح و پیاده شدیم. علیرضا واصفى را هم دیدم بعد از یکربعى سوار کمپرسى شدیم… تا
ساعت ۷ که رسیدیم کفیشه. پیاده شده و نماز خواندیم و شام خوردیم. یوسفى آمد و حرف مى‏زدیم.
بعد سه نفرى رفتیم اتاق کادر چائى خوردیم. یوسفى مرا رها نمى‏کرد. با هم بودیم تا ساعت ۳۰/۹ که
بالاخره رفت. آمدم ساختمان و ساعت ۱۰ خوابیدم.»

یکشنبه ۲۱/۱۰/۱۳۶۵:
«به خط شدیم براى صبحگاه که دیدم از دسته ما حدود ۸ نفرى غائب هستند. بعد از آن دویدیم و
حدود ۳۰ پا رفتیم. هوا خیلى شدید مه‏آلود است بطورى که ذرّات بخار آب بر روى صورت
مى‏نشست. بعد لیست غائبین را به حاج عباس دادم… صبحانه را و چائى را در کادر خوردم… ساعت
۳۰/۱۰ گردان رفت در سوله‏هاى گردان یونس و دسته ما و [دسته] ۲ در یک سوله رفت.
ساعت ۱۵/۳ بخط شدیم براى کلاس عقیدتى که رفتیم مسجد. یوسفى مرا [رها] نمى‏کرد ساعت
۴ از کلاس برگشته بخط شدیم براى حمام. آمدیم لب رودخانه، با قایق گذشته و پیاده آمدیم زیر
نخلها. ساعت ۵ آمدیم شهرک… آمدیم گردان شام خوردیم و گزارش کار نوشتم. در کادر بودم که
حاج عباس گفت قرار است گرجى را ببرد براى مسئولیت گروهان ابوذر و به من گفت آماده شوم که
بیایم در کادر تا ساعت ۹ در آسایشگاه نشسته و کتاب مطالعه مى‏کردم… ساعت ۱۰ گردان بخط شده
گروهان به گروهان و در جاده به طرف رودخانه حرکت کردیم روحانى از یاسر شعر مى‏خواند و
گردان مى‏گفتند «شهیدان مى‏روند نوبت به نوبت، خوش آن روزى که نوبت بر من آید» و حال
عرفانى عجیبى داشتند تا رسیدیم رودخانه، ساعت ۱۱٫ بعد در کادر بودم و چائى خوردم. حاج
عباس از کالِک، مناطق جدید که آزاد شده بود را تشریح کرد. آمدم نماز امام زمان «عج» خواندم.»

دوشنبه ۲۲/۱۰/۱۳۶۵:
«در حالیکه هوا هم سرد بود، صبحگاه را برگزار کرده، دویدیم و نرمش کردیم بعد از آن… صبحانه
خوردیم و رفتیم عیادت حاجى، کادر یاسر هم بود در آنجا در ظروف یکبار مصرف چائى دَم کرده و
خوردیم.
آمدم ناهار خوردیم تا ساعت ۲ (الآن) از رادیو اخبار جدید از ادامه عملیات کربلاى ۵ را
مى‏شنویم و بچّه‏ها با تکبیر گفتن، از این همه لطف خداوند تشکّر کرده و همه چیز را از او مى‏دانند…
در راه با حاج عباس برخورد کردیم به من گفت «اثاثت را بردار بیاور در کادر و گرجى رفت گروهان
یاسر» با او مقدارى حرف زدم بعد براى کلاس عقیدتى بخط شده رفتیم کنار پُلها. ساعت حدود ۵
کلاس تمام شد… برگشتیم گردان و مهدىِ خواهرم را دیدم.
ساعت ۳۰/۷ رفتیم مسجد و از تلویزیون اخبار را دیدیم. بعد از اخبار فیلم سینمائىِ «اولین خون»
را بطریقه ویدئو نشان دادند. ساعت ۳۰/۹، وسط فیلم آمدم سوله، قرآن خواندم.»
سه‏شنبه ۲۳/۱۰/۱۳۶۵:علمیات کربلاى ۶ در شمال سومارساعت ۳۰/۱۰ شب
«کم کم بچّه‏ها از اینکه قرار است بروم در کادر، مطلع شده بودند. بعد از صبحانه با جعفرى آمدیم
بیرون و در کادر گروهان رفتیم. بعد آمدم با حمید و بچّه‏هاى دسته، واکس زدیم.
ساعت حدود ۴ که براى کلاس عقیدتى به خط شدیم. بعد از کلاس صابرى براى گروهان حرف
زد و بعد از آن من با سبزوارى راجع به وضع دسته حرف مى‏زدم… رفتیم مسجد و بعد از نماز، دعاى
توسل داشتیم. بعد از آن از تلویزیون، اخبار را گوش کردیم. آمدم دسته و مطلع شدم قرار است رحیم
برود در کادر گروهان…»

چهارشنبه ۲۴/۱۰/۱۳۶۵:
«بخط شده و گروهانى دویدیم و رحیم دواند. بعد از دویدن حاج عباس، رحیم را بعنوان معاون
گروهان معرفى کرد و هم چنین اشاره کرد که قرار بود یکى از مسئول دسته‏ها (من) را معرفى کنیم.
بعد آمدیم و با سبزوارى حرف مى‏زدیم که حاج عباس هم آمد. صبحانه را خوردیم و بعد آمدند
دنبال من، رفتم دیدم برازجانى آمده و پشیمان از اینکه رفته، با او حرف زدم و سپس قبول کردم که
برگردد دسته… ساعت ۴۵/۹ با ماسک بخط شدیم و رحیم مقدارى حرف زد. رفتیم کنار پُلها، افاضل
کلاسِ (ش، م، ر) گذاشت تا ساعت ۱۱ که تمام شد.
رادیو مارش عملیات مى‏زد و اعلام کرد که دیشب از جبهه سومار در غرب کشور هم عملیات
کربلاى ۶ انجام شده است. یکربع به ۱۲ خوابیده و ساعت ۱۲ بیدار شدم و بعد قرآن خواندم و نماز
را و بعد حاج عباس در سوله ما میهمان بود… و حرف مى‏زدیم تا ساعت ۳۰/۳ که براى کلاس آماده
شده و بعد که بخط شدیم فهمیدم براى شهید ماشاء اللّه‏ ابراهیمى مسئول گروهان یاسر مراسم
گرفته‏اند. گردان بصورت گروهانى پشت سرِ هم، سرود مى‏خواندیم و رفتیم مسجد توپخانه ـ که
مراسم بود ـ پس از تلاوت قرآن، حاج ناصر مقدارى راجع به شهید ابراهیمى صحبت کرد و بعد حاج
آقا رحیمى و سپس سینه‏زنى شد.»

پنجشنبه ۲۵/۱۰/۱۳۶۵:
«ساعت ۴۵/۹ بخط شده و رفتیم کنار پُلها. رحیم روى تابلو، کالک علمیات بَدر را کشیده بود و
چون «الصخره» شبیه موانع هلالى این منطقه است، توضیح داد که بچّه‏ها توجیه شوند و تا ساعت ۱۱
طول کشید.
ساعت از ۵ گذشته بود که با کریم انصارى راجع به کارهائى که در چند مدت گذشته، کرده بود،
حرف مى‏زدم تا مغرب که رفتم مسجد نماز و دعاى کمیل را خواندیم ساعت ۳۰/۷ از تلویزیون
اخبار را دیدم و بعد آمدیم دسته.»

