تصاویر و خاطرات اختصاصی والفجر ۱۰

۱ A (4)

jafari8 1 (15)  ۲۹۲۲۳۸_۳۸۱   k   bmp (174) k   bmp (173) k   bmp (165) k   bmp (197) k   bmp (212)

 

 
کتاب خودشکنان
نبرد تبوک
در عملیات والفجر ۱۰، به علت طی مسافت شب اول عملیات که حدود هجده کیلومتر بود . بچه‌ها خسته بودند،‌ولی دشمن باید تعقیب می‌شد. بچه‌ها به سوی شهر سیروان به راه افتادند.
روزهای آخر زمستان و آغاز بهار، دشت حلبچه را سبز کرده بود. عملیات باید در روز انجام می گرفت. به علت دور زدن دشمن، دیگر مقاومتی مشاهده نمی کردیم. هلیکوپترهای دشمن، با شلیک موشک و کالیبر، صحنه نبرد نابرابری را به وجود آورده بودند. با شلیک آرپی جی‌های پی‌درپی، هلیکوپترها فرار را بر قرار ترجیح دادند. پس از آن، دشمن، با قبضه ‌های کاتیوشا با نیروهای ما می جنگید. به این صورت که سر قبضه را پایین آورده و موشکهای کاتیوشا را به صورت افقی به سمت بچه‌ها شلیک می کردند که این نشانه عجز و ناتوانی آنان بود.
با تدبیر و استفاده از تجارب گذشته، بچه‌ها آن قبضه‌های کاتیوشا را محاصره کرده و آنها را به غنیمت و خدمه آنها را هم به اسارت گرفتند. دوباره به راه خود ادامه دادیم. هدف بعدی توپخانه عراق بود. نیروهای عراقی مستقر در توپخانه ، مقاومت می کردند،‌ولی نبرد جانانه‌ی بچه ها، آنان را مجبور کرد تا تسلیم شوند و دوباره چندین آتشبار عراق به غنیمت گرفته شد و نیروهای آنها اسیر شدند.
باز به حرکت خود ادامه دادیم و پادگان سیروان را محاصره کردیم و یکی از تانکهای عراقی مقاومت می کرد. «احمد قندی » که یکی از آرپی‌جی‌زنهای شجاع گردان بود، به پا خواست و با نشانه‌ی گیری مؤثر، آتش آن تانک را خاموش کرد و توانستیم وارد پادگان سیروان شویم. نیروهای دشمن که از چند جناح محاصره شده بودند. حدود دویست دستگاه ایفا، دهها تانک، نفر بر و ارابه توپ به جا گذاشتند و پای برهنه به سمت دریاچه دربندیخان فرارکردند،‌ که یکی دیگر از گردانها، آنان را محاصره کرده و به اسارت گرفتند.
ارتباط بی سیم همچنان برقرار بود و هر پیروزی را گزارش می‌کردیم. وقتی از ما خواستند که موقعیت خود را روی نقشه بگوییم، پس از پهن کردن نقشه عملیاتی، جای خود را پیدا نکردیم. خیلی با دقت بررسی کردیم، تازه متوجه شدیم که از نقشه خارج شده‌ایم، به وسیله عوارض دیگر، جای خود را نشان دادیم. در این عملیات، «صفر کبیری» رشادتهای بی نظیری از خود نشان داد.

