خاطره ای از سعید تمیزی
دعوت با عمل
مسئول یکی از مدارس علمیه قم بود که به گردان ما ملحق شده بود.
روحانی باسواد، با اخلاق و با ایمانی بود که حضورش به بچهها قوت قلب میبخشید.
هر چه پیش از عملیاتها به ایشان اصرار میکردیمکه شما پشت خط بمانید، قبول نمیکرد. در عملیات «بدر» مجروح شده بود.
منطقه حلبچه بود و بالایتپهای مستقر بودیم. برایشستشوی لباس باید از تپه پایین آمده و پس از طی مسافت طولانی، به چشمه میرسیدیم. ماه مبارک رمضان فرا رسیده بود، اما ما از فیضروزه داری محروم بودیم. هر روز از نقطهای به نقطه ایدیگرمیرفتیمکهاین خود دلیل محروم ماندن از فیوضاتمعنوی ماه مبارک بود. مراسم احیای به یادمانی، درشبهای قدر توسط حاج آقا برپا شد.
وقتی بچهها صبحانه میخوردند، حاج آقا از سنگر بیرون رفت. پس از صرف صبحانه، یکی از بچهها گفت: «میخواهملباسهایم را بشویم، اگر کسیچیزیبرای شستن دارد، بیاورد».
اما هر چه به دنبال لباسش گشت، چیزینیافت. همین طورکه سنگر را جستجو میکرد، یکی از بچهها وارد سنگر شد و گفت: » ببينمچیزی گم کردی؟»
گفت: «لباسهایمنیست، تو آنها را ندیدی!»
گفت: الآن، کنار چشمه بودم، حاج آقا داشت لباس میشست.
سریع خودش را به پایین رساند، اما دیر شده بود، حاج آقالباسها را شسته بود.
سرم را پایین انداخته و بدون گفتن جمله ایاز آنجا دور شدم.
آری! او هم اهل علم بود و هم اهل عمل.
«سعید تمیزی»
نوشته شده توسط مدیر در شنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۱۰:۵۳ ب.ظ









سلام آقا سعید
خاطره ی جالبی بود می خواستم یادی هم از حاج آقا سلیمانی کنم خدا حفظش کنه یادتون میاد چقدر مطالب سطح بالایی برامون میگفت حیف که سطح سواد ما در حد و اندازه عرفان ایشان نبود چقدر همه از نا فهمی پای سخنان این عالم دانشمند چرت زدیم کاش توی این دوره وانفسا راهنماهایی مثل ایشان بودند تا راه گم کرده را پیداکنیم