جمعه ۲۶/۱۰/۱۳۶۵:
«حاج عباس آخرین وضعیت منطقه عملیات را از قول آقاى مطلبى ـ که دیشب از منطقه برگشته
بودند ـ گفتند.
بعد از شام با معاون اوّلها رفتیم کادر حاج عباس آخرین وضعیت منطقه را از قول حاج ناصر ـ که
برگشته بود ـ گفت و نیروهاى ما هم در جزیره بوارین و هم در جزیره ماهى رفته‏اند. آمدم دسته،
جلسه گذاشتم تا ساعت ۳۰/۹ که تمام شد.»

شنبه ۲۷/۱۰/۱۳۶۵:آزادى جزیره بوارین
«ساعت ۱۰ بخط شده حاج عباس راجع به اینکه در چند شب آینده مى‏رویم عملیات و آمادگى
معنوى براى [شرکت در] عملیات صحبت کرد و از روى کالِک آخرین وضعیت منطقه تا دیروز را
گفت… آمدم کنار سوله، پتو پهن کردم با تمیزى، او قرآن مى‏خواند و من کمى خوابیدم. على وارثى
آمد مرا دید و گفت: «فردا مى‏خواهم بروم مرخصى و اگر کارى دارى بگو»… حرف مى‏زدیم. رادیو
قبل از ظهر اعلام کرد: «جزیره بوارین کاملاً آزاد شد». خلاصه قرآن خواندم تا ظهر.
خرما خوردم تا حدود ساعت ۴ که براى کلاس عقیدتى بخط شده رفتیم کنار پلها که امروز یک
روحانى جدید ـ که در کادرِ گردان بود ـ کلاس گذاشت… رفتیم مسجد و قرآن خواندم. بعد از نماز
عشاء حاج آقا رحیمى منبر رفت و سینه‏زنى کردیم. در مسجد نشسته بودیم تا از تلویزیون اخبار را
دیدیم تا ساعت ۸ که رفتم در کادر شام خوردم.»

یکشنبه ۲۸/۱۰/۱۳۶۵:آزاد شدن جزایر ام الطویله و فیاض (ماهى)
«بخط شده رفتیم صبحگاه و بعد از مجروحیت، حاج ناصر اوّلین روزى بود که صبحگاه را اجراء
مى‏کرد. بعد از آن رحیم گروهان را دو دور، دورِ میدان صبحگاه و مسجد بُرد و بعد از آن گفت: «بند
پوتین‏ها را باز کنید». یک حدیث، امیرى از دسته ۳ و یک خاطره من گفتم. سپس گفت: «با سه شماره
همه در سوله باشند». آمدیم سوله… صبحانه که، شیر بود، بچّه‏ها خوردند بعد از صبحانه حرف
مى‏زدیم. ساعت ۳۰/۸ دراز کشیدیم که بخوابیم ولى خوابمان نبرد… رفتم کادر گفتند: «کلاس
نداریم». آمدم خوابیدم تا ساعت از ۱۱ گذشته بود، که بیدار شدم رفتم پشت سوله، قرآن مى‏خواندم
که تمیزى هم آمد و قرآن خواند. از رادیو شنیدیم که جزایر ام الطویل و فیاض (ماهى) آزاد شده و
پتروشیمى عراق در تیر مستقیم نیروهاى ما قرار گرفته.
ناهار را خوردم و زود آمدم دسته. ساعت ۱۵/۲ گروهان بخط شد و بستون یک رفتیم تا مقر
زرهى. آنجا یکنفر از بچّه‏هاى زرهى ـ که در گردان است ـ از نقاط قوت و ضعف تانک و طریقه
انهدام آن [سخن] گفت و بچه‏ها داخل تانک را دیدند. ساعت ۳۰/۳ برگشتیم. و ساعت حدود ۴
رفتیم کلاس عقیدتى… سپس رفتیم مسجد قرآن و نماز خواندیم و بعد مناجاتِ حضرت على علیه‏السلام
خوانده شد و سینه‏زنى کردیم. نشستم اخبار را دیده و آمدیم سوله شام خوردیم… ساعت ۴۵/۸ دسته
را بخط کرده حرف زدم و رحیم براى گروهان حرف زد رفتیم در نخل‏ها تا طریقه حرکت در نخل را
آموزش ببینیم. بعد از انجام رزم ساعت ۳۰/۱۰ برگشتیم سوله و چائى خوردیم.»

دوشنبه ۲۹/۱۰/۱۳۶۵:
«با بچّه‏ها حرف مى‏زدیم و از کلاس خبرى نبود تا ساعت ۱۰ که خوابیدم. ساعت ۳۰/۱۱ بیدار
شده با تمیزى کنار سوله قرآن خواندیم سبزوارى هم آمد. ظهر آمدیم و نماز خواندیم. از رادیو
مجدداً خطبه دوّم نماز جمعه هفته گذشته تهران را ـ که آقاى رفسنجانى ایراد کرده و مهم بود ـ
گوش کردیم تا ساعت ۲ که ناهار خورده و اخبار را هم شنیدیم. روزنامه خواندم.
ساعت ۴۵/۳ براى کلاس عقیدتى بخط شدیم حاج آقا رحیمى در مورد «امید به خدا» صحبت
مى‏کردند. بعد از کلاس با دلال و واصفى حرف مى‏زدیم دلال از وضعیت لبنان ـ که خودش چند
ماهى آنجا بوده ـ حرف مى‏زد تا مغرب که با واصفى رفتیم مسجد. قرآن و نماز خواندیم و بعد از نماز
عشاء حاج آقا طاهرى صحبت کرد و گروهانِ مقداد ـ مانند دیشبِ ما ـ رزم داشت… اخبار را از
تلویزیون دیدیم. ساعت حدود ۸ آمدم سوله و شام خوردم… رفتم کادر حاج عباس از قول مطلبى ـ
که از منطقه برگشته بود ـ آخرین وضعیت نیروهاى خودى را از روى کالک گفت.»

 

سه‏شنبه ۳۰/۱۰/۱۳۶۵:
«بعد از صبحگاه دو دسته از گروهان ما با دو دسته از گروهان یاسر و دو دسته از آنها با گروهان ما
دویدند تا اینکه آمدیم در میدان صبحگاه، رحیم نرمش داد و براى گروهان چند تذکر داد… بعد از
صبحانه ساعت ۱۵/۹ در سوله کلاس قرآن گذاشتیم تا ۳۰/۱۰ بعد تخمه مى‏خوردیم… ساعت ۱۲
قرآن و نماز خوانده و بعد از آن هم ناهار خوردیم… ساعت ۳۰/۳ آماده کلاس شده رفتیم کلاس
عقیدتى که حاج آقاایوبى (مسئول مدرسه امام صادق علیه‏السلام قم) صحبت کردند… رفتیم مسجد قرآن و
بعد نماز خواندیم. منصورى دعاى توسل را خواند وسینه زدیم. سپس اخبار تلویزیون را دیدیم و
آمدیم سوله… خلاصه دسته، امشب نگهبان بود. لوحه نگهبانى را نوشتم. در ضمن امروز پدر شهید
حاج اکبر اعتصامى و چند نفر دیگر از رهنان آمده بودند اینجا ولى من آنها را ندیدم.»
چهارشنبه ۱/۱۱/۱۳۶۵:قرارگاه فتح
«پس از اجراى صبحگاه صابرى گفت که صبحانه را خورده و آماده حرکت شویم. رفتیم سوله و
صبحانه خورده و رفتم کادر. ساعت حدود ۹ گروهان یاسر و مقداد حرکت کرده ما هم آماده شدیم.
ساعت ۳۰/۱۰ کمپرسها برگشتند و سوار شدیم. در بنز با سعید تمیزى و غلامرضا تمیزى حرف
مى‏زدیم. سعید با ماژیک روى اسلحه‏ها و کیسه خواب بچّه‏ها، اسم کوچک آنها و لفظ «گُله» را
مى‏نوشت. ساعت ۳۰/۱۱ رسیدیم موقعیت مهدى «عج» (فتح) رفتیم در یک سوله وکم کم آماده نماز
شدیم. سوله و بیرون را پتو پهن کرده و ناهار را گرفتیم.»