 
دعوت با عمل
مسئول یکی از مدارس علمیه قم بود که به گردان ما ملحق شده بود.
روحانی باسواد، با اخلاق و با ایمانی بود که حضورش به بچه‌ها قوت قلب می‌بخشید.
هر چه پیش از عملیاتها به ایشان اصرار می کردیم که شما پشت خط بمانید، قبول نمی کرد. در عملیات «بدر» مجروح شده بود.
منطقه حلبچه بود و بالای تپه‌ای مستقر بودیم. برای شستشوی لباس باید از تپه پایین آمده و پس از طی مسافت طولانی، به چشمه می رسیدیم. ماه مبارک رمضان فرا رسیده بود، اما ما از فیض روزه داری محروم بودیم. هر روز از نقطه‌ای به نقطه ای دیگر می رفتیم که این خود دلیل محروم ماندن از فیوضات معنوی ماه مبارک بود. مراسم احیای به یادمانی، درشبهای قدر توسط حاج آقا برپا شد.
وقتی بچه‌ها صبحانه می خوردند، حاج آقا از سنگر بیرون رفت. پس از صرف صبحانه، یکی از بچه‌ها گفت: «می‌خواهم لباسهایم را بشویم، اگر کسی چیزی برای شستن دارد، بیاورد».
اما هر چه به دنبال لباسش گشت، چیزی نیافت. همین طور که سنگر را جستجو می‌کرد، یکی از بچه‌ها وارد سنگر شد و گفت:‌ »ببینم چیزی گم کردی؟»‌
گفت: «لباسهایم نیست، تو آنها را ندیدی!»‌
گفت: الان، کنار چشمه بودم، حاج آقا داشت لباس می شست.
سریع خودش را به پایین رساند، اما دیر شده بود، حاج آقا لباسها را شسته بود.
سرم را پایین انداخته و بدون گفتن جمله ای از آنجا دور شدم.
آری! او هم اهل علم بود و هم اهل عمل.
«سعید تمیزی»
مرد خدا
پس از عملیات والفجر۱۰، درخط پدافندی حلبچه، دربین بچه ها نشسته بودم و برای آنان «شعر مردان خدا پرده پندار دریدند…» را می خواندم و او نیز در آن جمع نشسته بود، اما حالتش با بقیه فرق می کرد.
قرار بر این بود که بعدازظهر عملیاتی را انجام دهیم. اطراف خط مشغول قدم زدن بودم که مرا صدا زد و با لحنی که حکایت از اندوه درونیش داشت، گفت:‌ «دلم می خواهد یک بار دیگر شعر مردان خدا را برایم بخوانی!»
قبول کردم. در پایان شعر متوجه اشکهای او شدم. پرسیدم: چرا گریه می کنی؟‌
گفت: آیا می شود روزی ما نیز مرد خدا شده و به وصال او برسیم؟‌
به خط شلمچه رفتیم. شب بود که عملیات آغاز شد. مواضع دشمن یکی پس از دیگری سقوط کردند. دراین حال، او را دیدم که مرتباً آرپی جی شلیک می‌کند و امان دشمن را بریده است. او را ترک کرده و مشغول پاکسازی سنگرهای دشمن شدم. عملیات پایان یافته بود و ما به عقبه آمده بودیم. سراغ او را گرفتم. خبر شهادت او را دادند و اینکه جنازه‌ی پاکش در منطقه دشمن مانده بود.آری! او مفقودالاثر شده بود.
«مهدی صحرایی»
مدعی فرماندهی
چند روزی به عملیات والفجر ۱۰ مانده بود که به اتفاق حاج احمد و دو کرد عراقی که با منطقه آشنا بودند برای شناسایی به عمق منطقه حلبچه رفتیم. باید پس از نفوذ به خاک دشمن،‌روزها روی ارتفاع دارزرین مستقر شده و جدیدترین اطلاعات را از استعداد نیرویی و امکانات و میزان هوشیاری دشمن در کل منطقه کسب کرده و با خود به ارمغان می آوردیم.
برای شناخته نشدن با پوشیدن لباس کردی، خود را به شکل آنان درآورده بودیم.
بعدازظهر بود که به راه افتادیم. باید از رودخانه سیروان عبور می‌کردیم. موقعیت رودخانه طوری بود که دشمن ازروی ارتفاعات بالامبو کاملاً روی آن دید داشت. در حال عبور از رودخانه به طرف ما تیراندازی کردند، اما به کسی آسیب نرسید. چون کردهای عراق در این نقطه، زیاد رفت و آمد می‌کردند، لذا درگیری روزانه چیزی عادی به نظر می رسید.
پس ازمدتی راهپیمایی در غاری دور از دید دشمن، چند ساعتی را به استراحت پرداختیم.
با تاریکی هوا حرکت کردیم. زیاد مورد اطمینان نبودند. اما در حد یک بلدچی، بایستی از آنها استفاده می کردیم. اجباراً باید تن به بی نظمی آنان می دادیم. خود را فرمانده ما می‌دانستند و اصول و قواعد مرسوم در گشت را اصلاً رعایت نمی‌کردند. سرو صدای پایشان و صدای لق لق اسلحه آنان گوش فلک را کر کرده بود. تذکر من و حاج احمد نیز کارساز نبود.
به هر حال، از نقطه حساس منطقه که بین دشمن بود، عبور کردیم. و پشت سر آنان رسیدیم. صدای کش کش پاها و صحبت آنان،‌ نه تنها نماز من، بلکه هر صدایی را تحت الشعاع قرار می‌داد.
به محض اینکه متوجه نماز خواندن من شدند، شروع به نق زدن کردند که حالا چه وقت نماز خواندن است.
من که حرف او را بی اساس دیدم، گوشم بدهکار نبود و نماز را ادامه دادم. یک مرتبه اسلحه خود را بر زمین کوبید و با صدای بلند گفت: مگر نمی گویم نماز نخوان! دشمن متوجه می شود. چرا گوش نمی کنی؟‌
اگر من فرمانده ام، می‌گویم نماز نخوان .
من نماز را تمام کردم و دستور فرمانده عراقی را اطاعت نکردم!
« حاج ناصر علی بابایی»

