خاطرات عملیات والفجر۸ از کتاب های خودشکنان و خط شکنان گردان

خاطرات عملیات والفجر۸ از کتاب های خودشکنان و خط شکنان گردان

 

کتاب خط شکنان

دیدار خونین
پیش از عملیات والفجر ۸ بود. برای استحمام از اردوگاه شهید «قربانعلی عرب» که مقرّ موقت گردان بود به شهرک «دارخوین» – مقر اصلی لشکر امام حسین (ع)- آمدیم. همزمان با ورود ما، دشمن و حشیانه آن شهرک را بمباران کرد و یکی از محل‌هایی که مورد اصابت بمبها و راکتهای هواپیمای عراقی قرار گرفت ، دژبانی شهرک بود.
همان زمان،‌ عده ای از خانواده‌های رزمندگان برای دیدار با عزیزان خود، در آنجا حضور داشتند که جمعی از آنان نیز به شهادت رسیدند و از جمله صحنه ای که بسیار دلخراش و تکان دهنده بود، اینکه مادری به هنگام به آغوش کشیدن فرزندش- که مدتی در فراق او به سر برده بود- همراه با وی به شهادت رسید.
راوی  مرتضی جمشیدیان

لحظه شمار
…. هر دو با هم مثل یک روح در دو جسم بودند. در نمازشان، مناجاتشان، رزمشان و اعمالشان ، همیشه و همه‌جا، با هم بودند. هر دو،‌بی سیم چی «کریم جهدی» فرمانده گروهان ابوذر بودند. کریم می گفت: من از بچه‌های کادرم خجالت می کشم، اینان انسانهای وارسته‌ای هستند.
از رسول تعریف می کرد و می گفت: حتی شبها درخواب نیز ذکر خدا را لب داشت – بعضی اوقات بدنش خیس عرق شده و می لرزید و با ذکرخدا از خواب می پرید.
درباره حسن چنین می گفت: « او فردی ساکت است، همیشه لبخند بر لب دارد و بسیار کاری است».
بعد هر دو را چنین توصییف می کرد: « این دو نفر با هم خوابی دیده‌اید»‌گفتم: چه خوابی!
گفت: ساعت یک بعد از نیمه شب، از صدای گریه آنها بیدار شدم. پتویی به سرشان کشیده بودند و گریه می کردو پتو را برداشتم. لحظه ای می خندیدند و لحظه ای گریه می کردند. علت را پرسیدم: چیزی نگفتند ، خیلی اصرار کردم، یکی از آنان گفت: « ما با هم شهید می شویم!» متوجه شدم که هر دو یک خواب دیده اند.
شب عملیات والفجر ۸ وقتی که از اروند گذشتیم، حسن، رسول را صدا زد و در حالی که به یکدیگر نگاه می کردند، به او گفت: لحظاتی دیگر و بعد ساکت شدند!
ناگهان گلوله ای در کنار ستون به زمین خورد. من که جلوتر بودم و انفجار را دیدم. هیچ آسیبی ندیدم، ولی آن دو با هم شهید شدند!
آری! آنان علاوه بر مکان شهادت، زمان آن را نیز در خواب دیده بودند. روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد!
 راوی    سیدجعفر شهیدی
لیاقت
عملیات والفجر ۸ بود . آن روز که شب قبل‌اش هم عملیات کرده بودیم از آب رودخانه با قایق‌های یگان دریایی، از زیر آتش دشمن عبور کردیم. از سیمهای خاردار داخل آب نیز گذشته، به ساحل دشمن ر سیدیم و پس از گدشتن از نخلهایی که هنوز عراقیها در آنجا بودند، به سرعت به طرف جاده فاو – البحار که محل اصلی مأموریت ما بود، حرکت کردیم.
در بین راه، براثر اصابت خمپاره عده ای از بچه ها زخمی یا شهید شدند، تا اینکه به جاده اصلی رسیدیم.
مقابل جاده، خاکریزهای دشمن بود. فرمانده گردان، دستور داد پشت خاکریزها رفته و سنگر انفرادی حفر کنیم. نیروهای گردان هم دستور را اجرا کردند. روی جاده، عراقیهایی که فرار می کردند، توسط نیروهای ما با نارنجک مورد هدف قرار می گرفتند.
صبح روز بعد، عراقی ها به ضد حمله شدیدی به دست زدند. ناگهان یکی از هواپیمایی دشمن، گوشه ای از خاکریز ما را مورد اصابت راکت قرار داد و عده ای از عزیزان، از جمله اصغر تبراصفهانی به فیض شهادت رسیدند و تعدادی نیز مجروح شدند.
من سمت راست خاکریز بودم. همانطور که هواپیما بمباران می کرد، سریعاً روی زمین دراز کشیدم و در این لحظه ، صدای وزوز ترکشها را شنیدم و خود را به سرعت برگرداندم. ترکش بزرگی به محلی که که قبلاً بودم، اصابت کرد.
بچه‌هایی که اطراف من بودند، با دیدن این صحنه خندیدند و به شوخی گفتند: «فلانی ! هنوز لیاقت شهادت را پیدا نکرده ای!»