پنجشنبه ۲/۱۱/۱۳۶۵:
«ساعت حدود ۸ (با مسئول دسته‏ها) و معاونین آنها رفتیم کادر گروهان و کالک را توجیه شدیم.
آمدم دسته، صبحانه خورده و با بچّه‏ها جلسه داشتیم و صحبت کردم.
در ضمن ساعت حدود ۴، رفتم گردان امام رضا علیه‏السلام… چند نفر از بچّه‏هاى رهنان را دیدم که قرار
بود بروند خط مقدم، با آنها خداحافظى کردیم.»

جمعه ۳/۱۱/۱۳۶۵:
«چون هوا بخاطر [وزیدن] باد، سرد بود، در سوله نشسته و صحبت مى‏کردیم. صبحانه را خورده
و همچنان در سوله نشسته بودیم. باد تندى مى‏وزید که همراه با گرد و خاک بود. همه در سوله بودیم
و جلسه صحبت هم داغ بود… سپس قرآن خواندم تا اذان ظهر که نماز خوانده ناهار خورده و نشسته
بودیم. اخبار را گوش کردیم و همچنان حرف مى‏زدیم! تا حدود عصر که پتوها را تکانده و نظافت
کردیم… بعد قرآن، دعاى سمات و سپس نماز را خواندیم و بعد از آن بچّه‏ها خودشان را معرفى
کردند و دیانت دار از فقر مردم سعودى و ثروت دولت عربستان صحبت کرد. شام خورده و مجدداً
جلسه صحبت دائر بود. سوره واقعه را خواندیم. گزارشِ کار نوشتم و…»

شنبه ۴/۱۱/۱۳۶۵:شنیدن خبر شهادت حافظ صادقیان
«قرار بود صبحگاه باشد. بعد لغو شد نشسته بودیم… و صبحانه خوردیم. هوا ابرى شده و کمى
هم باران بارید. با حیدرى و زالى روى طاقِ راهروى سوله خاک ریخته و پلاستیک کشیدیم. بچّه‏ها
رفتند صندوق خالى آوردند [پر از] خاک کرده و جلوى در سوله گذاشتیم. چائى خورده تا نزدیک
ظهر که قرآن خواندم… قرار بود حاج آقا رحیمى حمد و سوره بچّه‏ها را دُرُست کند. منتظر نشسته
بودیم تا ساعت ۳۰/۳ که حاج آقا آمد. بعد با تمیزى خوابیدیم تا ۳۰/۴ که بخط شده رفتیم کنار
مخابرات در سوله، کلاس عقیدتى و حاج آقا رحیمى از علائم ظهور امام زمان (عج) صحبت کرد.
براى دلاّل از خاطرات شهید محمد خاکى مى‏گفتم و بعد دلاّل از جریانات لبنان، اوضاع سیاسى،
احزاب و گروه‏هاى آن مى‏گفت و چون اسامىِ رهبران سیاسى و سیاستمداران را مى‏گفت و براى
بچّه‏ها تازگى داشت، مى‏خندیدند. چون تمیزى بخاطر خبر شهادت حافظ نگران بود، با او حرف
زدم و بعد گزارش کار نوشتم تا ساعت ۱۰٫ سپس [با بچه‏ها] راجع به شرارتهاى اخیر دشمن در
بمباران شهرها و جنایات جنگ دشمن مى‏گفتیم. بعد خوابیدم.»
چهارشنبه ۱/۱۱/۱۳۶۵:قرارگاه فتح
«پس از اجراى صبحگاه صابرى گفت که صبحانه را خورده و آماده حرکت شویم. رفتیم سوله و
صبحانه خورده و رفتم کادر. ساعت حدود ۹ گروهان یاسر و مقداد حرکت کرده ما هم آماده شدیم.
ساعت ۳۰/۱۰ کمپرسها برگشتند و سوار شدیم. در بنز با سعید تمیزى و غلامرضا تمیزى حرف
مى‏زدیم. سعید با ماژیک روى اسلحه‏ها و کیسه خواب بچّه‏ها، اسم کوچک آنها و لفظ «گُله» را
مى‏نوشت. ساعت ۳۰/۱۱ رسیدیم موقعیت مهدى «عج» (فتح) رفتیم در یک سوله وکم کم آماده نماز
شدیم. سوله و بیرون را پتو پهن کرده و ناهار را گرفتیم.»

پنجشنبه ۲/۱۱/۱۳۶۵:
«ساعت حدود ۸ (با مسئول دسته‏ها) و معاونین آنها رفتیم کادر گروهان و کالک را توجیه شدیم.
آمدم دسته، صبحانه خورده و با بچّه‏ها جلسه داشتیم و صحبت کردم.
در ضمن ساعت حدود ۴، رفتم گردان امام رضا علیه‏السلام… چند نفر از بچّه‏هاى رهنان را دیدم که قرار
بود بروند خط مقدم، با آنها خداحافظى کردیم.»

جمعه ۳/۱۱/۱۳۶۵:
«چون هوا بخاطر [وزیدن] باد، سرد بود، در سوله نشسته و صحبت مى‏کردیم. صبحانه را خورده
و همچنان در سوله نشسته بودیم. باد تندى مى‏وزید که همراه با گرد و خاک بود. همه در سوله بودیم
و جلسه صحبت هم داغ بود… سپس قرآن خواندم تا اذان ظهر که نماز خوانده ناهار خورده و نشسته
بودیم. اخبار را گوش کردیم و همچنان حرف مى‏زدیم! تا حدود عصر که پتوها را تکانده و نظافت
کردیم… بعد قرآن، دعاى سمات و سپس نماز را خواندیم و بعد از آن بچّه‏ها خودشان را معرفى
کردند و دیانت دار از فقر مردم سعودى و ثروت دولت عربستان صحبت کرد. شام خورده و مجدداً
جلسه صحبت دائر بود. سوره واقعه را خواندیم. گزارشِ کار نوشتم و…»

شنبه ۴/۱۱/۱۳۶۵:شنیدن خبر شهادت حافظ صادقیان
«قرار بود صبحگاه باشد. بعد لغو شد نشسته بودیم… و صبحانه خوردیم. هوا ابرى شده و کمى هم باران بارید. با حیدرى و زالى روى طاقِ راهروى سوله خاک ریخته و پلاستیک کشیدیم. بچّه‏ها
رفتند صندوق خالى آوردند [پر از] خاک کرده و جلوى در سوله گذاشتیم. چائى خورده تا نزدیک
ظهر که قرآن خواندم… قرار بود حاج آقا رحیمى حمد و سوره بچّه‏ها را دُرُست کند. منتظر نشسته
بودیم تا ساعت ۳۰/۳ که حاج آقا آمد. بعد با تمیزى خوابیدیم تا ۳۰/۴ که بخط شده رفتیم کنار
مخابرات در سوله، کلاس عقیدتى و حاج آقا رحیمى از علائم ظهور امام زمان (عج) صحبت کرد.
براى دلاّل از خاطرات شهید محمد خاکى مى‏گفتم و بعد دلاّل از جریانات لبنان، اوضاع سیاسى،
احزاب و گروه‏هاى آن مى‏گفت و چون اسامىِ رهبران سیاسى و سیاستمداران را مى‏گفت و براى
بچّه‏ها تازگى داشت، مى‏خندیدند. چون تمیزى بخاطر خبر شهادت حافظ نگران بود، با او حرف
زدم و بعد گزارش کار نوشتم تا ساعت ۱۰٫ سپس [با بچه‏ها] راجع به شرارتهاى اخیر دشمن در
بمباران شهرها و جنایات جنگ دشمن مى‏گفتیم. بعد خوابیدم.»