کتاب خط شکنان

شقایق سفید
در منطقه حلبچه بودیم، چیزی از ظهر نگذشته بود. من پایین تر از خط الرأس نظامی ، روی یکی از تپه‌های متصرف شده، مشغول خواندن نماز بودم. رکعت دوم، در حین خواندن قنوت، ناگهان شلیک یک گلوله زیر پایم را لرزاند. برای یک لحظه چیزی نفهمیدم. وقتی چشمهایم را باز کردم، متوجه شدم که روی زمین نشسته‌ام و قسمتی از بدنم درد شدیدی دارد. نگاه کردم، دیدم از دست راستم خون فوران می کند.
دو نفر از برادران به نام های قاسمی و صفری مشغول بستن دستم شدند. پرسیدم: چه شده است؟
گفتند: چیزی نشده! کمی صبرکن، روی زخم را می‌بندیم، دیگر درد نخواهی داشت.
برادر قاسمی به من گفت: ذکر بگو و به فکر خدا باش. چکار به دستت داری؟‌
دیگری گفت:‌ چه صحنه جالبی!
نگاه کردم. خونهای دست من، قطره قطره روی شقایقهای سفید وحشی می ریخت و آنها را قرمز می کرد.
پس از بررسی چگونگی اصابت ترکش به بازوی راستم، در حالی که سمت چپ من به طرف دشمن بود – متوجه شدم که ترکش از زیر دست چپ من، دگمه پیراهن و دفترچه ای را که در جیب سمت راستم بود پاره کرده و به قسمتی از بدنم خورده که هرگز فکرش را نمی کردم! درصورتی که اگر کمی آن طرف‌تر می خورد…!
از این موارد برای رزمندگان زیاد پیش آمد و بسیاری کمتر از مویی با شهادت فاصله داشتند.
اینجا بود که به آیه از قرآن یقین حاصل کردم… وَ ما تَسقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ اِلّا یَعلَمُها
«… و هیچ برگی از درختی بر زمین نخواهد افتاد، مگر آنکه خدا آگاه است.»

مرتضی شیرانی
اسیران
عملیات والفجر ۱۰ بود. صبح روز سوم عملیات، منطقه درهم و برهم بود. نیروهای خودی، دشمن و مردم شهرهای حلبچه و خرمال در منطقه پراکنده شده بودند.
با تعدادی از بچه‌های گروهان ، پشت خاکریزی در موقعیت توپخانه دشمن، به طور موقت مستقر بودیم. توپخانه دشمن واقع در دست حلبچه ،‌صبح روز قبل به تصرف ما در آمده بود.
هوا گرگ و میش بود که متوجه شدیم یک ستون نیروی پیاده، با فاصله تقریبا یک کیلومتر، از مقابلمان می گذرند. مه نسبتاً غلیظی فضا را گرفته بود و مانع دید خوب و تشخیص صحیح می شد.
بعضی از بچه‌ها می گفتند:‌اینان عراقی‌اند! عده ای دیگر می‌گفتند:‌نه! نیروهای خودی اند! بعضی هم می گفتند مردم حلبچه‌اند که در حال فرار هستند، خلاصه معلوم نبود.
به بچه‌ها گفتم مواظب باشید! و به طرف آنان حرکت کردم. تا بفهم کی هستند و کجا می‌روند.
فاصله ام که با آنان کمتر شد، با دوربین نگاه کردم. مه بود و درست پیدا نبود. با خود گفتم: مثل اینکه خودی نیستند و عراقی اند! اما اسیرند یا نه؟ باز هم معلوم نبود. جلوتر رفتم. دوباره نگاه کردم فهمیدم نظامی اند. مسلح بودند و مهمات داشتند.
نزدیکتر شدم،‌خیلی خسته و وارفته و بی حال بودند. به سختی راه می رفتند و نای حرکت نداشتند. به خود گفتم: اینجا چه می کنند؟ از کجا می آیند؟ به کجا می روند؟