راوی سعید تمیزی
بن بست
صبح عملیات والفجر ۸ پشت جاده آسفالت البحار مستقر بودیم. نیروهایی از نخلهای پشت خط بیرون آمدند و به طرف خط راه افتادند. بالغ بر شصت نفر وهمه مسلح.
گفتم حتماً از یگان همجوار هستند. شک کردم، شاید هم عراقیهای به جا مانده باشند!
سیدجعفر و جمشید را به سمت آنان فرستادم، تا خبر آورند: دو نفر،‌مقابل آن همه!
ابتدا می خواستند موضع بگیرند و تیراندازی کنند. موقعیت خوبی نسبت به ما داشتند، ولی منصرف شدند. ناگهان اسلحه ها را انداخته و تسلیم این دو برادر شدند.
آیه «کَم مِن فِئه قَلیلهٍ غَلَبت فِئه کَثیره بِاذنِ الله» برایم مجسم شد. آری! تنها لطف و اراده خدا بود که دشمن به بن بست رسید.
راوی ناصر علی بابایی

 

کتاب خودشکنان

مدیریت صحیح
اکثریت نیروهای گردان موسی بن جعفر (ع) را بسیجیان قدیمی تشکیل می دادند. در عملیات والفجر ۸، پس از شکستن خط، شروع به پاکسازی کردند.
وقتی از روی جاده،‌به سمت هدف که جاده البحار بود ، حرکت می کردیم، اگر در سمت چپ و راست،‌ سنگری از دشمن می‌دیدند، سریعاً به سوی آن می‌رفتند، منهدم می کردند و دوباره به ستون ملحق می شدند. نیروها خیلی با هم صمیمی بودند و این حاکی از همراهی دیرپا با یکدیگر بود. وقتی جاده البحار را گرفتیم، هر کس می دانست وظیفه اش چیست.
اول سنگر نگهبانی، ‌بعد سنگر استراحت و سپس زاغه مهمات.
مهمات عراقیها را جمع آوری می‌کردند و در زاغه می چیدند. لازم نبود که ما بیاییم تک تک نیروهای گردان را توجیه کنیم. این، نشان از مدیریت صحیح و حساب‌شده‌ی گردان بود.

«حسن آقایی» مسوول محور لشکر۱۴ امام حسین (ع)

 

بی‌قراری‌ها
ده روز به عملیات والفجر ۸ مانده، ولوله ای در گردان به وجودآمده بود.
گویی بچه ها در مدار یکی از دورترین ستاره ها قرار دارند. از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدند.
امابناگاه، خبری خاطر همه را مکدر کرد. خبر این بود: «به دستور فرمانده محترم لشکر، از هر گردان یک دسته کامل باید آزاد شده‌‌، برای حفظ خط پدافندی هورالهویزه به آنجا بروند».
شوک هولناکی وارد شده بود، رفتن به هور یعنی بی نصیب شدن از فیض عملیات. خدایا قرعه به نام کدام دسته خواهد افتاد! نفسها در سینه حبس شده بود. مدتی بعد تصمیم گرفته شد. دسته سوم گروهان مقداد برای اعزام آماده شود. بچه‌ها با بی‌حوصلگی خود را جمع و جور کردند و با حسرتی تمام از گردان جدا شدند.
گردان پس از عملیات والفجر ۸، ظفرمندانه، به عقب بازگشت و مدتی بعد، نیروهای مستقر در هور نیز به آنان ملحق شدند. از دیدار یکدیگر شعف فراوانی پیدا کرده بودیم. دیدارها تجدید شد، از شوق اشک می ریختیم.
برادر علی قضاوی را دیدم، خیلی محزون و مکدر بود. می گفت نمی دانم چرا باید من از فیض جهاد و شرکت در عملیات محروم باشم! خیلی در حسرت دیدار می‌سوخت و اشک می‌ریخت، تا اینکه در عملیات کربلای ۱۰، درمنطقه ماووت عراق، به مرتفع‌ترین قله قرب(شهادت) نائل گشت.
راوی «حسن بهرامی»

 

درخون تپیده
صبح عملیات والفجر ۸، پیکری آغشته به خون توجهم را به خود جلب کرد. تیری به شقیقه او خورده و از شقیقه دیگرش بیرون رفته بود. خون صورتش را گرفته بود.
از او پرسیدم! گفتند: سامانی است!
همان سامانی دیده بان!!‌
– بله !
زانو زدم و پیشانی او را بوسیدم و التماس دعا گفتم: به قدری خون آلود بود که تصور می رفت در حال احتضار است. گفتم او را رو به قبله کنید. ساعتی بعد با آمدن ماشین، او را به عقب فرستادم.
پس از مدتی او را در اصفهان دیدم، شدت جراحت موجب نابینایی چشمان او شده بود. او دیده بان بسیار شجاع و پرکاری بود که درآن عملیات خیلی زحمت کشید. خداوند به او اجر دنیا و آخرت عطا فرماید.
راوی «ناصر علی بابایی»