یکشنبه ۵/۱۱/۱۳۶۵:
«موقع کلاس عقیدتى رفتیم و بعد از کلاس، گردان امام حسین علیه‏السلام آمد موقعیت… موقع نماز آمدم
دسته و نماز را خواندیم. بعد از نماز، مناجاتِ حضرت على علیه‏السلام خوانده شد. چراغ قوه ابتکارى که
حمید با یکنفر دیگر ساخته بودند را دیدیم و در ضمن نگهبان بودیم و لوح نگهبانى را نوشتم و براى
بچّه‏ها خواندم و تذکرات [را] دادم.»

دوشنبه ۶/۱۱/۱۳۶۵:
«با بچّه‏ها رفتیم دنبال پلیت و جعبه خالىِ مهمات. ساعت حدود ۹ جعبه و پلیت آورده و صبحانه
را خوردیم و شروع کردیم یک سنگر دیگر سر سوله ساختیم تا ظهر که نماز خوانده و ناهار خوردیم
وشروع کردیم به ادامه کار تا نزدیک [زمان] کلاسِ عقیدتى. براى گردان امام حسین علیه‏السلام کالک
عملیات را توجیه کردند و آنها را بردند (البته من، بعد فهمیدم آنها گردان امام حسین علیه‏السلام بوده‏اند)
ساعت ۱۵/۴ رفتیم کلاس عقیدتى و حاج آقا صنعتى صحبت کرد تا ساعت ۵ که آمدم دسته مقدارى
دیگر خرده کارى بود، انجام دادم تا مغرب.
امشب قرار است گردان امام حسین علیه‏السلام عملیات کند.

سه‏شنبه ۷/۱۱/۱۳۶۵:خط مقدّم ـ تعویض با گردان امام رضا علیه‏السلام
«بخط شده بعد از اجراى صبحگاه دسته ما و [دسته] ۳ را حاج عباس با هم دواند و من هم شعار
دادم بعد از نرمش کمربند بازى کرده و ساعت ۸ برگشتیم.
ساعت ۳ گفتند: «با اسلحه و تجهیزات بخط شوید» بعد از آنکه بخط شدیم گردان جمع شده و
حاج ناصر صحبت کرد و گفت: «ابتدا گروهان ابوذر وارد منطقه مى‏شوند» سوار ماشینها شدیم با
مهدى، حمید، یوسفى و بقیه بچّه‏ها خداحافظى کردیم ساعت ۴ حرکت کرده من و صابرى جلو
نشسته بودیم تا اینکه رسیدیم به موقعیت مهدى «عج». آنجا مقدارى معطل شدیم تا اینکه حدود
ساعت ۶ سوار تویوتا شده و به طرف جلو حرکت کردیم وقتى که آمدیم جلو رفتیم در یک قرارگاه،
سنگرهاى آن بتونى و محکم در حدّ قرارگاه تیپ و لشگر بود. آقائى مسئول دسته‏ها را توجیه کرد
سپس دسته‏هاى ۱، ۲، ۳ حرکت کردند براى خط و دسته ما آمد جلوىِ جلو. حمید عنایتى هم بود با
محمود زاهدى. خط و سنگرها را توجیه [شده] و با آنها تعویض شدیم. نماز خوانده و در خط گشت
مى‏زدیم. یک سنگر کمین جلو دُرُست کرده چند نفر را فرستادیم در آن. خلاصه بعد از نیمه شب بود
که [دشمن] یک پى ام پى در جاده راه انداخت و آمد از جلوى بچّه‏ها مى‏رفت. تا یک نارنجک در آن
انداختم و بچّه‏ها ادامه دادند و منهدم شد و مهمات آن منفجر مى‏شد ساعت ۳ الى ۴ [بامداد] مقدارى
دراز کشیدم. بعد از انفجار پى ام پى آشغالهاى خط و گونیهاى خالى آتش گرفت من و کریم
[انصارى] و بدیع زادگان. با بیل آنها را خاموش مى‏کردیم که بدیع زادگان یک عراقى را دید. من و
کریم بخاطر اینکه فرار نکند با بیل به او مى‏زدیم که حمزه رسید و او را با فشنگ کشت.»

چهارشنبه ۸/۱۱/۱۳۶۵:
«بچّه‏ها با آر پى جى، تیر بار و غیره به جانِ تانکهاى عراقى افتاده بودند و فعالیت مى‏کردند. من
هم به آنها سر مى‏زدم و با تیر بار کار مى‏کردم آشغالهاى خط را جمع کرده تا ساعت ۳۰/۱۱ که رضوى
را براى گشت گذاشتم. ناهار خورده گزارش نوشتم. ساعت ۱۲ رفتم بیرون و کارها را مرتب مى‏کردم.
ساعت ۱ آمدم نماز خواندم و بعد دراز کشیده استراحت کردم. یکى دو ساعت بعد مشغول ساختن
یک سنگر خواب شدیم. گونىِ پُر کرده کارها را تنظیم مى‏کردم. مهمات جمع کرده، اسلحه‏ها را تمیز
کردیم. تا ساعت ۴ که رفتم به محدوده دسته ۲ و ۳ سرزدم.

آمدم لوحه نگهبانى را نوشتم و مجدداً بخاطر اینکه از دسته ۲ و ۳ براى ما نیرو مى‏آمد به آنجا
رفتم. و با بچّه‏هاى ادوات حرف مى‏زدیم بر سر نگهبانى. ساعت از ۶ گذشته آنها را فرستادم نگهبانى.
نماز خوانده و در حالیکه هوا تاریک مى‏شد گزارش نوشتم تا ساعت ۳۰/۶٫

پنجشنبه ۹/۱۱/۱۳۶۵:
«بیرون بودم که حاج ناصر آمد در همین موقع حاج حسین خرازى، اصغر اعتصامى و حاج عباس
هم آمدند خط را دیدند. با رضوى چائى درست کرده و خوردیم. در خط سرکشى میکردم تا حدود
ساعت ۹ که در سنگر دراز کشیدم و ساعت ۱۰ که بیدار شدم فهمیدم یک تیر به پیشانى تمیزى
(سرِ پِست نگهبانى) خورده و در حالیکه شدیداً مجروح بوده او را برده‏اند عقب و احتمال شهادتش
خیلى زیاد است. ساعت ۳۰/۱۰ هم صباغ و شریفیان ـ که در حال گونى پُر کردن بودند ـ بر اثر
ترکشهاى یک گلوله که چند مترىِ آنها به زمین خورده [زخمى شدند]. شریفیان از ناحیه پا ـ که زیاد
هم نبود ـ و صباغ هم از ناحیه صورت ـ بطور سطحى ـ مجروح شدند ولى رفتند عقب. بعد از آن
حاج عباس آمد و گفت «ما هر وقت آتش سبک بود مى‏رویم جاى دسته ۲ و شب با دسته ۴ عوض
مى‏شویم».
کارها را [مرتب] کرده و لوحه نگهبانى را نوشتم. بچّه‏ها هم با خمپاره و آر پى جى روى دشمن
آتش مى‏ریختند. در همین حال حاج ناصر نفت آورده بود و چراغهاى سنگرها را یک به یک نفت
مى‏کرد و این خیلى جالب توجه بود از خضوع یک فرمانده. این کارها تا مغرب طول کشید.
ساعت ۶ بود که دسته ۴ آمد در خط و به ما گفتند «حرکت کنید براى عقب» ما پیاده حرکت کردیم
و در راه که مى‏آمدیم، دیدیم چشمها و گلوها مى‏سوزد و متوجه شدیم که در این منطقه گاز شیمیائى
زده‏اند. سریع ماسک زده و به راه ادامه دادیم تا رسیدیم به قرارگاه. آمدیم در یک ساختمانِ بزرگ
زیرزمینى ـ که خیلى محکم بود ـ نماز را خوانده و رفتم سنگر فرماندهى و به سنگر گردان بیسیم زدم
در مورد اینکه چند نفر از بچّه‏هاى ما هنوز نیامده بودند. گفتند «اقدام مى‏شود» آمدم شام خورده لوحه
نگهبانى را نوشتم و ساعت حدود ۹ خوابیدم. در ضمن اکرمى که از ظهر آمده بود اینجا و مقدارى گاز
خورده و نفس تنگى گرفته بود، او را بردیم بهدارى.»