تندتر رفتم. تقریباً نزدیکشان شدم. آنان نیز متوجه من شدند و بلافاصله پشت خاکریزی که نزدیکشان بود، موضع گرفته و پنهان شدند. به طرفشان رفتم. تیراندازی کردند. جوابشان را دادم.
اما نه! کسانی نبودند که جنگ کنند و کسی را بکشند. می ترسیدند. به خود گفتم: بهتر است اسیرشان کنم!
هوا روشن ‌تر بود و مه کمتر. فاصله ما شاید پنجاه متر بود. ایستادم و صدایشان کردم. تعال، تعال (بیا، بیا).
باز هم تیراندازی کردند و من هم همین‌طور، اما نه با هدف، فقط برای ترساندن.
دوباره صدا زدم. لا تخف (نترس) تعال، فی امان (در امان هستی)…
دو دل بودند. شک داشتند ،‌می ترسیدند. با هم حرف می‌زدند و مشورت می کردند.
لحظاتی بعد دستهای اولی بالا رفت و به این طرف خاکریز آمد. به طرفم آمد: الموت لصدام! دخیل خمینی!
اسلحه‌اش را بر زمین انداخت و ایستاد. بلافاصله نفر بعدی همین کار را کرد. پشت سرش، یکی یکی، دو تا دو تا…. همه آنان آمدند. باورم نمی شد اما به لطف خدا، آنان اسیر شدند. سرتا پا مسلح بودند. خدا را شکر کردم.
دورم جمع شدند. به خود گفتم: پشیمان نشوند! اما دیدم بیش از حد بی حالند و می‌ترسند. خوشحال هم هستند. در پی همین فرصت بوده اند. خیلی خدا را شکر می کردند و شعار می دادند. دو ، سه روز در منطقه حیران و سرگردان بوده اند. بدون آب و غذا. طی این مدت، قصد داشته اند اسیر شوند، ولی می ترسیده اند این کار را انجام بدهند.
به خطشان کردم و آنان را شمردم، ۲۹ نفر بودند، چند نفرشان هم مجروح، سرباز، درجه دار و افسر با هم بودند. متعجب بودم چه عاملی باعث شده که آن هم آدم تسلیم یک نفر شوند.
بچه ها که هوای مرا داشتند، کم کم آمدند. سلاحهایشان را جمع کردیم و راهشان انداختیم.
بی غیرتها به مجروحان خودشان هم کمک نمی کردند. آنان را تا توپخانه آوردیم و به آنان غذا و کمپوت دادیم و امدادگران زخمهای مجروحانشان را بستند!
مرتضی جمشیدیان

عملیات والفجر ۱۰، حلبچه
چند روز از عملیات گذشته بود و ما روی ارتفاعات مشرف به شهر حلبچه عراق، مشغول پدافند و مستحکم نمودن خط بودیم.
جاده ای برای رساندن تدارکات به خط وجود نداشت. ناچار برای آوردن آب، غذا و مهمات و دیگر مایحتاج ، از سیستم «قاطریزه» استفاده می کردند. یکی از بچه های گروهان که نیروی مخلص و زحمتکشی بود کار تدارکات را انجام می داد.
یکی از آن روزها و هنگامی که او مقداری آذوقه برای بچه های گروهان آورد در حالی که سوار بر مرکبش بود و تعدادی از نامه های رزمندگان را که مدت زیادی بود بی خبر از خانواده هایشان در منطقه به سر می بردند در دست داشت، گلوله خمپاره ای کنار او بر زمین فرود آمد و پستچی ما بر اثر اصابت ترکشی به سرش، از مرکب به زمین افتاد و مجروح شد و نامه ها از خون او رنگین شد.
جراحت سر او توسط امدادگر پانسمان شد و او که از شدت جراحت، به سختی می توانست بایستد یا راه برود با عشق و سماجت هر چه تمامتر و علی رغم مخالفت اطرافیانش، نامه های خونین را یکی یکی به دست بچه ها رساند و با این کار خود درسی از عشق و انجام وظیفه به ما داد . پس از پایان کارش، او به عقب منتقل شد.
بچه‌های گروهان ،‌ هم اکنون نیز آن نامه های رنگین از خون حمیدرضا فدوی را به یادگار نزد خود نگه داشته اند.
علی خدامی

 

 

 

 

k   bmp (211) k   bmp (170) ۱ A (22) ۱ A (24) ۱ A (408) ۱ A (130) ۱ A (4) ۱ A (6) ۱ A (36) ۱ A (27) ۱ A (40) ۱ A (50) ۱ A (59) ۱ A (54) ۱ A (114) ۱ A (119) ۱ A (131)

  

نوشته شده توسط معینی در دوشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۵:۰۶ ب.ظ

دیدگاه

*

.

© تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق است به گردان موسی ابن جعفر لشکر ۱۴ امام حسین (ع)

 

طراحی و میزبانی سایت توسط : مرکز فناوری اطلاعات هامان

 

.

-