 

شجاعت بی‌نظیر
عملیات والفجر ۸ بود و بچه‌ها در کنار جاده «فاو- بصره» پشت خاکریزی مستقر شدند. ستونی از تانک جلوی ما قرار داشت که مرتب خاکریز را هدف قرار می‌داد. حتی مجال بلندکردن سر و دیدن پشت خاکریز را هم نداشتیم. هر سری که بالا می‌رفت، هدف گلوله تیربار تانک دشمن قرار می‌گرفت.
در این گیرودار حاج حسین خرازی را دیدم که همراه بی‌سیم‌چی خود به طرف خاکریز می‌آمد. از خاکریز بالا رفت، و وضعیت دشمن را بررسی کرد، سپس، اسلحه ای در دست گرفت و به سر خاکریز رفت و به سوی آنان شلیک کرد. با اینکه یک دست بیشتر نداشت، اما قهرمانانه می‌جنگید.
توجه دشمن به او جلب شد. در این هنگام گروهی از پشت سر و گروه دیگری از مقابل،‌به دشمن یورش بردند. دشمن بعثی با بجاگذاشتن تلفات سنگین، مجبور به فرار شد.
راوی «مصطفی کیانی»

 
چایخانه سیار
در هرمکان و وضعیتی که بودیم، چای را آماده می‌کرد به شوخی می گفت:‌ »هر خطی که چایی در آن درست شود، سقوط نمی‌کند». او پیرمرد خوش مشرب و دوست‌داشتنی بود. قوت قلب رزمندگان و مشوق و ناصح و خیرخواه آنان.
حتی در عملیات والفجر ۸، قند وچای را در پلاستیکی گذاشته و زیر کلاهش جاسازی کرده بود و آن سوی رودخانه که باور نداشتیم دیگر چای بنوشیم با روشن کردن آتش بساط چای را فراهم کرد.
چای او دلچسب و گوارا و انصافاً خوردنی بود. هواپیماهای دشمن ما را بمباران کردند و چایخانه حاجی هم مورد اصابت قرار گرفت و زیر و رو شد.
مدتی بعد حاجی از زیر خاکها بیرون آمد و بی ‌اعتنا به آنچه اتفاق افتاد، گفت:‌«بچه‌ها غمتون نباشد، به کوری چشم دشمن، چایخانه سرپاست!».
راوی «سعید تمیزی»
دوباره خط شکنیم
برای ارائه مانور خود در عملیات والفجر ۸، در قرارگاه، خدمت فرماندهی کل سپاه بودیم. بچه ها تصور می کردند که در این عملیات خط شکن نباشند. تقید، تعهد و اطاعت رزمندگان هم اجازه اعتراض به آنان نمی‌داد. آقای رضایی که یکی از فرماندهان حاضر در جلسه بود، طاقت نیاورد و خطاب به فرمانده کل سپاه گفت: آقا محسن! چرا ما از خط شکنی محروم باشیم. مگر ما چه ضعفی داریم؟
گفتند: شماها ضعفی نداشتید،‌ ما از خدا می‌خواهیم شما خط شکن باشید. لکن شما باید زودتر آمادگی خود را اعلام می کردید،‌در عین حال شکستن محور وسط که درآنجا لشکر نصر ، نیز عمل‌می کند به عهده شما خواهد بود.
فرماندهان لشکر،‌از این که مثل همیشه خط شکن هستند،‌غرق شادی و سرور شدند و فریاد تکبیر و صلوات سردادند.
راوی «ناصر علی بابایی»

  

نوشته شده توسط معینی در شنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۳:۵۰ ب.ظ

۱ نظر

نظر -49 - 0 از 1اولین« قبل بعد  » آخرین 
  1. -1

    از سایت فوق العاده ی شما بسیار متشکرم و از این که شما هنوز به فکر شهدا هستید و خواهید بود بسیار خوشحالم با این که من یک نوجوان هستم ولی از صمیم قلب شهدا را دوست دارم.و امید وارم که هیچ وقت شهدا از یاد مردم نروند .
    با تشکر
    روحشان شادو یادشان گرامی

نظر -49 - 0 از 1اولین« قبل بعد  » آخرین 

پاسخ یک بسیجی

برای صرف نظر کردن از پاسخگویی اینجا را کلیک کنید

*

.

© تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق است به گردان موسی ابن جعفر لشکر ۱۴ امام حسین (ع)

 

طراحی و میزبانی سایت توسط : مرکز فناوری اطلاعات هامان

 

.

-