جمعه ۱۰/۱۱/۱۳۶۵:
«صبحانه خوردیم و نشسته بودیم و دشمن در قرارگاه هم آتش مى‏ریخت تا اینکه آتش تمام شد.
با بچّه‏ها رفتیم در سنگرهاى دیگر دنبالِ نفت و مقدارى چیزهاى دیگر، که احتیاج داشتیم. آمدم
سنگر تا ساعت ۳۰/۱۱ با بچّه‏ها و دلال حرف مى‏زدیم. قبل از ظهر یک مقدارى خوابیدیم تا هنگام
نماز که بیدار شده نماز را خواندیم. ناهار خورده و در سنگر نشسته بودیم. بعد از ظهر بود که کریم
انصارى ـ که از دسته ما هنوز در خط مانده بود ـ آمد عقب که تیربار ببرد و گفت که «رحیم افتخارى
هم زخمى شده است» بعد براى کارِ سبزوارى ـ که دستش خیلى خراب بود ـ یک نامه براى حاج
عباس نوشتم و دادم کریم ببرد. از ماشین تدارکات نفت و غذا گرفتم و در سنگر قرآن خواندم و بعد
از ظهر هم کمى خوابیدم. سلطانى از دسته ۲ هم ـ که مقدارى موجى شده بود ـ آمد اینجا. وضع عادى
بود خبرى خاصى نبود. تا اینکه مغرب شد و براى بچّه‏ها حرف زدم که زیاد بیرون نروند شام خورده
و صحبت مى‏کردیم. در ضمن حاج جواد آبکار از سنگر لشگر آمده که «[آیا] کارى دارید؟» و حاج
ناصر بیسیم زده که «اگر کارى دارید انجام دهم» جریان سبزوارى را گفتیم و سبزوارى با او رفت
آنجا. با بیسیم تماس گرفت.»

شنبه ۱۱/۱۱/۱۳۶۵:
«دیشب خواب دیدم که با رحیم، تمیزى، حافظ و صباغ بودم که همه اینها مجروح شده و احتمال
شهادت بعضى از آنها هست. بیدار بودیم تا اذان شد. زیارتِ عاشورا، نماز صبح و دعاى عهد را
خواندیم. بعد سبزوارى اسلحه و تجهیزاتش را بین بچّه‏ها تقسیم کرد و رفت که با اورژانس برود
عقب. مقدارى چرت زده و آمدم صبحانه خوردم تا حدود ساعت ۹ که رفتم دراز کشیده و دیدم آتش
خیلى سنگین شد و دشمن، قرارگاه، جاده تدارکاتى و احتمالاً خط را زیر آتش شدید گرفته بود. دراز
کشیدم تا ساعت ۱۰ که آمدم غذا خورده و گزارش دیروز و امروز را نوشتم تا ساعت ۱۱ که هنوز
آتش دشمن قطع نشده بود. با بچّه‏ها حرف مى‏زدیم تا ظهر شد و نماز را خواندیم. هنوز آتش دشمن
شدید بود. ناهار و چائى را خورده و دراز کشیده بودم تا ساعت ۴٫ جواد آبکار گفت: «۵ نفر آماده
شوند، بروند جلو». رفتم سنگر فرماندهى. حاج حسین خرّازى هم بود. با بیسیم با جلو تماس گرفتم
و مقدارى غذا هم از آنجا آوردم. به شریعتى، صادق امینى، دوست محمّدى، دلال و عظیمى گفتم
آماده شدند و بعد از حدود یکساعت، ماشین آمد و آنها را بُرد جلو. هنوز آتشِ دشمن زیاد بود.
نشسته بودیم تا مغرب و کمى خوابیدم. نماز خوانده و شام خوردیم. لوحه نگهبانى را دادم به امینى
تنظیم کرد. قرار شد تخریب تا هر موقع بیدار است، [نگهبانى دهد] و بعد از آن ما.»

یکشنبه ۱۲/۱۱/۱۳۶۵:
«از نیمه شب به بعد از بس که آتش زیاد بود دیگر خوابم نمى‏بُرد تا هنگام اذان، بچّه‏ها را هم بیدار
کرده نماز، زیارت عاشورا و دعاى عهد را خواندیم. بعد صبحانه خوردیم. هنوز آتش دشمن که از
دیروز شروع شده تمام نشده بود.
رضوى داشت شعر مى‏خواند و عمو حسین هم مى‏گفت: «ناز نفست» گزارش دیروز تا الآن را
نوشتم. سپس چائى خورده و اثاث خودمان را جمع کردیم. دور هم صحبت مى‏کردیم تا مغرب شد
نماز خواندم و رفتم سنگر فرماندهى گفتند: «نیروهاى در خط دارند عوض مى‏شوند، شما هم عوض
مى‏شوید». آمدم به بچّه‏ها اطلاع دادم. شام خوردم و هر چه منتظر شدیم خبرى نشد. رفتم اتاق
تخریب. گویا ماشین‏هاى حامل نیروها در منطقه گم شده بودند. من هم خوابیدم.»

دوشنبه ۱۳/۱۱/۱۳۶۵:تعویض با گروهان مقداد
«ساعت ۷ بود که ماشین آمد و سوار تویوتا شدیم… آمدیم قرارگاه فتح ساعت ۳۰/۸ بود یوسفى
قبل از من آمده بود سوله و به او گفته بودند من شهید شده‏ام و داشت باورش مى‏شد که من رسیدم و
بعد صبحانه را خوردیم… رفتم لب سنگر کادر، آنجا سید جلال حسینى از رهنان آمده بود،
محمود بحرانى و سید ابراهیم اعتصامى بودند و حرف مى‏زدیم.
حدود ساعتِ ۴ بخط شده رفتیم کلاس عقیدتى. ساعت ۳۰/۴ تمام شد. آماده شده سوار ماشین و
ساعتِ ۵ حرکت کرده آمدیم تا کفیشه. آنجا با قایق از رودخانه گذشتیم. آمدیم تا گردان ـ که مغرب
شد ـ نماز را در آسایشگاه خوانده، اثاث را جمع و جور کردیم. رفتیم مخابرات. تلفن زدم منزل حاج
محمود، که پدر و مادرم آنجا بودند با آنها صحبت کردم.»
سه‏شنبه ۱۴/۱۱/۱۳۶۵:مجروحیت مهدى (شهادت)
«ساعت نزدیک ۷ بخط شده حرکت کردیم و آمدیم لب رودخانه، با قایق رفتیم آنطرف و سوار
مینى بوس شده آمدیم قرارگاه فتح، نزدیک ساعت ۸ بود که رسیدیم، صبحانه گرفته و خوردیم. رفتم
کادر کمى نشستم. بیرون یکنفر از تبلیغات لشگر آمده بود، عکس بگیرد که بچّه‏ها شلوغ کرده بودند
و ما هم بودیم. تا ساعت ۱۰ که رفتم سنگر گردان و حاج آقا سلیمانى براى کادر کلاس گذاشته بود. تا
ساعت ۱۱ طول کشید.
دسته ۳ یاسر را بردند براى خط، کمک گروهان مقداد. در دسته بودیم و بچه‏ها راجع به جزیره
خضراء و مثلث برمودا صحبت مى‏کردند تا حدود ساعت ۴ که رفتیم کلاسِ عقیدتى و یکنفر از
طلبه‏هاى گروهان یاسر صحبت کرد. بعد از کلاس دیدیم دسته ۳ یاسر برگشت و خط نرفته بود.
فهمیدیم که به احتمال زیاد در چند شب اخیر کلاً گردان، خط را تحویل گردان «یا زهرا علیهاالسلام» مى‏دهد.
آمدم دسته دیدم حلاجى، جعفرى و دو نفر دیگر دارند، توالتها را ـ که تقریباً بطرف قبله است ـ [تغییر
جهت مى‏دهند]. رفتم مقدارى در بیابان قدم زدم. دلم گرفته بود، گریه کردم. آمدم آماده نماز شده با
رضوى سوره الرّحمن را براى شادى ارواح شهداى اخیر دسته و گروهان خواندیم. بعد قرآن و نماز
را بیرون خواندیم و دعاى توسل را در دسته ۲ گروهانى خواندیم. آمدیم دسته شام خورده و دسته ما
نگهبان بود.
الآن تقریباً اکثر بچّه‏ها خوابیده‏اند و بقیه هم در حال خوابیدن هستند. عمو حسین [هم] طبق روال
هر شب در خواب دارد به رزمندگان دعا و به صدام نفرین مى‏کند.»

چهارشنبه ۱۵/۱۱/۱۳۶۵:تشییع جنازه رحیم افتخارى
«بخط شده بعد از انجام صبحگاه حاج عبّاس صحبت کرده مراتب تشکّر و سپاسگذارىِ مسئول
لشگر و گردان از زحمات بچه‏ها در خط را اعلام کردند و تذکراتى دادند. سپس محوطه اردوگاه را
نظافت کرده آمدیم صبحانه خوردیم… امرز باد مى‏وزید و سردتر از روزهاى قبل بود… رفتیم سنگر
گردان کلاس عقیدتى حاج آقا سلیمانى براى کادر. امروز بعد از اینکه ساعت ۱۱ کلاس تمام شد.
نشسته بودیم و بحث رفت در قیمت موتورها و بچه‏ها از دیانت‏دار در همین باب سئوال مى‏کردند
بعد [صحبت] رفت در قاچاق و اینها… نزدیک ساعت ۴ بخط شده رفتیم کلاس عقیدتى حاج آقا
سلیمانى تا نزدیک ساعت ۵ که بعد از کلاس با جمشیدیان قدم مى‏زدیم و رفتم تا گروهان یاسر. بعد
از [طریق] کاظم ـ که از خط تازه برگشته بود ـ اطلاع پیدا کردم که مهدىِ خواهرم شب گذشته در خط
مجروح شده است. رفتم دسته ۳٫ بعد نماز لیله الدفن براى شهید رحیم افتخارى و غلامرضا تمیزى
خواندم. گزارش نوشتم.

پنجشنبه ۱۶/۱۱/۱۳۶۵:
«با اسلحه بخط شده رفتیم صبحگاه، راهپیمائى کردیم. در پایان حاج عباس اسلحه‏ها را بازدید
کرد که تمیز باشد. ساعت ۸ برگشته صبحانه خوردم. حدود ساعت ۳۰/۸ رفتم عظیمى را دیدم که
ببینم آیا از مهدىِ خواهرم اطّلاعى دارد، نداشت. با سلیمانى حرکت کردیم براى بیمارستان امام
حسین علیه‏السلام. ابتدا حدود سه‏ربعى منتظر ماشین بودیم و ما را سوار نمى‏کردند تا خلاصه سوار یک
نیسان پاترول شده و تا نزدیک سه‏راه رفتیم و آنجا با یک تویوتا رفتیم. ساعت ۳۰/۹ رسیدیم
بیمارستان. سلیمانى دنبال برادرش ـ که پزشکیار بود ـ گشت و پیدا نکرد. من هم هر چه تلاش کردم
که از لیست‏ها ببینم از مهدى چه خبر؟ به هیچ نتیجه‏اى نرسیدم. ساعت ۱۰ برگشتیم و ساعت ۱۱
رسیدیم قرارگاه فتح. دیدم گردان بخط شده و [صحبت] تمام شده بود. بعد فهمیدم مطّلبى گفته است:
«باید آماده شویم براى عملیات». رفتم اسلحه‏ام را شسته و آفتاب [گذاشتم] رفتم پیش زیلوباف
موهاى سر و صورتم را کوتاه کردم. یوسفى آب گرم کرد و سلیمانى [روى] سرم ریخت و با شامپو
شستم. ساعت ۱۵/۴ بخط شده رفتیم کلاس عقیدتى. بعد از آن آمدم اسلحه‏ام را بسته و پارچه پیچ
کردم تا به مغرب نزدیک شدیم. دلال هم آمد و از لبنان و کنفرانس اسلامى مى‏گفت. از [طریق] صفر
مطلع شدم که دیروز رحیم افتخارى را تشییع کرده‏اند. آمدم دسته.»

جمعه ۱۷/۱۱/۱۳۶۵:
«رفتیم با معاونین در سنگر گردان و از روى عکس هوائى منطقه عملیات را توجیه شده ساعت
۳۰/۷ آمدم سوله و برنامه [بررسى] رادیوهاى بیگانه و اخبار را گوش کرده سپس صبحانه خوردیم.
در همین موقع بود که خبر شهادت مهدىِ خواهرم را شنیدم و دیگر صد در صد بود… آمدم خوابیدم
تا ساعت ۱۰ که رفتم بیرون و نوار مصیبت حضرت زهرا علیهاالسلام را از بلندگو گوش کردم. بعد انصارى و
اهتمام از گردان «یا مهدى (عج)» آمدند با آنها حرف مى‏زدم تا ساعت ۳۰/۱۱ که رفتم آبگرم ریختم
سرِ حمید آمدم قرآن خواندم تا اذان که با حمید نماز خوانده ناهار خوردیم نشسته بودیم رادیو گوش
مى‏کردیم. ساعت ۳ خوابیدم تا ساعت ۴ که بیدار شده… حاج عباس گفت به من که بروم کادر و با او
حرف مى‏زدیم تا ساعت ۳۰/۴ که گفتند: «آماده شوید براى رفتن به شهرک». بعد سوار مینى بوس
شده حدود ساعت ۵ حرکت کردیم. در راه با صابرى راجع به ترکیب کادر حرف مى‏زدیم تا ساعت
۳۰/۵ که رسیدیم به کفیشه، پیاده شده و با قایق از رودخانه گذشتیم… آمدم ساکهاى مهدى را دیدم.
بعد رفتم وصیتنامه مهدى را که حمید از ساک او پیدا کرده بود، گرفتم. یک نامه براى خانه و یکى
براى على سلطانى نوشتم و شام خورده، نامه‏ها را دادم به اصغر قربانى تا ببرد رهنان.»

شنبه ۱۸/۱۱/۱۳۶۵:قرارگاه فتح
«آماده شده آمدیم بیرون سوار اتوبوس شدیم حرکت کنیم که حاج عباس مرا پیاده کرد و حاج
ناصر با تلفن گردان از مخابرات برایم شماره منزل حاج محمود را گرفت و حرف زدم هنوز از
شهادت مهدى خبر پیدا نکرده و سراغ او را گرفتند، گفتم: «حالش خوب است». بعد از آن با فرهادى
کمى غذا خورده با رسول، محمود عبداللّهى و برادرش سوار تویوتاى حاجى شده ساعت حدود ۸
حرکت کرده ۳۰/۸ رسیدیم قرارگاه و هنوز بچه‏ها ـ که با اتوبوس مى‏آمدند ـ نرسیده بودند.
حاج عباس آمد دنبالم و گفت: «بیا کادر گردان» ساعت ۳۰/۴ رفتم کادر و دیدم مسئول و معاون
گروهان‏ها را از روى عکس هوائى توجیه مى‏کردند. صحبت شد تا ساعت ۵ که آمدیم بیرون. مسئول
دسته‏ها رفتند و با صابرى راجع به مانور گروهان حرف مى‏زدیم و طرح مى‏ریختیم. کم کم به مغرب
نزدیک مى‏شدیم که با تویوتاى تدارکات رفتم و شام را که تقسیم کرده رفتم از تدارکات جوراب
گرفته آمدم دسته ۱، نماز را بیرون خوانده ساعت ۷ آمدیم کادر، حاج عباس از روى کالک مسئول و
معاون دسته را توجیه کرد. بعد با سعید یک کالک بزرگ از منطقه مأموریت گردان کشیدیم. شام
خورده و ساعتِ ۳۰/۸ همه گروهان در کادر جمع شده حاج عباس از عملیات حرف زد، کالک را
توجیه کرد و مرا هم بعنوان «معاون گروهان» معرفى کرد.»

یکشنبه ۱۹/۱۱/۱۳۶۵:
«بعد از اجراى صبحگاه، گروهان را بردیم در یک قرارگاهى که در سنگرهایش آب بود. نردبان
گذاشتیم و بچّه‏ها به چند طریق حرکت از روى نردبان و گذشتن از نهر و کانال را یاد گرفتند. در آخر
صابرى چند تذکر داد.
امروز از صبح بادى مى‏وزید که از نزدیک ظهر همراه با گرد و خاک شد. بچه‏ها همه در سنگرها
بودند ساعت ۱۱ رفتم دسته ۳٫٫٫ حرف مى‏زدیم و در همین موقع على وارثى آمد درب سنگر و سلام
خانواده را ـ که یک هفته پیش از مرخصى آمده ـ رساند و گفت مادرِ مهدى گفته هر طورى شده
مهدى را بفرستم مرخصى و البته به او نگفتم که مهدى شهید شده است…
ساعت ۲ رفتیم سنگر گردان که مسئولین و معاونین گروهان‏هاى گردان ما و گردان «یازهرا علیهاالسلام»
آمدند و جلسه معارفه بود. بعد مانور گردان‏ها و گروهان‏هاى هر گردانى گفته شد و تا ساعت ۳۰/۳
صحبت شد که کادرِ «یازهرا علیهاالسلام» رفت و کادر خودمان تا ساعت ۴ جلسه داشتیم.
ساعت ۳۰/۸ مسئول دسته‏ها آمدند از کیفیت و کمیت دسته‏هایشان گفتند تا ساعت ۳۰/۹ که تمام
شد. بعد براى مهدى نماز لیله الدفن خواندم.»

دوشنبه ۲۰/۱۱/۱۳۶۵:
«با اسلحه و تجهیزات کامل بخط شده بعد از صبحگاه اسلحه و تجهیزات نیروها را دیدیم و من از
دسته ۳ بازدید کردم. آمدیم سنگر و ساعت ۱۵/۷ بخط شده رفتیم پُشتِ سنگر گردان که قرار بود
حاج حسین بیاید صحبت کند و چون باد مى‏وزید و هوا سرد بود، لغو شد. صابرى از منشى پرسیده
بود که: «وضعیت مهدى چطور است؟» گفته بود: «یا شهید یا مجروح است» و من به شک افتادم که
مهدى شهید است یا مجروح؟ ساعت ۵ رفتم دسته ۱ و با سبزوارى، عمو حسین، صباغ و بچّه‏ها
حرف مى‏زدیم. نزدیک مغرب شام گرفته آوردم سنگر. بعد براى نماز رفتم دسته ۲، نماز خوانده
آمدم سنگر، کتاب مطالعه مى‏کردم تا حاجى آمد و گفت: «دشمن از جاده آسفالت به (نون) شکل یک
خاکریز زده است و امشب از اینجا مى‏رویم». شام خورده گزارش نوشتم. سپس سوره واقعه خواندم
و براى مهدى نماز لیله الدفن خواندم.»
سه‏شنبه ۲۱/۱۱/۱۳۶۵:رفتن [به] خط مقدم براى عملیات (پاتک دشمن)
«در قرارگاه ساعت ۳ بیدار شده و آماده، بچه‏ها هم بخط شدند جلو سنگر گردان تا حاج حسن
آقائى آمد و صحبت کرد. بعد سوار ماشینها شدیم. من و کبیرى (از دسته ۴) جلوى یک بنز نشستیم
ساعت حدود ۵ حرکت کرده ساعت ۶ رسیدیم موقعیت مهدى (عج). بعد از یکربعى مجدداً سوار
ماشین شده با بقالپور جلو نشسته بودیم تا ساعت ۷ که رسیدیم خط مقدم. بچه‏ها در سنگر جاگیر
شدند و نماز را در سنگر بچه‏هاى تانک خواندم… صبحانه خورده و ساعت ۸ دشمن شروع کرد به
آتشِ تهیه ریختن تا ساعت ۹ که متوجه شدیم دشمن قصد پاتک دارد. با شلیک آر پى جى، تیربار و
دیگر سلاحها توسط بچه‏ها و بیارىِ خداوند تا حدود ساعت ۱۰ دشمن با دادن تلفات زیادى
عقب‏نشینى کرد. رفتیم از سر پیچ و خط المهدى (عج) مواضع دشمن را دید زدیم. اطراف جاده
گلوله زیاد مى‏خورد ولى الحمد للّه‏ کسى طورى نشد. بعد مقدارى در سنگر رحیم امینى نشستیم.
ساعت ۳۰/۳ که برگشتیم گفتند: «به بچه‏ها بگوئید آماده شوند براى رفتن عقب». ما هم به بچه‏ها
گفتیم. آمدم تجهیزاتم را بسته ساعت ۴ رفتم سنگر گردان نیم ساعتى نشستم. بعد آمدم پیش حلاجى
و بچّه‏ها که احتمالاً دشمن قصد دارد مجدداً پاتک کند و بچه‏ها با تیربار روى آنها [اجراى] آتش
مى‏کنند. در ضمن بعد از ظهر على بشیرى از دسته ۴ زخمى شد و عباسى از دسته یک مقداد هم
امروز شهید شد. گزارش نوشتم تا ساعت حدود ۵ شد و در سنگر با تیغ‏ساز، حلاجى، جعفرى و
بچه‏ها از خاطرات و ایثارگرى‏هاى شهید تمیزى، حیدرى، مرتضوى، ثالثى، حافظ و غیره مى‏گفتیم تا
ساعت ۶ که رفتم دسته ۴٫ چند نفر از بچه‏هاى آنها با یک تویوتا رفته بودند عقب. ساعت ۳۰/۶ چند
تویوتاى دیگر آمد با آن رفتم جلو، بچه‏ها را سوار کرده و حرکت کردیم. آمدیم موقعیت مهدى (عج)
پیاده شدیم. بعد از حدود نیم ساعت یک تویوتاى دیگر از گروهان مقداد آمد همگى سوار یک
کمپرسى شده حرکت کردیم و حدود ساعت ۸ رسیدیم موقعیت فتح. عده‏اى از بچه‏هاى گروهان
بمناسبت شب یوم اللّه‏ ۲۲ بهمن، تیررسام شلیک مى‏کردند که جلوگیرى کردم. ولى در منطقه همه با
فشنگ رسام و دیگر اسلحه‏ها به هوا شلیک مى‏کردند. نماز خواندم و چون سرد بود در سنگر با
موحدیان رفتم زیر پتو. سپس رهنما برایمان کیسه خواب آورد.»

چهارشنبه ۲۲/۱۱/۱۳۶۵:
«چند نفر براى تهیه مصاحبه از روزنامه اطلاعات آمدند که با بچه‏ها مصاحبه کنند و من رفتم
بیرون کنار تانکرها. بعد آمدم یکسرى در سنگر که بچه‏ها صحبت مى‏کردند و یکى از آنها را
مى‏گفتند: «نوه امام است» ساعت ۱۱ صابرى ـ که در بازى فوتبال زمین خورده و حالش خوب نبود ـ
پشت سوله خوابید و من هم آنجا در کیسه خواب، خوابیدم. آمدم سنگر فهمیدم آقا حسن
حسینى‏منش تازه از رهنان آمده است رفتم سنگر کادر و او را دیدم گفت: «هنوز مهدى را تشییع
نکرده‏اند» و من تازه به شک افتادم که جنازه چطور شده است؟… آمدم سنگر که مسئول دسته‏ها
آمدند و مى‏گفتند: «چون صد روز است بچه‏ها نرفته‏اند مرخصى، حرف مرخصى زیاد مى‏زنند و
روحیه عملیاتى را از دست داده‏اند». حرف مى‏زدیم تا حدود ساعت ۴ که رفتیم کلاس عقیدتىِ حاج
آقا سلیمانى. بعد از کلاس ساعت حدود ۳۰/۵ بود که گروهان یاسر و مقداد حرکت کرد براى شهرک.
من هم براى روشن شدن وضع مهدى با آنها آمدم که هنگام مغرب رسیدیم شهرک. رفتم اتاقِ عظیمى
و با تلفن از تعاون پرسید و گفت: «۱۹/۱۱/۶۵ جنازه مهدى تخلیه شده است». در اتاق شام خورده
چائى درست کردیم گرجى هم آمد خوردیم. گزارش نوشتم و مجله مطالعه مى‏کردم. ساعت ۱۰ با
حمید رفتیم مخابرات و چون کارت نداشتیم مى‏گفت: «باید حتماً از مسئولتان برگه بیاورى» بحث
داشتیم تا ساعت ۱۱ که به منزل حاج محمود تلفن کردم و او گفت: «دیروز (سه‏شنبه) جنازه مهدى
دفن شده است و… هر طور شده بیا مرخصى». آمدم اتاق، قضاى نماز لیله الدفن را خواندم.»

پنجشنبه ۲۳/۱۱/۱۳۶۵:اردوگاه عرب
«آماده رفتن شدیم تا اتوبوس آمد. ۳۰/۷ حرکت کرده تا ساعت ۳۰/۸ که رسیدیم به قرارگاه فتح.
وقتى از اتوبوس پیاده شدم، دیدم گروهان ابوذر با اسلحه و تجهیزات بخط شده و ماشین‏ها هم آماده
هستند. رفتم آنجا فهمیدم قرار است گردان برود مرخصى. سوار ماشین شده برگشتم کفیشه پیاده
شده رفتیم آنطرف رودخانه و با کلاهدوزان رفتیم یگان دریائى و به ترابرى تلفن زدیم مینى‏بوس
آمد، سوار شده رفتیم اردوگاه عرب، ساعت ۳۰/۱۰ بود از مسجد پتو و ظروف را آوردیم و کنار سوله
[در] آفتاب پتو پهن کرده نشسته و حرف مى‏زدیم. بعد دراز کشیدیم تا کم کم نزدیک ظهر قرآن و بعد
در دسته ۳ نماز را خواندیم. ناهار خورده و نشسته بودیم با سعید رفتیم کادر مقداد حرف مى‏زدیم.
حاج ناصر گفت که بچه‏ها را بخط کنیم. ابتدا بچه‏ها، اسلحه‏ها و تجهیزات را جمع کرده بعد بخط
شدیم حاج ناصر راجع به وضعیت ۱۰۰ روز گذشته گردان حرف زد و تشکر کرد و بعد گفت: «هفت
روز مى‏رویم مرخصى». بعد از آن اسلحه و تجهیزات را با مینى‏بوس بردیم شهرک. آنجا کوله‏ام را
آماده کرده لباسهاى شخصى مهدى را هم برداشته و ساعت ۵ با حمید رفتیم اردوگاه عرب. آنجا
بازرسى شده و زودتر از همه سوار اتوبوسى شدیم که على محمد صابرى راننده آن بود… ساعت
۳۰/۵ حرکت کرده و ۳۰/۶ از اهواز خارج شدیم. جلو نشسته بودم و با علیمحمّد حرف مى‏زدیم تا
۳۰/۸ که رسیدیم اندیمشک در یک کافه توقف کرده نماز خوانده و شام خوردیم. بقیه [اتوبوسها] هم
رسیدند. یکساعت بعد حرکت کرده مقدارى از راه که رفتیم، خوابم برد مجدداً بعد از خرم آباد بیدار
شدم تا از الیگودرز هم گذشتیم، بعد خوابم برد.»

جمعه ۲۴/۱۱/۱۳۶۵:مرخصى اصفهان
«در راه اصفهان بیدار بودم تا اینکه از شهر داران گذشتیم. نماز را در یک مسجد خوانده و بیدار
بودم تا اینکه ساعت ۳۰/۷ از اتوبوس در سه‏راه خمینى شهر پیاده شده سوار یک اتوبوس دیگر
شدیم ما را تا اوّل رهنان آورد پیاده شدیم و ساعت ۸ رسیدیم مغازه حاج محمود. ساکها را گذاشتم…
رفتیم منزل خواهرم که آنجا تا مرا دید گریه مى‏کرد و مى‏لرزید.»

[«از ۲۴/۱۱/۶۵ تا ۱۴/۱۲/۶۵»
«بمباران اصفهان توسط هواپیماهاى عراقى (۲۵/۱۱)، اخذ گذرنامه از اداره (۲۵/۱۱) مراسم شب
هفته و هفتم شهادت مهدى حیدرى (۲۷/۱۱)، دیدار با خانواده شهداء و از جمله در معیت حاج
حسین خرازى و با خانواده شهید محمد زاهدى (۲۸/۱۱) شهادت حاج حسین خرازى (فرمانده
لشگر امام حسین علیه‏السلام) و نیز فریدون بختیارى (معاونت لشگر ۲۵ کربلا) (۸/۱۲) تشییع جنازه جمعى
از شهدا) از جمله سید عبد اللّه‏ حسینى، سید مهدى حسینى، حسن قربانى، رسول ناصرى، احمدرضا
سلطانى (۱۰/۱۲) تشییع جنازه حسین خرازى در اصفهان (۱۱/۱۲)…]

  

نوشته شده توسط معینی در شنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۳ ساعت ۳:۵۱ ب.ظ

دیدگاه

*

.

© تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق است به گردان موسی ابن جعفر لشکر ۱۴ امام حسین (ع)

 

طراحی و میزبانی سایت توسط : مرکز فناوری اطلاعات هامان

 

.

-